تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

امروز صبح همینطور که سر کوچه منتظر سرویس ایستاده بودم یه لحظه یکی از خاطرات چند سال پیشم توی ذهنم نقش بست ، نمیدونم چرا یه دفعه ای توی ذهنم پررنگ شد و من هیچ راه فراری ازش نداشتم ، جزء خاطراتی بود که اصلا دوسش نداشتم و دوست داشتم که کلا از زندگیم محو بشه ولی یک دفعه ای بدون هیچ مقدمه ای بک گراند ذهنم شد و هر چی تلاش کردم فکرم رو به موضوع دیگه ای معطوف کنم نشد که نشد و تمام خاطرات قبل و بعدش هم می اومدن و از ذهنم مثل یک فیلم عبور می کردن ، توی اون جریان خودم و مهربون رو اصلا مقصر نمی دونستم و مقصر فقط و فقط خانواده من بودن ، ما محکوم بودیم به پذیرفتن و چقدر سخت بود ، اون روزا من و مهربون عروسک دست دیگران بودیم و به میل اونها رفتار می کردیم تا همه چیز به خوبی و خوشی بگذره ، وقتی بهش فکر می کنم دیوونه میشم ولی نمیدونم چرا گاهی اوقات اون لحظات به طرز فجیعی توی ذهنم کش میان و میخوان بیشتر جلب توجه کنن.

در حال حاضر بین موندن توی این خونه و اسباب کشی مرددیم و مرتب دنبال خونه با قیمت مناسب تر و رهن کامل می گردیم و اگه خدا بخواد از اینجا به یه جای بهتر و بزرگتر میخوایم بریم تا دیگه دغدغه کمبود جا رو نداشته باشیم ولی هنوز چیزی به صاحبخونه نگفتیم.

کی ساعت دو میشه من برم خونه ، دوباره و دوباره از اون روزایی هست که کلا حوصله اداره رو ندارم ، البته من هیچ وقت حوصله اداره رو ندارم مخصوصا الان که دیگه پشه هم اینجا پر نمیزنه و هر کی سرش به کار خودش گرمه و بقیه هم در مرخصی های ملس بسر می برن.

می گن آدما همونی میشن که اغلب بهش فکر می کنن ، من خیلی بلند فکر می کنم ، نظرتون چیه فکر می کنین به همه آرزوهام میرسم؟!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:17 توسط نگار| |

این یکی دو روزه در کنار خانواده بی نهایت لذت بردم و خیلی خوش گذشت مخصوصا پنج شنبه که به یه مکان زیارتی رفتیم و فضای ملکوتی اونجا منو به گریه انداخت ، چهار شنبه بعد از ظهر تا جمعه بعد از ظهر مثل باد و برق گذشت و ما دیشب ساعت ده رسیدیم خونه ، جومونگ را آخر شب دیدیم و بعد خوابیدیم ، من اما صبح یک ساعت دورتر به اداره آمدم ، با اجازه همگی به خاطر اینکه جمعه نرفتم کلاس دو تا غیبت تپل خوردم که اگر یک غیبت دیگر بخورم درسم قشنگ حذف می شود.

با این تفاصیل سفر به اصفهان کنسل می شود و من همچنان در حال ادامه دادن زندگی هستم.

میدونم مشکلی نیست و مهم همین درس خوندنه که باید تموم بشه و وقتی تموم شد با خاطری آسوده هر جا که بخوام می تونم برم ، ولی کاش می شد می رفتیم حتی شده برای دو سه روز ، دلم میخواد یه جایی باشم غیر از اینجا ، یعنی غیر از جنوب گرم و شرجی و خاک آلود.

من عاشق جنوبم چون جنوبی هستم و اگر دوست دارم جای دیگری باشم فقط به صرف آب و هواست و هیچ دلیل دیگری ندارد ، من آدمهای اینجا را و گویش اینجا را و زندگی اینجا را با هیچ جا عوض نمی کنم ، من اینجا را دوست دارم حتی اگر بخواهم اینجا نباشم ، تنها چیزی که مرا عذاب می دهد کمبود امکانات و بدی آب و هواست و این گرد و خاک هم بدتر از همه.

زندگی یعنی دوست داشتنها و نرسیدن به آنها و یا رسیدن به آنها ، زندگی یعنی اتفاقات ساده و تکراری که گاهی آرزو می شه ، زندگی یعنی خاطراتی که گاه و بیگاه از لای دفترهای کهنه و آلبومهای قدیمی وجود آدم رو آتیش می زنه ، زندگی یعنی اداره کار بی خوابی درس تلفن موبایل آینه خرید مبل اتاق تلویزیون ، زندگی یعنی آشپزخونه و بوی یه غذایی که دوست داری ، یعنی خوشحالی یه بچه وقتی داره بستنی میخوره ، زندگی یعنی عشقی که به وصل ختم میشه و یا شاید هیچ وقت نشه ، زندگی یعنی آغوش مادر دستای پدر ، زندگی یعنی خواهر یعنی برادر ، زندگی یعنی عشق یعنی همسر ، زندگی یعنی شوق یعنی فرزند ، یعنی دوست یعنی یه حس ناب و زلال ، زندگی یعنی شادی پدر بزرگ و مادر بزرگ موقعی که نوه شون رو به آغوش می کشن ، زندگی یعنی بوی تند ماهی و بازارهای سرپوشیده ، یعنی لب دریا یعنی یه سفر خیلی کوتاه ، زندگی یعنی بوی عطری که ازش خاطره داری ، یعنی قل قل سماور یعنی آواز پرنده ها ، زندگی یعنی باد خنکی که صبح پرده اتاقت رو تکون میده ، زندگی یعنی اولین اشعه طلوع خورشید ، زندگی یعنی تقویم رومیزی که هر روز ورق می خوره ، زندگی یعنی دستی که محبت می کنه و قلبی که عشق می ورزه ، یعنی شکی که تو به فردا داری ، یعنی اطمینانی که به دیروز داری ، زندگی یعنی همین امروز همین حالا ، ساده بگم زندگی یعنی همین.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:50 توسط نگار| |

امروز داره خیلی دیر میگذره با اینکه یک ساعت دیرتر اومدم ولی باز هم احساس می کنم روز کسل کننده ای هست ، دیشب شام خونه خواهر مهربون دعوت بودیم ، کلی تدارک دیده بود طفلکی ، به حدی تزئینات خوشگلش توجهم رو جلب کرده بود که نمی تونستم شام بخورم ، بی نهایت با سلیقست و توی سفره آرایی دست همه رو از پشت بسته ، با وجودیکه خیلی خسته بودم و سردرد داشتم ولی خوش گذشت ، دیشب برای اولین بار یکی از عموهای مهربون رو که از اصفهان اومده بود خونه بابای مهربون دیدم ، اصلا ازش خوشم نيومد یعنی اونجوری که فکر می کردم نبود ، از اینجور آدمهاست که خیلی منم منم می کنه و دوست نداره کسی پیشرفت کنه.

اینجا هر روز هوا خاکه ، نه میشه خرید رفت و نه میشه توی پارکی جایی بشینی ، همش باید بشینی توی خونه ، دلم هوای صاف و آسمون آفتابی میخواد دلم یه منظره بکر و طبیعت زیبا می خواد ، احساس می کنم دارم عمرم رو اینجا هدر میدم ، نه تفریح درست و حسابی نه جایی برای گردش و گشت و گذار نه امکانات رفاهی ، من نمیدونم چرا اینهمه اینجا خونه گرونه و توی شهرستانهای خوش آب و هوا خونه ارزونه ، دلم میخواد برم از اینجا برم یه جای دور ، دور دور ، خیلی دور...

مهربونم دوست دارم و می دونم فقط وجود توست که منو به اینجا و به زندگی پایبند کرده ، میدونم فقط دست نوازشگر توست که می تونه همه غمها رو از دلم بیرون کنه ، می دونم احساس تو و عشق و محبت توست که منو جادو کرده و نمیذاره بشکنم خرد بشم و بیفتم ، دوست دارم عشق آسمونی من دوست دارم تنها دلیل زنده بودن من دوست دارم مایه آرامش من.

با همه حجم تنم از عمق وجودم فریاد می زنم دوست دارم حبیب خاکی من دوست دارم گلکم.

تقدیم به همسر عزیزم :

آفاق را گردیده ام

بسیار خوبان دیده ام

اما تو چیز دیگری

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:19 توسط نگار| |

چهارشنبه شب به اتفاق دوست جونی شام رفتیم بیرون دعوت من ، آخه قول داده بودم اگه ریاضیات گسستمو بیست شدم شام دعوتش کنم ، خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و دلقک بازی کردیم ، مهربون اومد دنبالمون و دوست جون رو رسوندیم خونه ، شب خوبی بود.

پنج شنبه صبح نوبت آرایشگاه داشتم برای رنگ موهام ، مهربون میاد دنبالم و نهارو از بیرون می گیریم و میایم خونه ، نهار می خوریم و سریع میرم یه دوش می گیرم و میام می خوابم ، خیلی خستم حالم اصلا خوب نیست و بشدت کمر درد دارم. غروب بيدار ميشم و دوباره می خوابم و بعد پامیشم سریالها رو می بینم و شام می خوریم و بعد دوباره می خوابم.

جمعه نهار بابا و مامان مهربون رو دعوت می کنیم و باقالی پلو با ماهی می خوریم خیلی می چسبه اونم ماهی تازه ، همیشه من باقالی پلو رو آماده می کنم و مهربون ماهی رو. بابا بعد از ظهر میره خونه ولی مامان می مونه ، برای شام دو تا از خواهرای مهربون با خانواده مهمونمون شدن و دور همی کلی گفتیم و خندیدیم و شاد بودیم.

از دیروز تا حالا هم کلی حالم بد شده ، دلم میخواد فقط بخوابم ، دلم برای بابا و مامانم خیلی خیلی خیلی تنگ شده باید برم ببینمشون به احتمال زیاد چهار شنبه بعد از ظهر میریم ولایتمون ، حالم بده معده درد شدید دارم ، شب خوابای پریشون زیاد می بینم ، اصلا اشتها ندارم و مرتب سردرد دارم ، گیجم و دست و پام بی حسه ، دلم میخواد فقط بخوابم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:5 توسط نگار| |

قبل از هر چیز ولادت با سعادت امیرمومنان ، امام علی (ع) رو به همه دوستای گلم تبریک میگم.

روزت مبارک مهربونم ، روزت مبارک عشق من هستی من ، شکر گذارم ، شکرگذار خدایی که قلبی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن به من بخشیده تا من تمام محبتم رو به پای نازنینم بریزم ، عزیزم امسال سومین سالی هست که من در کنارت و در پناه آغوشت این روز رو جشن می گیرم و به پاس وجود نازنینت از خدای بزرگ و مهربونم سپاسگذاری می کنم ، خدایا متشکرم که عاشقترین مرد دنیا نصیب من شد خدایا متشکرم که مهربونترین قلب دنیا منو برای همیشه تو خودش جای داد خدایا متشکرم که زیباترین احساس دنیا به من هدیه میشه خدایا متشکرم به خاطر امن ترین تکیه گاهی که به من دادی خدایا متشکرم به خاطر وجود نازنین مهربونم.

خدایا مهربونم رو به تو می سپارم و تمنا دارم همیشه حفظش کنی و سلامتی و موفقیتش رو فقط از درگاه الهیت خواستارم ای خدای مهربان.

این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه ، ساعتهای کاری تغییر کرده و من به یک عدد خانوم سحرخیز تبدیل شدم که راس ساعت هفت باید توی اداره باشه ، بعد هم ساعت دو ظهر برسم خونه و بساط نهار رو بچینم ، البته همراه مهربون و خوب صد البته ایشون خیلی از کارها رو تا اومدن من انجام میدن ، بعد هم خواب تا دیروقت و بعد هم دوباره بی خوابی تا نصف شب و بعد هم دوباره صبح زود به سختی بیدار شدن و و و.

واحد تابستونی برداشتم و قراره این تابستون رو حسابی بترکونم یعنی درس بخونم و سعی کنم زیاد به مسافرت و اینجور مسائل پر خرج فکر هم نکنم ، البته فقط یه سفر به اصفهان خواهیم داشت.

خیلی حرف دارم خیلی زیاد ولی نمیدونم چرا حرفم نمیاد ، شاید احساس می کنم اگه خیلی از حرفها اینجا زده نشه حرمت این خونه وبلاگی حفظ میشه و می تونم بعدها با خیال راحت تری توش بنویسم و گذشتمو ببینم ، نمی دونم چرا این روزها حال و هوای عجیبی دارم ، حال و هوای خیلی خاص ، دلم...

به قول دکتر علی شریعتی " سرمایه های هر دلی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد " و من چقدر سرمایه دارم.

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:23 توسط نگار| |

دیشب با مهربون رفتیم خرید کلی خرید کردیم ، تا ساعت دوازده شب داشتیم خریدها رو جا میدادیم ، از بیرون که اومدیم دقیقا از سر تا پامون عرق می ریخت ، مهربون هنوز پایین بود و داشت کم کم خریدها رو می آورد بالا من سریع پریدم و یه دوش توپ گرفتم و اومدم سراغ چیدن خریدها ، بعد هم مهربون رفت دوش گرفت و دو تایی چیدن و مرتب کردن رو انجام دادیم ، دلم لک زده بود واسه خیلی چیزهای ساده خیلی اتفاقات تکراری و ساده که شاید کسی باورش نشه دلتنگ این همه سادگی شده بودم.

امروز از صبح علی الطلوع تا لحظه الان داشتم مثل کوزت کار می کردم البته توی اداره ، حالا هم کلی خسته ام و کلی کار دارم و نوبت آرایشگاه دارم و باید برم یه شام توپ آماده کنم و باید برم کلی میوه بشورم و باید برم کلی جابجایی وسایل توی خونه دارم و باید برم و باید برم و باید برم...

با همه داغ که از گردش دوران دارم

من به زیبایی این زندگی ایمان دارم

                                                     "نیما یوشیج"

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:13 توسط نگار| |

بالاخره امتحانات تموم شد و من شادان و خندان برگشتم اداره ، مرخصی بودم و تازه برگشتم ، پنج شنبه بعد از ظهر که آخرین امتحانم رو دادم مثل این بود که بار سنگینی رو از روی دوش من برداشته باشن ، پنج شنبه شب رفتیم خونه بابای مهربون و من کادو روز مادر رو به مامان مهربون دادم ، توی امتحانات وقت سر خاروندن هم نداشتم چه رسد به خرید کادو و سر زدن ، جمعه ظهر هم خونه یکی از خواهرای مهربون بودیم و بعد از ظهر برگشتیم ، هنوز وقت خرید پیدا نکردم و احتمالا توی این هفته بریم یه خرید کلی انجام بدیم.

خیلی احساس خوبیه تا هر ساعتی که بخوای بخوابی و بعد هم بلند شی تلویزیون تماشا کنی ، بیرون بری و ... دیروز کلی کار انجام دادم ، یک کوه لباس کثیف بود که همه رو جدا کردم و مشکی ها جدا رنگی ها جدا و ... ریختم توی ماشین و همه رو سر و سامون دادم ، کلی لیوان و استکان بود که با سفیدکننده برق انداختم ، گردگیری کردم و تغییر دکوراسیون دادم ، خیلی از کارها رو باید توی این یه هفته انجام بدم ، برنامه ریزی کردم اساسی.

دلم واسه خودم تنگ شده بود ، دلم واسه مهربون تنگ شده بود ، دلم واسه همه چیز تنگ شده بود از بس صبح که از خواب بیدار می شدم سرم توی کتاب و جزوه بود تا شب ، خیلی خیلی خوبه همه چیز ، دلم برای خوندن وبلاگای شما دوستای گلم خیلی تنگ شده بود ، از صبح دارم می خونم ولی تمومی نداره ، هنوز معلوم نیست ترم تابستونی می گیرم یا نه ، بستگی به این داره که چی ارائه میشه؟ توی همین دانشگاه ارائه میشه یا باید برم یه شهر دیگه ، اگه برم چی میشه اگه نرم چی میشه؟

آخه من به خاطر کارم خیلی کم می تونم واحد بردارم و این باعث میشه که زمان زیادی رو از دست بدم. نمی دونم چی میشه ببینم خدا چی میخواد ، دعا کنین دانشگاه خودمون واحد ارائه بده که من بتونم بگیرم.

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:43 توسط نگار| |


Design By : Night Skin