تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

دیروز ، ساعت سه تا پنج کلاس دارم و بعد هم پنج تا هشت ، دوست جون دقیقا همین دو تا کلاس رو توی ساعات دیگه ای داره یعنی دو تا پنج یکی و پنج تا هفت هم اون یکی ، دوست جون تلفن می زنه و میگه بیا با سکشن ما دوست دارم با هم باشیم -آخه تنها کلاسایی هست که با هم نیستیم- میگم نه من میخوام روی سکشن خودم برم کلاس آخه حوصله کلاس شما رو ندارم و یه جورایی دلم میخواست روی کلاس خودمون باشم آخه اونجوری مجبور میشدم یکساعت هم زودتر برم ، دوست جون گفت من کلاس اولی رو نمیرم و فقط پنج تا هفتیه رو میام دانشگاه ، خداحافظی می کنیم.

میرم کلاس می بینم جای سوزن انداختن نیست ، استاد محترمی که درس سه واحدی دارن و سه ساعت باید کلاسشون طول بکشه دقیقا چهل دقیقه ای کلاسش تموم شده و همه هجوم آوردن کلاس ما که با این سکشن هم اون یکی کلاسشون رو برن و ساعت پنج دیگه برن خونه هاشون بگیرن بخوابن.

به جرات می تونم بگم حدود صد نفری می شدیم ، دو تا کلاس شلوغ با هم ادغام شده بود اونم برای درسی که فقط فرمول و حل بود ، کلاس خودمون کوچیک بود و مجبور شدیم کلاس رو عوض کنیم و به یکی از بزرگترین کلاسا بریم ، تصور کنید همه با عجله میرفتن که جا بگیرن ، تقریبا نیمه کلاس بود که استاد گفت من سکشن بعدی را تشکیل نمیدم چون همه اومدن و توی این کلاس شرکت کردن ، من به خاطر دوست جون گفتم ولی استاد خیلی ها نیومدن ، استاد فهیم ما هم فرمودند به من ارتباطی نداره و من نمی تونم برای دو سه نفر کلاس تشکیل بدم ، سریع به دوست جون زنگ زدم و گفتم نمیخواد ساعت پنج بیای و جریان رو خلاصه گفتم.

آخرای کلاس چند نفری از بچه های سکشن بعدی اومدن دم در کلاس و با استاد کار داشتن ، استاد چند لحظه ای رفت دم در و برگشت ، بچه ها پرسیدن استاد بچه ها چی میگن ، استاد گفت اينا گير دادن كلاس بعد رو تشكيل بدم ولی اگه يه بار ديگه بخوان بامزه بازی در بیارن ، روی نمره امتحانشون تاثیر داره ، فکرشو بکنید داری روی سکشن خودت میای کلاس ولی باز هم اینجوری میگه ، حالا اون بچه های بیچاره چه گناهی کردن که اکثرا هم از شهرستان میان و یا ما بیچاره ها که توی اون ازدحام جمعیت و شوخی و طنز حتی فرصت سئوال پرسیدن و توضیح مجدد استاد رو نداشتیم ، بعد هم اعلام میکنه که امروز آخرین جلسه هست و تا امتحان ما دیگه همدیگرو نمی بینیم و بعد هم یه کتاب معرفی می کنه و میگه ده نمره از امتحانتون از این کتاب میاد ، دلم میخواست تک تک موهاشو در می آوردم ، آخه این چه وضعشه؟؟؟ دوست جون ادارشون موند و بعد هم رفت خونه ولی درس امروز خیلی مهم بود خیلی حیف شد که دوست جون نتونست سر کلاس حاضر بشه و متاسفم برای اینجور استادها که به راحتی حق رو به خودشون میدن ، استاد می تونست بچه های سکشن بعد رو سر کلاس راه نده می تونست کلاس بعدی رو تشکیل بده می تونست هر کاری کنه ولی سکشن بعد رو تعطیل نکنه ، فکر کنین کلاس به این مهمی حتی تا پای تابلو یعنی روی سکو هم صندلی گذاشته بودن که استاد عصبانی شد و گفت روی سکو کسی نشینه و بعد هم بچه ها مثل خرما چسبیدن به هم توی اون گرما و امکانات پایین ، برای خودمون متاسفم فقط همین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:36 توسط نگار| |

دیروز اداره نیومدم و امروز که اومدم با کلی کار مواجه شدم ، میزم پر از نامه های جور واجوره و کلی نامه که باید تنظیم کنم ، واااااااااااای دارم کلافه میشم.

خدا رو هزاران مرتبه شکر مشکلی که تو کار مهربون پیش اومده بود و حدود هشت ماه ذهن و انرژی مثبت ما رو گرفته بود حل شد و از این بابت بی نهایت خوشحالم ، خدا جونم میدونم تمام دعاها و نذر و نیازهای ما رو بی جواب نمیذاری و هیچ وقت دست رد به سینه بنده ات نمی زنی ، خیلی دوست دارم خدای مهربونم.

داداشم اومده خونمون و تا چند روز می مونه ، چه کیفی میده بری خونه و ببینی داداشت خونست واااااااااااااای خیلی دوست دارم اینجوری ، کسایی که دور از خونواده هاشون زندگی می کنن منو می درکن.

گاهی اوقات به حال زنای خونه دار غبطه می خورم ، تا لنگ ظهر می خوابن و بعد هم پا میشن یه نهار توپ آماده می کنن و گاها در کنار همسرجانشون میل می کنن ، حالا یا بچه باید بره مهد و مدرسه یا باید برگرده و یا بچه کوچیکه و هیچ کدوم از این جاها نمیره و یا اصلا بچه ای وجود نداره ، بعد هم وقت گذرونی و مهمونی و اینجور کارا و بعد هم یه چرت ملس ظهرگاهانه و بعد هم بعد از ظهر و کلاس آشپزی و شیرینی پزی و رانندگی و زبان و آرایشگری و خوش گذرونی و چه میدونم هزار تا کلاس دیگه و در نهایت می بینی همسن تو هستن ولی سنشون نصف تو میزنه ، همیشه با حوصله همیشه توی مسافرت همیشه خوشگل کنان و شادان و رنگول منگول و نیناش ناش کنان و جینگیل مستون هستن و اینو من دیروز با تمام وجود درک کردم ، همچنان که مشغول درس خواندن بودم صدای موسقی بلند خانم طبقه بالا کل ساختمون رو در برگرفت و الان ساعت یازده بود و بعد هم صدای بچه اش در راه پله ، فهمیدم با اون همه سکوت قبل و این سر و صدا تازه از خواب بیدار شدن و بعد هم بقیه همسایه ها و سر و صداهای توی راهرو و بعد هم ظهر و بچه های توی پارکینگ ، وقتی پرسیدم مامان کو ؟ گفت خوابه و الان ساعت سه و نیم ظهره و من تند تند کنان و در هم و خسته و جزوه بدست در حال رفتن سر جلسه امتحان میانترم هستم و فرقی هم نمیکنه اگه اداره باشم باز هم خسته ام و چهره ام زرد و پژمرده و بی رنگ و رو هست و این یعنی ما خانومهای شاغل خیلی وقتها خودمون رو گول می زنیم. تازشم پر سر و دستشون طلاست و خونه هاشون معمولا از خونه های ما خانومای شاغل شیک تر و امروزی تره و در ضمن اکثرا خونه و ماشین شخصی دارن یعنی منظورم این هست که خونه به نامشون هست (زمانی که مهربون یه خونه که هنوز هم کامل درست نشده به نام من خرید دو تا از خواهراش و همینطور زن داداشش -البته زن داداشه شاغله و این تا حدودی قابل هضمه- خونه هاشون رو به نام خودشون کردن و این یعنی اینکه.....) و ماشین شخصی دارن ، چیزی که اکثر خانومای شاغل ندارن و یا اشتراکی دارن.

البته این احساسم همیشگی نیست ها ، بعضی وقتها دچار غغغغغغببببببططططططهههههه می شوم و نه همیشه.  البته میدونم اونا هم اکثرا به حال ما غبطه می خورن و باز اینو هم میدونم که زندگی یعنی همین.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:11 توسط نگار| |

دیروز : توی رستوران اداره نشستم یکی از همکارام دقیقا روبروی من نشسته نگاهمون به هم می افته و هر دو لبخند می زنیم ، بهش میگم میدونی بهت میاد چیکاره باشی ، با شوق زیاد میگه چی کاره؟؟؟ بهش می گم بهت میاد مجری برنامه کودک باشی و صدای خنده بلند همکارم.... ، میگه چرا اینجوری به نظرت میام ، میگم آخه خیلی خوش برخورد و با حوصله و خنده رو هستی ، بازم می خنده و میگه من عاشق بچه ها هستم و یه لحظه فکر می کنم چقدر خوب می شد اگر هر کسی می تونست اون کاری رو انجام بده که دوست داره و عاشق کارش باشه ، همکارم ادامه میده ، توی اداره که مجبوری خودت نباشی خیلی بهم سخت میگذره دارم افسرده میشم ، از شور و حرارت افتادم ، ساعتهای زیادی رو اینجا می گذرونیم و محیط بی نهایت خشک و اداری هست ، کاش میشد یه جور دیگه ای زندگی کرد اونم میون این همه آدمی که باهات روراست نیستن.

حرفاش واقعا حرف دل بود و به دل من نشست چون یه جورایی حرف دل من هم هست ، به این فکر کردم که این همکار من اگه واقعا احتیاج نداشت مجبور نبود این محیط رو تحمل کنه می تونست یه کار دیگه ای انتخاب کنه که با روحیاتش سازگاری داشته باشه ، همسرش به تازگی یه فروشگاه لوازم یدکی راه انداخته و تمام پس اندازشون رو با مقداری وام انداختن توی این کار و خودش مجبوره از صبح تا شب جون بکنه تا بتونن کرایه خونه و ایاب و ذهابشون رو جور کنن ، میگه خونم سی و هفت متره و اصلا هیچ امکاناتی نداره با این وجود صاحبخونه میگه پول پیش بیشتر از یه تومن نمیخوام ولی کرایه صد و بیست می گیره ، میگه کابینت نداره کمد دیواری نداره دیواراش وحشتناکه ولی خوب من چیکار کنم نمی تونم برم جای دیگه چون پول پیش زیادی ندارم و تازشم کرایه ها همه جا دویست به بالاست ، البته اگه امسال این صاحبخونه پولکی ما کرایه رو صد و پنجاه نکنه خوبه ، یه لحظه به فکر میرم راست میگه امسال ما باید با این بحران خونه چیکار کنیم ، صاحبخونه ما هم فقط کرایه رو بالا میبره ولی ما امسال قصد داریم تمام امکانات این خونه رو نادیده بگیریم و بریم یه جای دیگه ، خونه ای که الان توش زندگی می کنیم یه آپارتمان هفتادمتری خیلی شیک و تمیز و نوساز هست که خود ما اولین کسایی هستیم که این خونه رو افتتاح کردیم در ضمن اولین خونه مشترکمون هست و الان سه ساله که داریم اینجا زندگی می کنیم ، در و دیواراش باهامون حرف می زنه ، به همه جای شهر نزدیکه و میشه پیاده رفت ، جاش یکی از بهترین جاهای شهر هست ، همسایه های بی نهایت خوب ، همه با هم دوست ، درست مثل قصه هایی که توی برنامه کودکهای مثبت نشون میداد ، ولی متاسفانه با این کرایه خونه ای که روز به روز بیشتر میشه دیگه نمیشه اینجا موند. خدا جونم خودت بهترین راه رو جلوی پای ما بذار ، خدایا هر جوری که به صلاحمون هست همون رو برامون پیش بیار.

توی گیر و دار امتحانای میانترم و پایان ترم باید دنبال خونه هم باشیم و این یعنی ... (برداشت آزاد)

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:22 توسط نگار| |

عاشق بخشندگی و لطف و محبت هستم و اگر کسی به من کوچکترین محبتی کنه چه از عمد و یا سهو من چندین برابر برای اون مایه میذارم ، و بر عکس اگر کسی بی توجهی کنه و بخواد خیلی جاها برای من کلاس بزاره و از داشته هاش تعریف کنه بدجوری دماغش رو می سوزونم ، البته اینم بگم به شرطی که مهمان خونه من نباشه یعنی یه جایی خارج از خونه شخصی من باشه ، چون احترام مهمان رو بی نهایت میذارم منظورم از بی نهایت این نیست که مرتب جلوش دولا راست بشم منظورم اینه که بهش بی حرمتی نمی کنم و اصلا بحثهایی که باعث ناراحتی اون بشه پیش نمی کشم و بیشتر سعی می کنم بهش خوش بگذره ، چون خودم خیلی احترام میذارم در مقابل اینجوری هم توقع دارم و خیلی برام سنگینه که خونه یکی برم و ببینم بی احترامی به من شده حالا از هر جهت.

اونوقته که دیگه منو با یه من عسل هم نمیشه خورد و خیلی سریع در مقابلش جبهه می گیرم و اونجا رو ترک می کنم و دیگه هم اونطرفها آفتابی نمیشم یعنی علنا جوری برخورد می کنم که طرف اگر هم کودن باشه متوجه اشتباه خودش بشه.

از مهمانی که خودش ، خودش رو دعوت می کنه و سرزده میاد و دقیقا سر ظهر و سر شب میاد و انتظار بیجا داره متنفرم و به بدترین شیوه بهش می فهمونم که شما مهمان نیستی بلکه مزاحمی ، من همیشه میگم وقتی کسی جایی میخواد بره از قبل خبر بده حالا نه اینکه از یک هفته پیش بگه ، از دیروز یا دیشبش یه تماس کوچولو بگیره و خبر بده نه اینکه ساعت ده و نیم یازده ظهر بگه ما یک ساعت دیگه اونجاییم. یه بار یه نفر به طعنه به من گفت که کسی که از قبل خبر میده که دارم میام مهمانی به خاطر اینه که انتظار داره براش سنگ تموم گذاشته بشه و جلوش بهترین چیزها گذاشته بشه و من هم گفتم کسی که از قبل خبر میده انقدر شعورش میرسه به اینکه شاید اون خونواده ولو خواهر و برادر و عمو دایی و ... باشه ممکنه توی شرایط مناسبی نباشن ، ممکنه زن و شوهری با هم مشکل داشته باشن اون روز و یا یه مسئله ای براشون پیش اومده باشه که نخوان کسی متوجه بشه و یا شاید مهمان داشته باشن اصلا شاید اون لحظه آمادگی پذیرش کسی رو نداشته باشن مریض باشن حوصله نداشته باشن ، خونشون جمع و جور نباشه و یا حتی یخچالشون خالی باشه ، هر چند کسی برای پذیرایی خونه کسی نمیره چه اینکه هر کسی توی خونش یه چیزی برای خوردن پیدا میشه ، طرف به محض شنیدن حرفهای من بایکوت شد و گفت درسته شما درست میگی ولی خواهر و برادری که این حرفها رو نداره و من گفتم اتفاقا داره خوبشم داره چون خیلی از رفت و آمدها مخصوص همین خواهر و برادری هاست به قول شما و دیگه اون یک نفر کفش بریده شد ، حالا جالب اینجاست که بعضی ها شعور اینکه از قبل بهشون اطلاع داده بشه رو هم ندارن!!!!!!!!! اما ........ جدیدا تمام اطرافیانی که با این رویه ای که ما از اول ازدواجمون تا حالا در پیش گرفتیم مخالف بودن خودشون شدیدا بهش اهمیت میدن و گله هم می کنن که فلانی بدون اینکه اطلاع بده پا شده سر شب اومده خونمون دیگه نمیگه شاید هزار تا مشکل داشته باشه این آدم!!!!!!!!! بعله به همین آسانی میشه یک رویه رو در میان یک قوم رواج داد ، اون هم رویه ای که مطمئنم خیلی جاها رعایت میشه.

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:39 توسط نگار| |

امروز دوازدهم اردیبهشته یه روز خاص ، روز تولد من هست و من از امروز وارد بیست و هشت سالگی میشم وای خدای من چقدر بزرگ شدم ، هیچ وقت فکر نمی کردم بیست و هفت سال از زندگیم مثل برق و باد بگذره و من اصلا نفهمم ، میدونین زندگی همینه دیگه ولی من همیشه احساس می کنم بیست سالمه نمیدونم چرا شاید چون بیست سالگی اوج جوانی و شادابی هست و شاید هم چون من بیست سالگیم رو خیلی دوست می داشتم.

دیروز هم سالگرد ازدواجمون بود ، بجاش پنجشنبه رفتیم آتلیه و عکس یادگاری انداختیم ، سومین سالگرد ازدواجمون هم به خوبی و خوشی گذشت و از خداوند بزرگ و مهربون میخوام هر سال که میگذره به موفقیت هامون و به داشته هامون اضافه بشه و محبتمون نسبت به هم بیشتر بشه ، از خدای بزرگ و مهربون میخوام که مهربونم همیشه سلامت باشه و توی همه کارهاش موفق و سربلند باشه.

سه سال پیش خداوند مهربون توفیق این رو به من داد که با کسی زندگی مشترکم رو شروع کنم که آتش آرزوی رسیدن به هم سالها بود که وجودمون رو می سوزوند و خداوند مهربون لطف و عنایتش رو شامل حال ما کرد تا بتونیم به هم برسیم ، خدا جونم شکرت به خاطر داشتن وجود نازنینی که همه وجودش مهر و محبت و ایثاره ، خدای مهربونم ممنونم به خاطر داشتن همچین همسر و همخونه و همدلی ، شکرت خدای مهربونم ، زبونم از بیان این همه شکر ناتوان هست ، خدای بزرگ و مهربون سه سال پیش ، مردی رو برای همیشه به زندگی من آورد که دستاش نوازشگر روز و شب من شد و شونه های مهربونش مامن بی قراریهای من ، خدای بزرگ و مهربون گلی که به من بخشیدی هیچ وقت از من نگیر ، خدایا به من این عنایت رو بده که بتونم همسر خوب و شایسته ای باشم برای مهربونم در تمام مراحل زندگی مشترکمون. خدای بزرگ و مهربونم شکرت به خاطر همه چیز.

گل نازم همسر عزیزم به خاطر تمام خوبیهات ممنونم به خاطر تمام بزرگ منشی هات ممنونم و به خاطر گذشتت در زندگی و صبر و استقامتت در برابر تمام ناملایمات زندگی ممنونم ، ممنون که مثل یه کوه پشت من هستی و هیچ وقت اجازه نمیدی من ذره ای ناراحت بشم و غصه بخورم ، ممنون که منو انتخاب کردی ، ممنون که تمام زندگی و آسایشت رو صرف راحتی و آرامش من می کنی ، ممنون که در سخت ترین شرایط زندگی منو درک می کنی و به تمام خواسته های من اهمیت میدی ، ممنون که با تو همیشه احساس می کنم یک کودکم ، ممنون که تمام برنامه های زندگیت رو با برنامه های من هماهنگ می کنی ، ممنون که هیچ وقت دلت نمیاد به من نه بگی ، ممنون كه به من اعتماد می کنی و برای رسیدن به هدفم به اندازه خودم نباشه ولی کمتر مایه نمیذاری ، ممنون قشنگ عاشق من ، ممنونم عشق بی همتای من ، ممنونم به خاطر همه لطف های بی کرانی که در حق من روا داشتی.

خدایا متشکرم ........

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:3 توسط نگار| |

این چند روزه خودم میام اداره و میرم دانشگاه و میرم خونه ، خودم منظورم این هست که خودم رانندگی می کنم و آی می چسبه بشینی پشت فرمون و شیشه ها رو بدی بالا و کولرو روشن کنی و یه سی دی تاپ هم بزاری از اونا که خودت از بین خواننده های مورد علاقت گلچین کردی و آی می چسبه و آی می چسبه.

دیروز از اداره رفتم کلاس و بعد از کلاس دوست جون همکلاسیم می خواست دوباره برگرده ادارشون آخه می بایست تا هشت شب اضافه کار اجباری وایسه ، با هم اومدیم و من دوست جون رو رسوندم ادارشون و خودم اومدم خونه ، دلم می خواست دوست جون نمی رفت اداره و با هم می رفیتم یه چرخی می زدیم و یه کافی شاپی جایی با هم می رفتیم ولی چه کنیم که این کار بدجوری گریبان ما رو گرفته.

نیم ساعت بعد از من مهربون اومد خونه بعد هم شام رو آماده کردیم و بعد از شام رفتیم جایی مهربون کار داشت و بعد هم برگشتیم خونه ، مهربون با یکی از همسایه ها تو پارکینگ صحبت می کردن و من اومدم بالا و نفهمیدم کی خوابیدم ، خیلی وقتها نمی فهمم چجوری می خوابم یعنی اونقدر خسته ام که ولو می شم نقش زمین ، دیشب چشم چپم بدجوری تیر می کشید و قرمز شده بود ، هر دو تا چشمام سوز میداد ، این روزا خستگی جزئی از وجود من شده و من چقدر خوشحالم از این وضعیت ، چون الان دقیقا نیمی از راهی رو که مدنظرم بوده توی زندگی پیمودم و این خستگیها و سختیها در مقابل شیرینی رسیدن به هدفهام خیلی کمرنگ هستن.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:31 توسط نگار| |

از آدمهایی که خودشون رو می گیرن متنفرم وقتی فکر می کنم به اینکه اونا چرا اینهمه به خودشون مغرورن و چه چیزی از دیگران بیشتر دارن که اینهمه خودشون رو می گیرن نمی فهمم چرا؟؟؟ در صورتی که از قدیم الایام می گفتن درخت هر چی پربارتر افتاده تر ولی امروزه طرف وقتی یه مدرک لیسانس داره و یه شغل دولتی و یه ماشین و یه خونه چنان خودش رو برای اطرافیانش می گیره که انگاری دیگرانی که اطرافش هستن کور و کر و لالن و یا خدایی ناکرده یه عیب بزرگتری دارن ، دلم میخواد اینجور آدما رو بگيرم و خفه كنم ، چند تا از اطرافیان من توی دوست و آشنا و همکار از این دست هستن و منم چند ماهی هست که دارم مثل خودشون رفتار می کنم وقتی می بینمشون اصلا انگار شما رو ندیدم و اصلا احساس نمی کنم اونا کسی هستن و در واقع داخل آدم به حسابشون نمیارم ، قبلنا همیشه توی سلام کردن پیشی می گرفتم و اونا با یه حالت خیلی خیلی مغرورانه بهم جواب میدادن ولی حالا میزارم با هم سلام کنیم و یا اینکه اصلا رومو می کنم اون طرف یا روبرو رو نگاه می کنم و از کنارشون رد میشم ، اینجوری احساس می کنم خیلی با ابهت تر هستم ، اصلا اون ثوابی که بخواد با سلام کردن به اینا بدست بیاد رو من نمیخوام.

چند وقتیه خیلی محکم تر شدم و احساس می کنم نباید توی زندگی شخصی خودم دیگران رو مهم جلوه بدم و باید در درجه اول خودم باشم و در درجه دوم هم خودم باشم و در درجه سوم هم خودم باشم ، اینجوری خیلی راحت تر زندگی می کنم.

دیروز صندوق اداره قرعه کشی کردن و از ماه اول تا ماه آخر اسم ها رو خوندن و حدس بزنید اسم من چندمی بود؟؟؟ بله اسم من اولی بود و من همون دیروز همه پولها رو گرفتم و همه با بهت و حیرت به من نیگا می کردن آخه اولین بارم بود توی صندوق اداره شرکت کرده بودم ، همکارا می گفتن خوش شانس اسمت اولی در اومد گفتم من توی هر صندوقی شرکت کنم یا اولی هستم یا دومی ، و واقعا هم همینطوره گاهی اوقات که خواهرم پول لازم می شد نوبت من رو می گرفت و من هم نوبت اون رو ، البته اون صندوق ماههاست که تموم شده ولی خیلی خوب بود خواهر جونم با همسایه هاش یه صندوق درست کرده بودن و من هر بار توش شرکت می کردم اسمم یا اولی میشد یا دومی.

همیشه دوست دارم به دیگران کمک کنم حالا اون کمک یا مالیه یا روحیه یا هر جور دیگه ای و اکثرا همین دلرحمی من کار دستم میده و باعث میشه دیگران منو پله فرض کنن و د برو که رفتی ، از سر و کولم میرن بالا ، مدتهاست این عادت رو از خودم دور کردم و الان احساس می کنم خیلی راحت تر زندگی می کنم ، میدونین توی این دور و زمونه نباید دلت به حال هیچ کس بسوزه ، حرف زندگیت رو نباید پهلوی کسی بزنی چون همون آدم ممکنه فردا دشمنت بشه ، من خیلی سالها پیش یکی دو بار از این اشتباهات داشتم ولی حالا احساس می کنم اونقدر بزرگ شدم که دیگه به هیچ کس اعتماد نکنم ، دوستی دارم که مثل دو تا یار صمیمی با هم رفتار می کردیم البته ایشون همکار بنده هستن و هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم از لحاظ سن و موقعیت خانوادگی و تاهل و ... من جز محبت نثارش نکردم و حالا نمیدونم به چه دلیلی با کسایی همنشین شده که دقیقا همیشه بد اونا رو پهلوی من می گفت و ازشون می نالید ، امیدوارم سر عقل بیاد چون اون گوری که داره روش گریه میکنه مرده ای نداره. منم راه خودم رو میرم و امیدوارم روزی پشیمونیش رو ببینم چون ... بی خیال.

خوشحالم که در سنین پایین دارم تجربه های بزرگ رو بدست میارم و از خدای خودم ممنونم که منو در همه حال راهنمایی می کنه و از گزند اینجور آدمهای بیخود نجاتم میده ، خداجونم ممنونم.

نقطه جونم من چرا نمی تونم وبلاگت رو باز کنم ، اصلا وبلاگت از لیست وبلاگ دوستان پاک شده آخه چطوری مگه میشه؟؟؟ بیا و یه خبری بده

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط نگار| |

پنج شنبه صبح خیلی خیلی خیلی به زور از خواب بیدار میشم دیشبش با مهربون قرار گذاشتیم ببینیم کی زودتر به اون یکی تبریک میگه ، مهربون آماده بود که بره سر کار ، تا اومد بگه عزیزم سومین سالگرد ، من سریع گفتم عزیزم سومین سالگرد ، و با هم گفتیم عقدمون مبارک و ...

سریع آماده شدم و با هم رفتیم بانک کشاورزی و من کارتم رو که قبل از عید سفارش داده بودم گرفتم و بعد مهربون منو رسوند خونه و رفت سر کار ، اومدم خونه و کمی جمع و جور کردم و بعد هم آماده شدم رفتم بانک که دیدم ای دل غافل هنوز حقوقمون رو نریختن به حساب ، دست از پا درازتر رفتم آرایشگاه و بعد هم چون پول کم داشتم و اون کادویی که مد نظرم بود که برای مهربونم بخرم کمی گرون بود تصمیم گرفتم یه ادکلن بخرم ، سریع و سه سوته خودم رو رسوندم خونه و حالا دیگه ساعت نزدیکای دوازده بود ، همه چیز رو آماده کردم و منتظر موندم مهربون بیاد نهار بخوریم که من برم دانشگاه ، مهربون اومد با یه دسته گل میخک خیلی ناناز ( از اونجایی که من گل رز و میخک رو خیلی دوست میدارم ، مهربون معمولا این دو نوع گل رو میخره ) بعد هم که ناهار عشقولانه خوردیم و من رفتم دانشگاه ، از ساعت دو تا هشت شب من کلاس داشتم ، خوشبختانه ساعت هفت و نیم کلاس تموم شد و اومدم خونه ، سه سوته آماده شدم و خیلی خوشگل کنان و جینگیل مستون رفتیم بیرون و مهربون برام یه مانتوی خیلی خیلی خوشگل کادو گرفت و من هم یه ادکلن که خودش انتخاب کرد و بعد من گفتم اینم باشه کادوی من.

بعد هم شام رو در یک مکان آروم با یه موسیقی خیلی دلنشین نوش جان کردیم و از صبح تا اون موقع هزار بار این روز رو به هم تبریک گفتیم ، وقتی رسیدیم خونه تا نیمه شب یه فیلم چینی که شبکه دو نشون میداد رو نگاه کردیم و من همون جا خوابم برد ، آخه خیلی خسته بودم از صبح یه ثانیه استراحت هم نداشتم.

جمعه کلی کار کردیم و خونه رو یه برق حسابی انداختیم ، من مثلا یک شنبه امتحان مین ترم دارم ولی انگار نه انگار ، ظهر خیلی خیلی عشقولانه نهار خوردیم که میشه گفت صبحونه و نهار با هم بود چون خیلی دیر از خواب پا شدیم و بعد از ظهر همش به کار کردن گذشت ، شب مهربون یه شام خوشمزه درست کرد که باید بگم دست پختش حرف نداره و من بی نهایت بار دستش رو می بوسم که اینهمه با حوصله و با ظرافت آشپزی می کنه ، بعد از شام یه سر رفتیم خونه بابای مهربون که دیگه صداشون در اومده بود که چرا نمیرم دیدنشون ، آخه از بعد از عید تا حالا وقت نکردم برم دیدنشون. نیم ساعت بعد از سریال یوزارسیف هم اومدیم قصر عشقمون و لا لا کردیم که اونم مهربون دور کاراش بود و من تنهایی رفتم لا لا کنم که چون کمرم خیلی درد می کرد ، نتونستم بخوابم تا ساعت دو و خوب طبیعتا امروز هم خیلی خوابالو تشریف دارم.

خدایا به خاطر همه چیز شکرت ، خدایا به خاطر وجود نازنینی که به من بخشیدی و من هر لحظه خودم رو در آیینه چشماش می بینم و بیشتر و بیشتر عاشقش میشم شکرت ، خدایا مهربونم رو به تو میسپارم همیشه سلامت حفظش کن ، خدایا شکرت شکرت شکرت به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی و همه نعمتهایی که به من ندادی و حتما ندادنشون حکمتی داشته.

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 توسط نگار| |

اردیبهشت همیشه برای من سمبل شادی و خوبی بوده و هست و خواهد بود. این ماه مصادف هستش با روز تولد من ، سالگرد عقد من و مهربون و سالگرد ازدواج من و مهربون ، یعنی سه تا مناسبت بزرگ و عزیز ، همیشه اردیبهشت ماه رو یه جور دیگه دوست داشتم ، یادم میاد از بچگی احساس می کردم همه اتفاقات خوب توی اردیبهشت می افته و همین نیروی جذب باعث شد که زندگی و سرنوشت من توی اردیبهشت رقم بخوره.

فردا سومین سالگرد عقد من و مهربونمه ، روزی که نمی تونم زیباییش رو وصف کنم ، به حدی اون روز خوشحال بودم که شب به راحتی خوابم برد و از اینکه برای همیشه مال هم شده بودیم احساس آرامش و راحتی می کردم ، بعد از پنج سال سختی و مشقتی که کشیده بودیم ، پنج سال مخالفت خانواده من و اصرار خانواده مهربون که اونم طبیعتا به اصرار خود مهربون بود ، پنج سال ذره ذره آب شدن و زجر کشیدن ، هیچ کس جز خدای مهربونم نمی دونه من و مهربون اون سالها رو چطوری گذروندیم و چه ها بر ما گذشته ، وقتی به اون روزها فکر می کنم کابوس تمام روز و شبهاش برام زنده میشه و دچار احساس گیجی میشم که نمی دونم برای چیه ولی احساس می کنم توی یه موج سنگین گیر افتادم و هر چی دست و پا میزنم نمی تونم خودم رو به ساحل برسونم ، دقیقا همون احساسی که اون روزها داشتم.

به هر حال خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه چیز تموم شد و ما تونستیم به هم برسیم ، خدا رو شکر که عشقمون و دوست داشتنمون اونقدر بزرگ و عظیم و زیبا بود و هست که باعث شده دیگرانی که مخالفت می کردن از کارشون بشدت پشیمون بشن ، خدا رو شکر که ما تونستیم عشقمون رو از زیر بار طوفان زندگی سالم و گرم و صمیمی بیرون بکشیم و نذاریم نداشته ها و کمبودهای مادی و مالی اول زندگیمون ذره ای از عشق و محبتمون نسبت به هم کم کنه و خدا رو شکر که از همون لحظه به هم رسیدن خودش همه چیز رو روبراه کرد و تمام وسایل آسایش و راحتی ما رو فراهم کرد ، خیلی توی زندگیمون شانس آوردیم و همه کارها برامون خیلی ساده درست میشد ، انگار خداوند پنج سال تمام ما رو آزمایش کرده بود و بعد از اون پشت سر هم به ما جایزه میداد ، در عرض کمتر از یکسال بعد از ازدواجمون تونستیم یه زندگی خیلی خیلی عاشقانه با تمام وسایل موردنیازمون داشته باشیم ، نمیتونم تعجب اطرافیانمون رو از دیدن موفقیتهامون شرح بدم ولی حق داشتن ، از دو تا جوون آس و پاس عاشق که اونا فکر می کردن عشق ما فقط یه هوس زودگذره و نه بیشتر همچین پیشرفت و انرژی مثبت و موفقیتی خیلی بعید بود ولی ما از روز اول با هم عهد کردیم که به اون هدف متعالیمون برسیم و زندگیمون رو طوری حفظ کنیم و طوری پیش ببریم که فقط برای خودمون مهم باشه ، به دیگران کاری نداشته باشیم ، ببینیم اما بگذریم و هیچ وقت خودمون رو با کسی مقایسه نکنیم و همیشه گذشتمون رو ببینیم که چی بودیم و حالا کجا هستیم و خدا رو شکرگذار باشیم از اون چیزی که داریم و اون جایی که هستیم.

ما هر ماه به مناسبت ماهگرد ازدواجمون و همینطور هر سال به مناسبت سالگرد نامزدی و عقد و ازدواجمون و روزهای تولدمون و سالگرد آشناییمون و خلاصه هر مناسبتی که داشته باشیم شام رو بیرون هستیم و اون روز رو خیلی سعی می کنیم بهمون خوش بگذره و از کوتاه ترین لحظه هامون استفاده می کنیم ، کادو می گیریم گل می گیریم شیرینی می گیریم و سالگرد ازدواجمون رو هم حتما من آرایشگاه میرم و بعد هم میریم آتلیه عکس یادگاری میندازیم ، امروز بعد از ظهر باید برم برای سالگرد ازدواجمون وقت آرایشگاه و آتلیه بگیرم.

خدایا شکرت به خاطر همه نعمت هایی که به من عطا کردی ، خدایا شکرت به خاطر وجود انسان نازنینی که مهر و محبتش و گرمای وجودش دلم رو هر لحظه به زندگی گرمتر می کنه و باعث میشه تمام سرتاسر زندگیم همیشه پر از شور و عشق و اشتیاق باشم ، خدایا شکرت به خاطر تک تک لحظه هایی که به من توفیق دادی در کنار مهربونم زندگی کنم ، خدایا سلامتی و موفقیت و آرامش مهربونم رو فقط از درگاه تو میخوام و ازت میخوام که لطف بیکرانت همیشه شامل حال ما باشه تا به جایی برسیم که بتونیم دست نیازمندان رو بگیریم و اون رسالتی رو که داریم به انجام برسونیم ( من و مهربون همیشه دوست داریم یه انجمن خیریه راه بندازیم )، خدایا هر سالمون رو بهتر از سال قبل بگردان ، خدایا ما رو هیچ وقت به خودمون وامگذار و همیشه و در همه حال دست ما رو بگیر و ما رو راهنمایی کن ، خدایا من و مهربونم رو برای هم حفظ کن ، خدایا همه دعاهایی که می دونی توی قلبم هست و قابل بیان نیست همه اونا رو برآورده کن. خدایا شکرت شکرت شکرت.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:35 توسط نگار| |

بنفشه عزیزم نمیدونم چطوری از زحماتت تشکر کنم ، از اینکه دوستی مثل تو دارم به خودم می بالم ، وقتی فکر می کنم با اون کمر دردت نشستی پای سیستم و اینهمه زحمت کشیدی گریه ام می گیره ، ارزش کاری که برای من انجام دادی خیلی بیشتر از اینهاست که بتونم تشکر و قدردانی کنم ، با این وجود بنفشه عزیزم تشکرات قلبی منو بپذیر ، از صمیم قلبم برات آرزوی سلامت ، سعادت و خوشبختی در کنار مهربونت و خانواده سبزت رو دارم و از خدا میخوام هیچ وقت به هیچ کس جز خودش محتاج نشی ، از خدا ميخوام يه ني ني سالم و صالح هر وقت كه دوست داشتين بهتون بده ، از خدا ميخوام هر آرزويي داري برآورده بشه و دلت شاد بشه هزاران هزار برابر اينكه دل منو شاد كردي و توفیق و پیروزی و موفقیت و صفا و مهربانی و عشق مهمان همیشگی خونه پر مهرتون باشه گلم ، دوستی بی ریا و خالصانه ات و مهربانی بی حد و حصرت باعث شد که یک بار دیگه احساس کنم می تونم با وجود تمام ناملایمتیهایی که از دوستان اطرافم می بینم به دوستی اعتماد داشته باشم و بدونم هستند آدمهایی که هنوز محبت و فداکاری جزئی از وجودشون هست و خدا این همه موهبت رو یکجا در وجودشون قرار داده تا دست دیگران رو بگیرن و چقدر زیباست این احساس و چقدر برازنده است برای تو بنفشه مهربان. كاش خدا به منم همچين توفيقي ميداد كه اينهمه باعث خوشحالي كسي بشم ، می تونم حدس بزنم در دنیای واقعی چقدر خوشبختند دوستانی که تو داری. دوست دارم دوست خوبم.
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:16 توسط نگار| |


Design By : Night Skin