تبليغاتX
دفتر خاطرات من - من برگشتم




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

بالاخره امتحانات تموم شد و من شادان و خندان برگشتم اداره ، مرخصی بودم و تازه برگشتم ، پنج شنبه بعد از ظهر که آخرین امتحانم رو دادم مثل این بود که بار سنگینی رو از روی دوش من برداشته باشن ، پنج شنبه شب رفتیم خونه بابای مهربون و من کادو روز مادر رو به مامان مهربون دادم ، توی امتحانات وقت سر خاروندن هم نداشتم چه رسد به خرید کادو و سر زدن ، جمعه ظهر هم خونه یکی از خواهرای مهربون بودیم و بعد از ظهر برگشتیم ، هنوز وقت خرید پیدا نکردم و احتمالا توی این هفته بریم یه خرید کلی انجام بدیم.

خیلی احساس خوبیه تا هر ساعتی که بخوای بخوابی و بعد هم بلند شی تلویزیون تماشا کنی ، بیرون بری و ... دیروز کلی کار انجام دادم ، یک کوه لباس کثیف بود که همه رو جدا کردم و مشکی ها جدا رنگی ها جدا و ... ریختم توی ماشین و همه رو سر و سامون دادم ، کلی لیوان و استکان بود که با سفیدکننده برق انداختم ، گردگیری کردم و تغییر دکوراسیون دادم ، خیلی از کارها رو باید توی این یه هفته انجام بدم ، برنامه ریزی کردم اساسی.

دلم واسه خودم تنگ شده بود ، دلم واسه مهربون تنگ شده بود ، دلم واسه همه چیز تنگ شده بود از بس صبح که از خواب بیدار می شدم سرم توی کتاب و جزوه بود تا شب ، خیلی خیلی خوبه همه چیز ، دلم برای خوندن وبلاگای شما دوستای گلم خیلی تنگ شده بود ، از صبح دارم می خونم ولی تمومی نداره ، هنوز معلوم نیست ترم تابستونی می گیرم یا نه ، بستگی به این داره که چی ارائه میشه؟ توی همین دانشگاه ارائه میشه یا باید برم یه شهر دیگه ، اگه برم چی میشه اگه نرم چی میشه؟

آخه من به خاطر کارم خیلی کم می تونم واحد بردارم و این باعث میشه که زمان زیادی رو از دست بدم. نمی دونم چی میشه ببینم خدا چی میخواد ، دعا کنین دانشگاه خودمون واحد ارائه بده که من بتونم بگیرم.

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:43 توسط نگار| |


Design By : Night Skin