<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفتر خاطرات من</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/</link>
<description>برای دل خودم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 11:07:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و باز هم شکایت</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;امروز دیگه حسابی زده بودم به سیم آخر که بی خیال همه چیز بشم و با این همکارم یه دعوای مفصل کنم و برای همیشه از اینجا برم ولی بعد نشستم و فکر کردم و پیش خودم گفتم چرا من بزارم اینا اینجوری روی اعصاب من راه برن و باعث بشن که من از محیط کارم دلزده بشم باید بتونم مقاومت کنم و من اونا رو شکست بدم ، خلاصه خیلی زود رفتم نهار و بعد از اون هم رفتم نمازخونه و یک ساعت خوابیدم و بعد هم آروم آروم اومدم اتاق و برای خودم یه چای ریختم که بخورم و بی خیال تمام سیستم های نیمه کاره ای که جلوی میزم افتادن شدم ، خلاصه امروز نذاشتم دیگران باعث بشن که من تصمیم عجولانه بگیرم در صورتی که بی نهایت نهایت نهایت روی اعصابم راه رفته بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;شنبه بعد از ظهر که کلاس داشتم ، استاد گفت هر کسی که بتونه یه تیکه از درس جلسه بعد رو که خودم تعیین می کنم آماده کنه و بیاد کنفرانس بده ، پیش من نمره داره و برای پایان ترمش مفید واقع میشه ، از اونجایی هم که من بی نهایت به کنفرانس دادن علاقه دارم ، از بین همه دستم رو بالا بردم و خلاصه اینکه شنبه آینده باید برم و برای درس مهندسی نرم افزار که یکی از دروس تخصصی و مشکلمون هست کنفرانس بدم ، برام دعا کنید دوست جونام که عالی باشم و بتونم با آرامش کنفرانسم رو بدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;خیلی شکایتا دارم ولی باز هم بماند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;این روزا تنها صدایی که به من آرامش میده صدای خواننده این آهنگه ، منی که در سال یک بار هم ترانه هاش رو گوش نمی دادم حالا روز و شبم با آهنگاش میگذره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:07:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>دیشب خواب دیدم دارم بابامو می بوسم ، خیلی زیاد اونقدر می بوسمش که همه متعجب شدن ، تو رو خدا هر کی تعبیرش رو می دونه برام بگه ، خیلی دلم گرفته ، خیلی زیاد. کاش هنوز خواب بودم ، کاش زندگی یه خواب بود.</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگارنوشت</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>کلاس پشت کلاس و جزوه پشت جزوه و تلنبار(تلمبار؟؟؟) پشت همون کلمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چیکار کنم ، وقتم خیلی محدوده ، تازگیا بی نهایت بی خوابی دارم و شبها به زور می خوابم ولی تو طول روز کلی کسلم ، نمیدونم چیکار کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديروز ماهگرد ازدواجمون بود ، پيتزا مخصوص استاپی سفارش دادیم ، ماه تی تی جان می دونه کجا رو میگم ، خوب بود و من و مهربون کلی عاشقانه بودیم عاشقانه گفتیم و شنیدیم و لحظه های قشنگی رو که داشتیم دوباره توی ذهنمون حک کردیم ، خداوندا شکرت به خاطر همه چیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی که دوست جون همکار که جریانش رو براتون گفته بودم که یه مدت با من بی محلی می کرد و اینا ، برای همیشه رفته ولایتشون(تهران) من خیلی خیلی تنها هستم و هنوز نتونستم دوست پایه ای توی اداره پیدا کنم و این خیلی منو کلافه کرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از خار سر دیوار دانستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که ناکس ، كس نمی گردد از این بالا نشستنها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینو اینجا نوشتم که یادم بمونه ، دیگه فکر بعضی اتفاقات رو با بعضی اشخاص برای همیشه از ذهنم دور کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:12:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخشش ، میراث پدرم</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>برنامه گرافیکم رو تا حدودی پیش بردم خیلی این کار رو دوست میدارم بسیار بسیار لذت بخش می باشد، خدا کنه تا آخرش همین احساس رو داشته باشم هر چند می دونم سخته و پیچیده اونم برای اولین بار.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر داریم با مهربون میریم وسایل خونه ببینیم، قصد داریم برای عوض کردن روحیمون یه سری از وسایل رو عوض کنیم ، از امروز داریم می گردیم دعا کنید موفق بشیم و زیاد نخواد وقت بذاریم ، چون من شدیدا با کمبود وقت مواجه هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از فوت پدرم ، پدر و مادر مهربون فقط برای مراسم سه روز و هفت اومدن و برگشتن ، اونم مهربون آوردشون و برگردوندشون ، بعد که من اومدم آبادان تا لحظه الان برای سرزدن به من نیومدن خونمون ، فقط هر کدوم یک بار به مدت یک دقیقه خواستن و با من صحبت کردن همین و بس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقيقا دو روز بعد از مراسم چهلم ، كه حتی زنگ هم نزدن چه رسد به اینکه توی مراسم شرکت کنن ، پدر و مادرش با خواهر كوچيكه رفتن اصفهان خونه يكی از خواهرای مهربون و آخر مهر برگشتن چیزی حدود یکماه و نیم اینجا نبودن وقتی برگشتن من نمی خواستم اصلا دیدنشون برم و خیلی از دستشون ناراحت بودم که من چه خطایی در برابر اونا انجام دادم چه بی احترامی کردم که اونا منو به حال خودم گذاشتن ، خیلی ازشون دلگیر بودم خیلی زیاد هیچ کس نمی تونه بفهمه چقدر ، چند روز پیش نشستم با خودم فکر کردم که من بخاطر اینکه برای مراسم چهلم نه تلفن کردن و نه توی مراسم شرکت کردن و همینطور به خاطر اینکه نیومدن بهم سر بزنن از دستشون ناراحتم و این به پدرم ربط پیدا می کنه ، و یادم اومد که پدرم هیچ وقت کسی رو از خودش ناراحت نمی کرد و حالا که می فهمه من بخاطر این مسئله دارم این اندازه خودم رو اذیت می کنم خیلی از دستم ناراحت میشه ، پدر من همه رو می بخشید همه رو حتی اونهایی که بهش بی احترامیهای زیادی کرده بودن اونا رو هم می بخشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه به مهربون گفتم بعد از کلاسم یه سر بریم خونه بابات اینا ، با تعجب قبول کرد. به مهربون گفتم من این کار رو اول به خاطر شادی روح پدرم و بعد هم به خاطر تو انجام میدم وگرنه از دستشون بی نهایت دلخورم ، گفت میخوای بعدا بهشون بگم ، گفتم به هیچ وجه دلم نمیخواد احساس کنن من به محبتشون نیاز داشتم ، حالا دیگه خیلی دیره و اومدن یا نیومدنشون چیزی رو برام عوض نمی کنه ، رفتیم و یک ساعت نشستیم و برگشتیم ، به همین سادگی. احساس سبکی می کردم و احساس کردم بخشش چیزیه که من از پدرم به ارث بردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگارنوشت</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>استاد گرافیکمون گفته واسش یه انیمیشن درست کنیم یه چیزی در حد این برنامه کودکهایی که می بینیم ولی خیلی ساده تر و کوتاهتر ، من واسه این پروژه اصلا وقت ندارم و این کلی فکر و ذهنم رو درگیر خودش کرده ، فردا بعد از ظهر پنج تا هشت باید حتما استارت پروژه ام را ببرم و حتما حتما هم چند تا حرکت بهش بدم وااااااااااااااااای دارم دیوونه میشم ، من هنوز کتاب داستانش رو هم مشخص نکردم چه رسد به اسکن عکسهاش و بعد نقاشی عکسهاش و بعد هم حرکککککککککککت هاش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز کلا ویندوزم رو عوض کردم ، آنتی ویروسم رو عوض کردم یعنی به کل پارتیشین بندیمو عوض کردم و الان درایوهام دارن یه نفس راحت می کشن ، نمی دونین چقدر سیستمم پر بود از اطلاعات ، اونم چه اطلاعاتی همش فیلم و عکس و موسیقی همه جوره ، خلاصه از این به بعد با توجه به اینهمه نرم افزاری که باید روی سیستمم نصب بشه نمی دونم جا برای این دارام دیرینگ ها دارم یا نه ، مهربون اصرار داره واسم یه لپ تاپ بخره ولی من بهش گفتم فعلا نمیخوام و اگه ممکنه پولش رو رد کن بیاد من واسش نقشه دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی دو تا صندوق شرکت کردم یکی از طرف خواهرجون خودم و یکی هم از طرف خواهرجون مهربون ، البته من توی یکی از صندوق ها دو تا سهم دارم یعنی هر ماه من صد و پنجاه تومان باید قسط بدم و این قسطی هست که خودم اونو به عهده گرفتم ، با خودم فکر کردم نگاری تو الان تمام حقوقت میره پای شهریه و پول ترم و کتاب و جزوه و خرجای دیگه ای که داری و هیچ پس اندازی نمی تونی از حقوقت داشته باشی پس بهتر دیدم در جهت کمک به رفاه خانواده در صندوق های متعدد شرکت کنم تا بتونم پس انداز داشته باشم ، آخه قصد داریم سال دیگه توی یه جای بهتر با امکانات بیشتر یه خونه بزرگتر رهن بگیریم و این به پول زیادی نیاز داره و ما قصد داریم با وجود شهریه سرسام آور دانشگاه آزاد و با وجود کرایه خونه و قسط بانک و خرج های روزمره برای این مهم هم پس انداز داشته باشیم به امید خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته خداییش توی صندوق اداره هم که شرکت کردم ، پولش شد قسمتی از پول پیش قرارداد جدید خونه که امسال بستیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا خودت کمکمون کن که همیشه سربلند باشیم و همونطور که تا الان بهمون کمک کردی و به هدفهامون رسوندیمون به هدفهای بزرگتر بعدی هم برسیم ، خدایا شکرت به خاطر همه چیز که می دونم هیچ کارت بی حکمت نیست ، هم داده هات حکمت داره و هم نداده هات و هم گرفتنی هات ، خدایا هممون رو عاقبت به خیر کن ، خدایا منو به حال خودم مگذار خدایا ما رو به حال خودمون مگذار ، خدایا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 05:24:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست                  آه این زمین و سرزمین واسم بجز قفس نیست</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>پنج شنبه و جمعه کامل کلاس بودم ، نه خواب داشتم و نه استراحت ، کلافه کلافه بودم ، یه درس داریم به نام هوش مصنوعی من خیلی این درس رو دوست دارم ولی مطالبش خیلی خیلی گنگ و سنگینه ، کلاسش کلا به من آرامش خاصی میده ولی همین که میام جزوه یا کتابش رو بخونم برام خیلی نامفهومه نمی دونم چرا ، در صورتی که مطالب خود استاد رو کاملا متوجه میشم و توی کلاس هم جزء دانشجوهای اکتیو کلاسش هستم ولی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب وقتی داشتم از دانشگاه بر می گشتم توی ماشین کلی گریه کردم ، هایده هم می خوند : قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست ، آه این زمین و سرزمین واسم بجز قفس نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربون دنبال کاری رفته بود و من تنها بودم ، تا خونه گریه کردم و بعد هم اومدم و به مامانم تلفن کردم و بعد از تلفن باز هم کلی گریه کردم نمی دونم چرا اشکام تموم نمی شد ، مطمئنم برای همه پیش میاد این حالت ، دلم گرفته بود دلم عجیب گرفته بود داشتم خفه می شدم دلم میخواست برم یه جایی بالای یه کوه بلند و اونقدر فریاد بکشم تا خالی شم ، نماز خوندم و گریه کردم ، دراز کشیدم وسط هال و های های گریه کردم ، از کمردرد هم نمی تونستم تکون بخورم ، نمی دونم چه حالی داشتم ولی آخر شب باز هم با گریه خوابیدم ، صبح پا شدم و خودمو توی آینه دیدم چشمام به اندازه یه نخود شده بود ، خواستم نیام اداره ولی اصلا مرخصی ندارم و باید تحمل کنم تا بتونم برای امتحانات مرخصی استعلاجی بگیرم ، دیشب ساعت از دو گذشته بود که به سختی خوابیدم و صبح هم بیست دقیقه به هفت بیدار شدم ، دلم گرفته دلم خیلی خیلی گرفته...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 11:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر کودکی</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>دلم هوای روزهای کودکی رو کرده ، روزهای بی غمی سبکبالی و خنده هایی که بند نمی اومد و لحظه هایی که چه زود گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه فصل پاییز که می شد با شروع مدرسه ها من پر می شدم از شور از شادی دلم می خواست هیچ وقت مدرسه ها تموم نشه ، یادم میاد مدرسمون تقریبا نزدیک خونمون بود یعنی میشد پیاده رفت و برگشت ، با شادی و ولوله از مدرسه خارج می شدیم و میومدیم خونه ، توی مسیر از جاده ای که رد می شدیم یه بلوار پر از گلهای ناز بود که همیشه پاییز که می شد پروانه های زیادی دورشون جمع میشد ، ما از کنار این بلوار رد می شدیم و گاهی پروانه ها روی شونه هامون یا روی سرمون یا کتفمون می نشستن و مسابقه می دادیم ببینیم کی بیشتر یه پروانه رو نگه میداره ، می رسیدیم خونه و به اولین چیزی که فکر می کردیم نهار بود از توی کوچه بو می کشیدیم و مثلا می گفتیم ندا اینا امروز کشک و بادمجون دارن ندا از خوشحالی جیغ میزد و می پرید خونه ، نسترن اینا قورمه سبزی دارن نسترن هم همینطور از خوشحالی جیغ میزد و می پرید خونشون ، نفیسه اینا فلان چیز دارن نگار اینا فلان چیز دارن و خلاصه تا نفر آخر که می رسید خونشون ، وقتی میومدم خونه همیشه و همیشه سفره پهن بود که من می رسیدم چون داداشهام توی تایم مخالف ما بودن ، سریع لباسهام رو عوض می کردم و نهار می خوردم یادش بخیر دست پخت مامانم رو خیلی دوست داشتم و دارم همیشه سنگ تموم میذاشت ، بعد هم سریع مشقهام رو می نوشتم یعنی هنوز ساعت سه ظهر نشده بود من مشقامو نوشته بودم دیکتمو نوشته بودم کیفم رو از روی برنامه گذاشته بودم ریاضیامو حل کرده بودم اگه انشا داشتم نوشته بودم و ... و بعد هم با خیال راحت بازی می کردم و نقاشی می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوب بود اون روزا خیلی خیلی خوب بود یادش بخیر واقعا یادش بخیر ، امروز تک تک لحظه های اون موقع رو با تمام وجودم احساس کردم.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 07:53:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکوائیه</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>نمیدونم چطوری بنویسم و چی بنویسم که تا حدودی از عصبانیتم کاسته بشه 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سخته کارهایی رو که بهت مربوط نیست بهت محول کنن و خودشون راحت بشینن و به بقیه کارهاشون برسن و من نمیدونم آیا واقعا کاری دارن یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی واحدی که ما هستیم من از لحاظ سمت از بقیه پایین تر هستم و مثل یه آچار فرانسه با من برخورد میشه ، هر کی از عهده کارش به تنهایی بر نمیاد از من کمک می گیره بدون اینکه من خودم بخوام ، دارم دیوونه میشم از صبح تا شب یه پیچ گوشتی توی دستمه و در کیس باز می کنم و می بندم فن عوض می کنم سی پی یو عوض می کنم رایتر و سی رام نصب می کنم و ... در صورتی که هیچ کدوم از این کارها کار من نیست ، حتی گاهی اوقات به من میگن خانوم ؟؟؟ در این کیس رو باز کنین تا من یه نگاهی به مادربوردش بندازم ، اونوقته که من دیگه درجا سکته می کنم و نمیدونم چطوری تا حالا زندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واحد کاریمون بی نهایت خشک و مردونست و همش یه نفر میره یه نفر میاد و من هم گل مجلس هستم یعنی وسط وسط و هر کی میاد صد در صد باید با من هم روبرو بشه ، اگه من یه روز خیلی خیلی حالم بد باشه و دلم بخواد تنها باشم هیچ اتاقی ندارم که برم توش و در رو روی خودم ببندم و به کارام برسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی زحمت یه گوشی جواب دادن رو به خودشون نمیدن ، دیگه دارم کلافه میشم مثلا توی این چند وقتی که من از لحاظ روحی در شرایط خیلی بدی بودم ، باز هم به وظایفشون عمل نمیکردن و همه کارها رو به عهده من می گذاشتن ، دلم میخواد برم و با رئیسم صحبت کنم آخه اون اتاقش از ما جداست و هیچ کدوم از این مسائل رو نمی دونه ولی نمیدونم برخوردش چطوریه و چی میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد واحدم عوض بشه و من برم یه واحد دیگه ، یه جایی که آرامش داشته باشم و بتونم هر کاری که دلم خواست انجام بدم دارم دیوونه میشم ، اکثر همکارای خانومم توی محیط های خیلی آرومی هستن و من دلم میخواد به کلی نابود بشم وقتی میرم توی اتاقهاشون و آرامششون رو می بینم ، خیلی دلم میخواد من هم برای خودم یه اتاق داشته باشم و واقعا مجبور نباشم از صبح تا غروب با کسانی هم اتاق باشم که اصلا باهاشون احساس راحتی نمی کنم ، حداقل اگر همکارام خانوم بودن باز هم یه حرفی رد و بدل میشد و یه جورایی روزمون شب میشد ولی اینجوری نمیشه بخندی نمیشه گریه کنی نمیشه راحت خمیازه بکشی نمیشه راحت سرتو بزاری روی میز نمیشه هیچ کاری بکنی ، دارم دیوونه میشم ، سردردهام تشدید شده و من اصلا نمیتونم کنترلشون کنم حتی با قرص هم کنترل نمیشن ، از بعد از فوت پدرم سردردهای خیلی شدیدی دارم و حالا خیلی بدتر شدم چون دیگه نمی تونم این محیط رو تحمل کنم ، هر روز میگم دیگه از فردا اداره نمیام ولی وقتی به این فکر می کنم که توی خونه از بیکاری تاب نمیارم باز هم دلم میخواد صبر کنم ببینم خدا چی میخواد ، همه توکلم به خداست و همیشه ازش میخوام کمکم کنه تا من برم توی یه محیطی کار کنم که آرامش داشته باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش داشتم حساب می کردم که من بیشتر عمر مفیدم رو ، بیشتر سالهای جوونی و شادابیم رو توی اداره می گذرونم و تنها خستگیهام رو می برم خونه ، پس چرا نباید توی محیط کارم آرامش داشته باشم ، احساس می کنم رضایت شغلی خودش نصف بیشتر کارها رو حل میکنه ولی من از اون بی نصیبم ، میدونم خیلی ها هستن که به همینشم راضین ولی من احساس می کنم هر چقدر تلاش کنی و هر اندازه ای که طلب کنی همون بهت میرسه ، من در حد خودم میخوام و فکر می کنم چیز زیادی نمی خوام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم داره می ترکه سرم داره می ترکه فردا دارم میرم پیش بابام دلم براش یه ذره شده ، باباجونم فردا میام و باهات حرف میزنم ، دردودل می کنم و برات میگم که قصد دارم چه کارهایی انجام بدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می نویسم پس هستم</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>پنج شنبه از ظهر تا ۸ شب و جمعه ، صبح تا ظهر و بعد از ظهر تا ۸ شب كلاس داشتم ، هر کدوم پروژه دادن و هر چی دلشون خواسته از ما خواستن که انجام بدیم ، دیروز بعد از تایم اداره تا ساعت ۸ شب کلاس داشتم و امروز هم تا ساعت ۱۱ کلاس بودم ، اول قصد داشتم این ترم زیاد واحد برندارم چون اصلا حوصله درس و کلاس و دانشگاه رو نداشتم ولی بعد به این نتیجه رسیدم که بهتره این ترم خیلی سرم شلوغ باشه تا بتونم با درس و کار خودم رو مشغول کنم ، در حال حاضر مثل یه ماشن هستم دقیقا مثل یه ماشینی که یه سری خطوط برنامه نویسی رو روش نصب کرده باشن و اون مرتب همون کارهای خواسته شده رو انجام بده ، کار، اداره، درس، دانشگاه، کتاب، کلاس، جزوه، پروژه، بی خوابی، فکر، فیلم، چای، گریه، سردرد، ارائه، مرخصی ساعتی، دلگیری، بی حوصلگی، این کلمات بی نهایت برای من ملموس و واقعی هستن و با خیلی از کلمه ها و احساس ها بیگانه ام و احساس می کنم این بیگانگی ادامه داشته باشه تا پایان ترم و یا نمی دونم تا کی.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديشب با دوستم رفتیم که مثلا كيف بخريم كلی گشتیم و گشتیم و دست از پا درازتر برگشتیم سر جای اولمون، من نمیدونم این کارخونه هایی که کیف تولید می کنن دلشون چقدر خوشه؟ این کیفهای جینگیل مستونی که فقط به درد کوچه و خیابون و جشن و باغ و گل و بلبل می خوره و لحظه های عاشقانه ای که رژلبت رو قایمکی از توش دربیاری و لبتو ترمیم کنی و یا آینتو در بیاری ببینی روسری یا شالت حالتش عوض نشده باشه، من نمیگم این کیفها بده خوبه خیلی هم خوبه و به نظر من هر خانومی باید حداقل یکی از کیف ها داشته باشه ولی آخه کیفای شیک و جوان پسندی که توی رنگهای تیره خلاصه بشه هم تولید کنن، کیفهای رنگهای تیره یا خیلی خانوم بزرگی هستن و یا خیلی بی ریخت و زشت که اصلا دوست نداری نگاشون کنی، البته این گفته های من در مورد پوشاک هم صدق می کنه و من نمی دونم کسانی مثل ما که باید یه تیپ خیلی ساده داشته باشن واسه اداره و یه تیپ خیلی ساده و شیک و خاص داشته باشن واسه دانشگاه و یه تیپ جینگیل مستون هم برای بیرون خوب اون دوتا تیپ اولی رو باید چجوری گیر بیارن ، منه نوعی که نمی تونم واسه یه کیف پاشم برم شهرهای دیگه دوره بیفتم تا خریدم انجام بشه، آره زیرش نمیزنم که اکثر خریدهامون رو باید از اهواز انجام بدیم چون تنوعش بیشتره ولی دلم میخواد یک بار پاتونو توی بازار آبادان بزارین بجز اجناس خیلی جلف و سبک و مانتو و شلوار و کیف و کفش خیلی خیلی درپیت و الکی گرون چیزی پیدا نمی کنین، تمام اجناس در حد خانومهای خونه داری هست که صبح تا شب یا توی آرایشگاهها پلاسن یا توی باشگاه و استخر شنا و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر صورت پروسه خرید کیف و مانتو و شلوار هنوز ادامه داره و من باید یه چیزی در حد پوشش دانشگاه برای خودم پیدا کنم، فعلا که با مانتو شلوار اداره ایام سپری می کنیم تا ببینیم بعد چی میشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 08:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوشنبه لعنتی</title>
<link>http://yellowrose.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>تمام روزهای هفته رو کلاس دارم جز دوشنبه ها ، شنبه بعد از اداره میرم خونه و سریع لباسم رو عوض می کنم و میام دنبال دوستم و اونو از ادارشون سوار می کنم و میایم دانشگاه ، توی راه اون حرف می زنه و من فقط می شنوم ولی چیزی متوجه نمیشم ، داریوش میخونه و من دلم میخواد گریه کنم ، چراغ بنزینم روشنه میگم بنزین ندارم میگه فقط برا رفتن داشته باش برگشتنی که تنها برمیگردی و من نیستم مهم نیست ، میگم اشکال نداره دوست هم دوستهای قدیم ، اصرار و اصرار که بریم بنزین بزنیم ، میگم آخه نزدیک ساعت پنجه اون وقت به کلاس نمیرسیم بی خیال شو ، میرسیم و کلاس تشکیل نمیشه ، یکی از درسامون رو هم باید حذف کنیم و جاش درس دیگه ای برداریم ، سریع میایم پمپ بنزین و بنزین می زنیم اولین باره که تنهایی بنزین می زنم ، کمی چرخ می زنیم و بعد میریم یه آب هویج بستنی میخوریم و بعد میریم کافی نت آخه ساعت هفت به بعد حذف و اضافه هست ، یه درس رو حذف می کنیم و یه درس دیگه جاش می گیریم حالا دیگه جمعه صبح از ساعت هشت تا دوازده هم کلاس دارم ، واااای خدای من پنج شنبه و جمعه همش کلاس دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میام خونه و به اتفاق مهربون به مناسبت ماهگرد ازدواجمون شام رو میریم بیرون ، برمیگردیم من خیلی خستم خیلی زود می خوابم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه صبح کلاس دارم میریم دانشگاه و کلاس تشکیل میشه ، میام اداره کلی کار روی سرم ریخته همه رو سر و سامون میدم از نهارش حالم بد میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه از صبح سردرد خیلی شدیدی دارم تمام ساعتهای اداره رو به زور تحمل می کنم یه قرص نوافن می خورم و راس ساعت چهار میام خونه ، خیلی خستم خیلی بی روحیه هستم کلی گریه می کنم میریم بیرون میریم لپ تاپ می بینیم و مهربون قول میده که توی روزای آینده یه لپ تاپ واسم بگیره ولی بازم خیلی سردرد دارم میریم یه عالمه می چرخیم ولی من حوصله ندارم سرم داره می ترکه ، میام خونه یه دوش می گیرم و شام اصلا میل ندارم سریال می بینم و می خوابم ولی خوابم نمیاد یعنی میاد ولی خوابم به هم خورده ، سردردم شدیدتر میشه ، مهربون کلی باهام حرف میزنه ولی من گریه می کنم ، روزای دوشنبه رو دوست ندارم ، روز ازدواجم دوشنبه بود و برای من زیباترین روز هفته دوشنبه بود ولی همین دوشنبه لعنتی عزیزترینم رو پدرم رو از من گرفت و من از این روز بیزار شدم ، دوشنبه ها خیلی حالم بد میشه و همه چیز برام مرور می شه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yellowrose&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>yellowrose</dc:creator>
<guid>http://yellowrose.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
