دفتر خاطرات من
برای دل خودم
در حال حاضر بین موندن توی این خونه و اسباب کشی مرددیم و مرتب دنبال خونه با قیمت مناسب تر و رهن کامل می گردیم و اگه خدا بخواد از اینجا به یه جای بهتر و بزرگتر میخوایم بریم تا دیگه دغدغه کمبود جا رو نداشته باشیم ولی هنوز چیزی به صاحبخونه نگفتیم. کی ساعت دو میشه من برم خونه ، دوباره و دوباره از اون روزایی هست که کلا حوصله اداره رو ندارم ، البته من هیچ وقت حوصله اداره رو ندارم مخصوصا الان که دیگه پشه هم اینجا پر نمیزنه و هر کی سرش به کار خودش گرمه و بقیه هم در مرخصی های ملس بسر می برن. می گن آدما همونی میشن که اغلب بهش فکر می کنن ، من خیلی بلند فکر می کنم ، نظرتون چیه فکر می کنین به همه آرزوهام میرسم؟! با این تفاصیل سفر به اصفهان کنسل می شود و من همچنان در حال ادامه دادن زندگی هستم. میدونم مشکلی نیست و مهم همین درس خوندنه که باید تموم بشه و وقتی تموم شد با خاطری آسوده هر جا که بخوام می تونم برم ، ولی کاش می شد می رفتیم حتی شده برای دو سه روز ، دلم میخواد یه جایی باشم غیر از اینجا ، یعنی غیر از جنوب گرم و شرجی و خاک آلود. من عاشق جنوبم چون جنوبی هستم و اگر دوست دارم جای دیگری باشم فقط به صرف آب و هواست و هیچ دلیل دیگری ندارد ، من آدمهای اینجا را و گویش اینجا را و زندگی اینجا را با هیچ جا عوض نمی کنم ، من اینجا را دوست دارم حتی اگر بخواهم اینجا نباشم ، تنها چیزی که مرا عذاب می دهد کمبود امکانات و بدی آب و هواست و این گرد و خاک هم بدتر از همه. زندگی یعنی دوست داشتنها و نرسیدن به آنها و یا رسیدن به آنها ، زندگی یعنی اتفاقات ساده و تکراری که گاهی آرزو می شه ، زندگی یعنی خاطراتی که گاه و بیگاه از لای دفترهای کهنه و آلبومهای قدیمی وجود آدم رو آتیش می زنه ، زندگی یعنی اداره کار بی خوابی درس تلفن موبایل آینه خرید مبل اتاق تلویزیون ، زندگی یعنی آشپزخونه و بوی یه غذایی که دوست داری ، یعنی خوشحالی یه بچه وقتی داره بستنی میخوره ، زندگی یعنی عشقی که به وصل ختم میشه و یا شاید هیچ وقت نشه ، زندگی یعنی آغوش مادر دستای پدر ، زندگی یعنی خواهر یعنی برادر ، زندگی یعنی عشق یعنی همسر ، زندگی یعنی شوق یعنی فرزند ، یعنی دوست یعنی یه حس ناب و زلال ، زندگی یعنی شادی پدر بزرگ و مادر بزرگ موقعی که نوه شون رو به آغوش می کشن ، زندگی یعنی بوی تند ماهی و بازارهای سرپوشیده ، یعنی لب دریا یعنی یه سفر خیلی کوتاه ، زندگی یعنی بوی عطری که ازش خاطره داری ، یعنی قل قل سماور یعنی آواز پرنده ها ، زندگی یعنی باد خنکی که صبح پرده اتاقت رو تکون میده ، زندگی یعنی اولین اشعه طلوع خورشید ، زندگی یعنی تقویم رومیزی که هر روز ورق می خوره ، زندگی یعنی دستی که محبت می کنه و قلبی که عشق می ورزه ، یعنی شکی که تو به فردا داری ، یعنی اطمینانی که به دیروز داری ، زندگی یعنی همین امروز همین حالا ، ساده بگم زندگی یعنی همین. اینجا هر روز هوا خاکه ، نه میشه خرید رفت و نه میشه توی پارکی جایی بشینی ، همش باید بشینی توی خونه ، دلم هوای صاف و آسمون آفتابی میخواد دلم یه منظره بکر و طبیعت زیبا می خواد ، احساس می کنم دارم عمرم رو اینجا هدر میدم ، نه تفریح درست و حسابی نه جایی برای گردش و گشت و گذار نه امکانات رفاهی ، من نمیدونم چرا اینهمه اینجا خونه گرونه و توی شهرستانهای خوش آب و هوا خونه ارزونه ، دلم میخواد برم از اینجا برم یه جای دور ، دور دور ، خیلی دور... مهربونم دوست دارم و می دونم فقط وجود توست که منو به اینجا و به زندگی پایبند کرده ، میدونم فقط دست نوازشگر توست که می تونه همه غمها رو از دلم بیرون کنه ، می دونم احساس تو و عشق و محبت توست که منو جادو کرده و نمیذاره بشکنم خرد بشم و بیفتم ، دوست دارم عشق آسمونی من دوست دارم تنها دلیل زنده بودن من دوست دارم مایه آرامش من. با همه حجم تنم از عمق وجودم فریاد می زنم دوست دارم حبیب خاکی من دوست دارم گلکم. تقدیم به همسر عزیزم : آفاق را گردیده ام بسیار خوبان دیده ام اما تو چیز دیگری پنج شنبه صبح نوبت آرایشگاه داشتم برای رنگ موهام ، مهربون میاد دنبالم و نهارو از بیرون می گیریم و میایم خونه ، نهار می خوریم و سریع میرم یه دوش می گیرم و میام می خوابم ، خیلی خستم حالم اصلا خوب نیست و بشدت کمر درد دارم. غروب بيدار ميشم و دوباره می خوابم و بعد پامیشم سریالها رو می بینم و شام می خوریم و بعد دوباره می خوابم. جمعه نهار بابا و مامان مهربون رو دعوت می کنیم و باقالی پلو با ماهی می خوریم خیلی می چسبه اونم ماهی تازه ، همیشه من باقالی پلو رو آماده می کنم و مهربون ماهی رو. بابا بعد از ظهر میره خونه ولی مامان می مونه ، برای شام دو تا از خواهرای مهربون با خانواده مهمونمون شدن و دور همی کلی گفتیم و خندیدیم و شاد بودیم. از دیروز تا حالا هم کلی حالم بد شده ، دلم میخواد فقط بخوابم ، دلم برای بابا و مامانم خیلی خیلی خیلی تنگ شده باید برم ببینمشون به احتمال زیاد چهار شنبه بعد از ظهر میریم ولایتمون ، حالم بده معده درد شدید دارم ، شب خوابای پریشون زیاد می بینم ، اصلا اشتها ندارم و مرتب سردرد دارم ، گیجم و دست و پام بی حسه ، دلم میخواد فقط بخوابم. روزت مبارک مهربونم ، روزت مبارک عشق من هستی من ، شکر گذارم ، شکرگذار خدایی که قلبی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن به من بخشیده تا من تمام محبتم رو به پای نازنینم بریزم ، عزیزم امسال سومین سالی هست که من در کنارت و در پناه آغوشت این روز رو جشن می گیرم و به پاس وجود نازنینت از خدای بزرگ و مهربونم سپاسگذاری می کنم ، خدایا متشکرم که عاشقترین مرد دنیا نصیب من شد خدایا متشکرم که مهربونترین قلب دنیا منو برای همیشه تو خودش جای داد خدایا متشکرم که زیباترین احساس دنیا به من هدیه میشه خدایا متشکرم به خاطر امن ترین تکیه گاهی که به من دادی خدایا متشکرم به خاطر وجود نازنین مهربونم. خدایا مهربونم رو به تو می سپارم و تمنا دارم همیشه حفظش کنی و سلامتی و موفقیتش رو فقط از درگاه الهیت خواستارم ای خدای مهربان. این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه ، ساعتهای کاری تغییر کرده و من به یک عدد خانوم سحرخیز تبدیل شدم که راس ساعت هفت باید توی اداره باشه ، بعد هم ساعت دو ظهر برسم خونه و بساط نهار رو بچینم ، البته همراه مهربون و خوب صد البته ایشون خیلی از کارها رو تا اومدن من انجام میدن ، بعد هم خواب تا دیروقت و بعد هم دوباره بی خوابی تا نصف شب و بعد هم دوباره صبح زود به سختی بیدار شدن و و و. واحد تابستونی برداشتم و قراره این تابستون رو حسابی بترکونم یعنی درس بخونم و سعی کنم زیاد به مسافرت و اینجور مسائل پر خرج فکر هم نکنم ، البته فقط یه سفر به اصفهان خواهیم داشت. خیلی حرف دارم خیلی زیاد ولی نمیدونم چرا حرفم نمیاد ، شاید احساس می کنم اگه خیلی از حرفها اینجا زده نشه حرمت این خونه وبلاگی حفظ میشه و می تونم بعدها با خیال راحت تری توش بنویسم و گذشتمو ببینم ، نمی دونم چرا این روزها حال و هوای عجیبی دارم ، حال و هوای خیلی خاص ، دلم... به قول دکتر علی شریعتی " سرمایه های هر دلی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد " و من چقدر سرمایه دارم. امروز از صبح علی الطلوع تا لحظه الان داشتم مثل کوزت کار می کردم البته توی اداره ، حالا هم کلی خسته ام و کلی کار دارم و نوبت آرایشگاه دارم و باید برم یه شام توپ آماده کنم و باید برم کلی میوه بشورم و باید برم کلی جابجایی وسایل توی خونه دارم و باید برم و باید برم و باید برم... با همه داغ که از گردش دوران دارم من به زیبایی این زندگی ایمان دارم "نیما یوشیج" خیلی احساس خوبیه تا هر ساعتی که بخوای بخوابی و بعد هم بلند شی تلویزیون تماشا کنی ، بیرون بری و ... دیروز کلی کار انجام دادم ، یک کوه لباس کثیف بود که همه رو جدا کردم و مشکی ها جدا رنگی ها جدا و ... ریختم توی ماشین و همه رو سر و سامون دادم ، کلی لیوان و استکان بود که با سفیدکننده برق انداختم ، گردگیری کردم و تغییر دکوراسیون دادم ، خیلی از کارها رو باید توی این یه هفته انجام بدم ، برنامه ریزی کردم اساسی. دلم واسه خودم تنگ شده بود ، دلم واسه مهربون تنگ شده بود ، دلم واسه همه چیز تنگ شده بود از بس صبح که از خواب بیدار می شدم سرم توی کتاب و جزوه بود تا شب ، خیلی خیلی خوبه همه چیز ، دلم برای خوندن وبلاگای شما دوستای گلم خیلی تنگ شده بود ، از صبح دارم می خونم ولی تمومی نداره ، هنوز معلوم نیست ترم تابستونی می گیرم یا نه ، بستگی به این داره که چی ارائه میشه؟ توی همین دانشگاه ارائه میشه یا باید برم یه شهر دیگه ، اگه برم چی میشه اگه نرم چی میشه؟ آخه من به خاطر کارم خیلی کم می تونم واحد بردارم و این باعث میشه که زمان زیادی رو از دست بدم. نمی دونم چی میشه ببینم خدا چی میخواد ، دعا کنین دانشگاه خودمون واحد ارائه بده که من بتونم بگیرم.
| Design By : Night Skin |


