تبليغاتX
دفتر خاطرات من - کمی ناخوشی




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

با دوست جون بعد از کلاس میریم بیرون که خرید کنیم ، شلوغی شهر کلافم می کنه جای پارک پیدا نمی کنم چند بار دور خودمون چرخیدیم و بعد هم توی یه پارکینگ خلوت یه جای خیلی تپل پیدا می کنیم و پارک می کنیم ، کلی اینور و اونور میریم ولی اصلا مانتویی که به درد ما بخوره پیدا نمیشه ، همه گوگولی مگولی و تنگ و کوتاه و مدل دار هستن که عمرا بشه واسه اداره استفاده کرد ، دوست جون میگه بی خیال پارچه می گیرم میدم بدوزن و بعد میریم یه شیرموزبستنی خنک می خوریم و کلی می خندیم ، میایم بیرون دوباره این همه راه رو توی گرما میریم تا پارکینگ و جزوه رو برمیداریم و میریم کپی بگیریم و کلی به پت و مت بودن خودمون می خندیم که چرا جزوه رو از همون اول با خودمون نیوردیم ، خیلی خسته شدیم و نای حرکت نداریم ، یکدفعه ای همه جا گرد و خاک شد ، به دوست جون میگم دیگه فایده نداره برگردیم. مهربون زنگ میزنه و میگه کجایین آدرس میدیم و میاد پیشمون ، ساعت از نه شب گذشته که عزیمت می کنیم به سوی منازلمان ، دوست جون رو می رسونیم و میایم خونه.

خیلی خستم خیلی زیاد ، گرما حالم رو بد کرده ، سریال سایه تنهایی رو می بینیم و شام می خوریم ، نمیدونم از خستگی کی خوابیدم ، ساعت دو گذشته بود که با حالت تهوع شدید از خواب پريدم و گلاب به روتون كلی شكوفه زدم ، تا یک ساعت می ترسیدم بخوابم و دوباره اینجوری شم ولی بعد کم کم چشام سنگین شد و خوابیدم ، سیستم بدنم کلا به هم ریخته ، به خاطر استرس امتحانات هست نمی دونم به خاطر گرما هست نمی دونم به خاطر دیر و زود شدن برنامه غذاییمون هست نمی دونم ، فقط میدونم از صبح که بیدار شدم تا حالا حال خوبی ندارم ، معدم كاملا خاليه و سوز شدیدی میده ولی اصلا دوست ندارم چیزی بخورم یعنی می ترسم ، البته فکر نکنید بار اولی هست که اینجوری شدم نه ... من گاهی اینجوری میشم ولی دیشب چون توی خواب بود خیلی ترسیدم.

به سرم زده بود امروز رو اداره نیام ولی دیدم با این همه تاخیر و تعجیلی که دارم و مرخصی ساعتی های چند تا چند تا دیگه جایی برای مرخصی ندارم ، پس کلی با خودم حرف زدم و خودم رو راضی کردم که بیام اداره و حالا خیلی پشیمونم چون اصلا حالم خوب نیست.

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:24 توسط نگار| |


Design By : Night Skin