تبليغاتX
دفتر خاطرات من - دو روز خستگی




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

پنجاه و شش صفحه ترجمه انگلیسی سه شنبه شب به دستم رسید ، البته سی صفحه بود ولی چون فونتش رو از ده به سایز بزرگتری تغییر دادم بیشتر شد (آخه خیلی ریز بود به خوندن نمی رفت) ، از چهار شنبه شب تا جمعه ساعت هشت و سی دقیقه در حال تایپ کردن بودم ، چشمام سیاهی می رفت و سرم شدیدا گیج می رفت ، کمرم بی نهایت درد می کرد و دلم می خواست فقط دراز بکشم ، تا ساعت دوازده شب روز جمعه یعنی دیشب وقت داشتم که ایمیل کنم ، به حدی این دو روز خودم رو محدود به میز کامپیوتر کرده بودم و لیوانهای نسکافه و چای که پشت سر هم پر و خالی می شد ، داشت یادم می رفت که زندگی چیزای دیگه ای هم داره مثل ظرف شستن ، تلویزیون تماشا کردن ، لباس شستن ، اتو کردن و ... مهربون برای کاری رفته اصفهان و من تنها بودم، دقیقا زندگی دانشجویی ، غذای من کنسرو بود و تمام غذاهایی که از قبل توی یخچال مونده بود ، ظرفها روی هم تلمبار ؟؟؟(تلنبار؟؟؟)شده بود و تمام کارهای دیگه هم همینجور ، تمام لیوانها کثیف شده بود و دیگه لیوانی نبود ، شاید باورتون نشه در خونه همونجور که از چهارشنبه شب قفل شده بود همونجور مونده بود ، تماس با مهربون که هر یکی دو ساعتی یه بار بود تنها استراحت من بود. شب که می رفتم بخوابم به زور پتو رو می کشیدم روی خودم چون قبل از اینکه احساس کنم سرم روی بالشه خوابیده بودم.

دیشب وقتی تمام شد و ایمیل کردم ، احساس کردم یه زندانی هستم که تازه آزاد شدم ، سریع تمام ظرفها رو شستم ، یه لیوان بزرگ شیر و نسکافه برای خودم درست کردم و جومونگ رو دیدم با آزادی فکر و خیال ، بعد از اون هم فاکتور هشت رو دیدم و بعد هم رفتم و یه دوش آب گرم گرفتم و رفتم خوابیدم البته بعد از کلی زنگ زدن و گریه و زاری ، دلم بی نهایت نهایت نهایت برای مهربونم تنگ شده ،  امشب به امید خدا میرسه ، بعد از ظهر خیلی کار دارم ، اولین جایی که میرم گل فروشیه.

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:21 توسط نگار| |


Design By : Night Skin