تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

امروز آخرین روز کاری من در سال ۱۳۸۷ هست و من منتظر ساعت چهار هستم که برم خونه دنبال کارای خریدم ، ساعت یه جورایی کند میگذره ، اکثر همکارا امروز رو مرخصی گرفتن و رفتن ولایتاشون ، یه جورایی اداره سوت و کوره.

سال جدید رو به همه شما دوستای خوبم تبریک میگم ، شادی عزیزم ، نقطه عزیزم ، بنفشه عزیزم ، پیمانه عزیزم ، دزیره عزیزم ، حناگلی عزیزم ، خاتون عزیزم ، پگاه عزیزم ، نوشین عزیزم ، آسمونی عزیزم ، از دور روی ماه تک تکتون رو می بوسم و دست پر مهرتون رو به گرمی می فشارم و از اعماق وجودم براتون توی سال جدید آرزوی سلامتی و خوشبختی و برکت دارم در کنار خانواده محترمتون. دوستون دارم.

عیدتون مبارک ، امیدوارم سال جدید رو با سعادت شروع کنید و با رضایت به پایان برسونین. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:4 توسط نگار| |

دیشب من و مهربون از ساعت هفت شب تا یازده مشغول چرخیدن در خیابانها و پاساژهای شلوغ شهر بودیم ، من عاشق خرید هستم اونم برای عید ، از بچگی عاشق عید بودم و دلم میخواست زودتر بیاد تا بریم مهمونی یا مهمون خونم بیاد ، خیلی خاطرات قشنگی از عید دارم و در واقع همیشه بهترین خاطراتم توی عید رقم خورده امیدوارم امسال هم بهتر از همه سالهای قبل باشه.

مانتو و شال خریدم با یک عالمه وسایل خوشگل کننده ، رنگای تاپ تاپ از رژلب گرفته تا پنکیک و ... من عاشق لاک و وسایل آرایش و عطر و ادکلن و لباس هستم (من عاشق چی نیستم آیا؟؟؟؟) به جرات می تونم بگم عاشق طلا نیستم و در بعضی از شرایط دوست دارم اونم یه چیز تاپ و تک و خیلی اسپرت و شیک که باید کلی بگردی تا پیداش کنی. البته تازگیها از این انگشترای قلمبه جینگیلی هم خوشم میاد و یکیشو هم خریدم.

خلاصه اینکه امروز دیگه کار خونه تکونی تموم تموم تموم میشه و فقط میمونه تزئین سفره عید که بازم بگم من عاشق تزئین سفره عیدمون هستم و هر سال کلی عکس از تزئینات سفره عیدمون می گیرم ، مهربون میگه دو سه تا کافیه ولی من میگم میخوام از تمام زوایا عکس بگیرم.

پروسه خرید لباس و کفش و کیف هنوز تموم نشده و ما همچنان شبها رهسپار خرید می شویم و می گردیم و می گردیم تا سوژه موردنظرمان را بیابیم.

دلم میخواد زودتر عید بیاد اولین کاری که می کنم یه دل سیر میخوابم بعدش میرم اینور و اونور مهمونی و تازشم مهمون هم که واسم میاد دیگه نگران اینکه فردا پس فردا باید برم اداره نیستم ، وااااااااااای خیلی کیف داره ، عید جونم کجایی زودتر بیا دیگه دلم واست تنگ شده.

سالی که گذشت سال خیلی خوبی بود من هیچ سالی رو بد نمی دونم و معتقدم که این ما هستیم که سال یا ماه یا روزی رو برای خودمون بد می دونیم ، امسال :

۱- اول از همه نعمت سلامتی همسرم و خانواده ام را داشتم که بی نهایت از خداوند مهربون ممنونم.

۲- تونستم به یه مسافرت خوشگل برم و کلی بهم خوش بگذره.

۳- اولین سالی بود که نذر شله زرد داشتم که اونم بی نهایت خوب برگزار شد.

۴- قبول شدنم توی رشته مورد علاقه ام.

۵- تونستم ماه رمضون رو تماما روزه بگیرم (که این خیلی برام شیرین بود و از خداوند مهربونم بی نهایت سپاسگزارم که این توانایی رو به من داد تا بتونم روزه بگیرم)

۶- سالگرد ازدواج گرفتن و عکسهایی که همیشه برام از بهترین روزای زندگیم به یادگار میمونه.

۷- تا حدود زیادی مسلط شدن به رانندگی که می تونم بگم برام مثل کابوس بود تنهایی رانندگی کردن ولی حالا خیلی راحتم.

۸- خرید چند تیکه وسیله خونه که بی نهایت بهشون نیاز داشتم و دقیقا همون مارکی گرفتم که دوست داشتم.

۹- تونستم از خطای خیلی از اطرافیانم بگذرم و ببخشم و ببخشم و ببخشم و این شیرینی بخشیدن رو با تمام وجودم احساس کنم و اینکه تونستم با رفتارم به اطرافیانم بقبولونم که اشتباه کردن و باعث بشه که معذرت خواهی کنن که من این معذرت خواهی رو نمی خواستم و فقط می خواستم که خودشون قبول کنن رفتارشون اشتباهه. (روی دیگ شله زرد نذریم وقتی خواهر مهربون بابت یکی از اشتباهاتش از من معذرت خواست و بهم گفت که به همین نذرت قسمت میدم اگر ناراحت شدی بگو ، تمام موهای بدنم سیخ شد و گفتم آره خیلی هم ناراحت شدم و تا مدتها اگر توجه کردی خونتون نمی اومدم ، آخه انتظار همچین حرف و برخوردی رو نداشتم و اونم کلی اظهار پشیمونی می کرد و گفت که چقدر نشسته پیش جاریم گفته که من مطمئنم نگار فهمیده و بخاطر همین با من اینجوری رفتار می کنه و من منظوری نداشتم و کلی هم گریه کرده که من چرا خونشون نمیرم و رفتارم اینهمه سرد شده ، از ته قلبم خدا رو شکر می کنم که دیگران اینطوری خودشون متوجه اشتباهاتشون شدن و به من حق میدن ناراحت بشم و خودشون رو توی موقعیت من میذارن و می بینن که چقدر سخته بخشیدن ولی من باز هم بخشیدم)

۱۰- درسای بزرگی گرفتم که اصلا به نوشتن نمیان و باید اونا رو فقط مثل یه راز توی سینه حبسشون کرد و گاه گاهی من باب نصیحت خواهرانه و یا در آینده مادرانه به اطرافیان و دوستانم متذکر بشم و همینطور برای خودم تجربیاتی هست که هیچ وقت از بین نمیرن چون جایی هستن که اگه از بین برن اونوقت خود من هم دیگه نیستم.

و اما سال جدید :

 ۱- اول از همه سلامتی همسرم و خانواده ام رو از خدای بزرگ و مهربونم خواستارم و همین طور سلامتی خانواده همسرم و دوستانم (اعم از دوستان واقعی و دوستان محیط مجازی و خانواده هاشون)و خودم و دلم میخواد این درد لعنتی بار و بندیلش رو جمع کنه و برای همیشه دست از سر من برداره.

۲- واحدهام رو با نمره های عالی پاس کنم ، دلم میخواد معدلم اونقدر بالا باشه که بتونم بدون کنکور برای کارشناسی ارشد قبول شم و یا حتی اگه امتحان بدم همون سال اول پذیرفته شم.

۳- از خدا میخوام که همه احساسهای بد رو از من دور کنه ، احساس نفرت حسادت چشم و هم چشمی و... که واقعا این احساسات خانمانسوز هستن و خدا نکنه کسی گرفتار این حس ها بشه.

۴- از خداوند آرامش میخوام یه آرامش خیلی قشنگ ، دلم میخواد هیچ وقت آرامش زندگیم از بین نره تا زمانی که زنده ام.

۵- از خدا میخوام که بهم این توانایی رو بده که بتونم بپذیرم کسانی هستن که به محبت و توجه من نیاز دارن و شاید همین سرزدن من ، لبخند من ، تلفن من یا اس ام اس من باعث بشه احساس کنن که من بیادشون هستم و هیچ وقت این محبت رو از هیچ کدوم از اطرافیانم دریغ نکنم.

۶- نسبت به خیلی از رفتارهای اطرافیانم بی تفاوت باشم و بتونم فقط و فقط ذهنم رو متمرکز پیشرفت خودم و همسرم کنم و دیگر هیچ.

۷- از خدا میخوام که توی سال جدید بتونیم یه خونه بزرگتر و بهتر رهنی بشینیم و یا خونمون آماده شه بریم توی خونه خودمون بشینیم.

۸- از خدا میخوام توی سال جدید خواهر و برادرام سروسامون بگیرن و برن دنبال زندگیشون و خوشبخت خوشبخت بشن و کسی همدم لحظه هاشون بشه که بی نهایت مهربون باشه و با هم تفاهم داشته باشن. آمین یا رب العالمین.  

۹- از خدا میخوام که توی سال جدید کمکم کنه تا نذرم رو که سفر به مشهد و زیارت امام رضا (ع) همراه مهربون و پدر و مادرش هست ادا کنم.

۱۰- از خدا میخوام توی سال جدید مهربون از کارش راضی باشه و بتونه به اون امنیت شغلی که مدنظرش هست برسه و خودم هم ثبات شغلی پیدا کنم و بتونم پست بالاتری بگیرم تا خیالم از هر لحاظ راحت بشه.

۱۱- و یه عالمه آرزوهای دیگه که اونا هم سرمایه های دلم هستن. 

پی نوشت : حنا گلی جونم من هنوز هم نمی تونم وبلاگت رو باز کنم بگو چیکار کنم ، تا حالا برای هیچ کدوم از دوستات پیش نیومده آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:35 توسط نگار| |

تو این چند روز اخیر کلی خونه رو تمیز کردیم البته هنوز کار داره ولی حسابی همه چیز برق میده ، دیروز از ساعت ده صبح تا پنج بعد از ظهر آرایشگاه بودم برای رنگ موهام ، وقتی رسیدم خونه نهار خوردم و خوابیدم تا ساعت هفت و نیم ، موهام رو عسلی کردم خیلی خیلی خیلی خوشگل شده هر کی میدید خوشش میومد البته ابروهامو هم همون رنگ کردم و کلی چهرم عوض شده ، از کارش راضیم و بابت اون همه پولی که دادم دیگه دلم نمیسوزه.

من دقیقا تا بیست و هشتم آخر وقت سر کار هستم و فرصت هیچ کاری رو ندارم ، مهربون هم این روزا کارش همش توی شهرستانه و یه جورایی فکر می کنم دیگه از بعد از عید همش باید شهرستان باشه و من کلی دلم تنگ میشه ، از اونجایی هم که تنهایی اصلا دوست ندارم برم خرید همش می مونه برای ساعت هشت شب به بعد که مهربون خسته و کوفته میاد خونه ، اونوقته که من باید شال و کلاه کنم و راه بیفتیم چشم بازار رو دربیاریم دوتایی.

هنوز لباس نخریدم نمی دونم چه رنگ بخرم ، راستی امسال چه رنگی مده یکی میگه سبز یکی میگه بین صورتی و بنفش چه میدونم هر کی یه رنگی میگه ، دلم میخواد یه عالمه لباسای خوشگل خوشگل واسه خودم بخرم با یه عالمه کفش جینگیل فینگیل ناناز ولی از اونجایی که باید ریالی خرج کنیم ، امسال نمی تونم این کارا رو بکنم فقط می تونم یه دست لباس بخرم مثل این بچه دبستانی ها شدم من ، هر چیزی که خوشگله میخوام مال خودم باشه.

قراره پس انداز کنیم تا بعد از عید یه جای بزرگتر رهن بشینیم ، واقعیتش صاحب خونمون خیلی خوبه و اصلا دلمون نمیاد بلند شیم ، یه آپارتمان هفتاد متری که ما اولین کسی بودیم که توش زندگی می کنیم و کلی خاطرات خوب و قشنگ باهاش داریم و خونه خیلی شیکی هم هست طوریکه هر کسی اومده عاشق این معماری و زیبایی خونه شده ولی متاسفانه صاحبخونه رهن نمیده و ما الان دو سال و خورده ای هست که داریم اجاره میدیم و واقعا خسته شدیم هنوز هیچی نشده آخر ماه میرسه و دوباره اجاره خونه ، هر کی اجاره خونه داده میدونه من چی میگم ، از قضا خونه ای که خریدیم و یه جورایی زمین اداره ای هست و در واقع به یه ارگان خاص داده بودن و ما از اونا خریدیم هنوز آماده نشده متاسفانه و فقط میگن پول واریز کنین ، حالا ما قصد داریم توی سال جدید بگردیم و یه خونه بزرگتر پیدا کنیم و رهن بشینیم تا به امید خدا خونمون آماده شه ، اگه میشد میدادن خودمون بقیش رو می ساختیم حالا ماهها بود که توی خونه خودمون بودیم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:3 توسط نگار| |

پله های دانشگاه رو نفس زنان بالا میرم ، توی راهروها پر از بوی عطر و ادکلن و یه عالمه عروسکهای بزک کرده ای که ای کاش فقط آرایش کرده بودن ، چشمهای آرایش خلیجی بسان عروس ، رژلب های صورتی و نارنجی و قرمز تیره ، گونه های هزار رنگ با اون نقش و نگارهای وحشتناک اطراف چشماشون ، بعضی ها بیشتر به جادوگر شبیه شده بودن ، موهای سیخ سیخ عوامل مذکر قضیه هم بی نهایت جلب توجه می کنه ، یه لحظه احساس کردم اومدم سالن مد و اینا مانکن هستن ، به خودم توجه کردم مانتو شلوار سورمه ای ساده مقنعه سورمه ای ساده کفش های خیلی ساده ، صورت بدون آرایش و خسته آنقدر خسته که حتی نمی تونستم راه برم ، استاد هنوز نیومده یه جا پیدا می کنم همون ردیف اول و میشینم ، خوشبختانه کلاس خیلی خلوته ، سکشن قبلی اما بی نهایت شلوغ بوده گویا ، استاد تند تند درس میده و ما هم تند تند می نویسیم ،  کلاس تمام می شه، من خستم خیلی خستم.

سوار تاکسی میشم و میرسم خونه ، واااااااااای خدای من موبایل مهربون قطع شده ، تلفن خونه قطع ، دارم دیوونه میشم ، از ساعت سه ظهر از مهربون خبری ندارم و حالا ساعت نزدیک هفت شبه ، میرم یه دوش می گیرم و سریع میام زنگ میزنم به هر جایی که احساس می کنم رفته باشه ولی هیچ کدوم از این جاها نیست ، دلم شور عجیبی میزنه هق هق گریه می کنم ، بابای مهربون میگه وقتی اومد خبرمون کن گفتم باشه ، آخه سابقه نداشته این همه ساعت از هم بی خبر بمونیم ، به یادم اومد که گفت میرم ماشین رو از تعمیرگاه بیارم ولی قرار بود ساعت چهار و نیم بره حالا ساعت از هفت هم گذشته ، خودم رو دلداری دادم و رفتم سراغ آشپزخونه و خودم رو مشغول کردم ، یهو دیدم کلید توی در می چرخه ، با دیدنش دوست داشتم از خوشحالی فریاد بکشم ، پریدم و...

مهربون تعریف می کنه که کار ماشین طول میکشه و اصلا هم نمیدونسته موبایلش قطع شده ، بعد هم میره یه تعمیرگاه دیگه سر می زنه و کلی متعجبه که چرا من زنگ نمی زنم ،  بعد میاد دنبال من دانشگاه و کلی اونجا معطل میشه و غافل از اینکه من کلاسم زودتر تموم شده و برگشتم خونه چون من گفته بودم خودم زنگ میزنم ، بعد که میاد زنگ بزنه می بینه بععععععععله موبایلش قطع شده و سریع میاد خونه.

گفتم به بابا یه زنگ بزن از نگرانی در بیان ، زنگ میزنه و کلی میخنده وقتی تلفنش تموم شد میگه بابا گفت مامان تا الان داشته گریه میکرده ، طفلک مادرش اگه میدونستم زنگ نمیزدم ولی خوب چیکار کنم اولین جایی که به ذهنم میرسه اونجاست دیگه.

خیلی خستم خیلی زیاد اصلا نای بلند شدن ندارم ، کمرم به شدت درد می کنه دراز می کشم جلوی تلویزیون و مهربون میره از بیرون شام می گیره ، شام می خوریم و من دوباره دراز می کشم پای تلویزیون ، سریال گلهای گرمسیری قسمت آخرش هست می بینیم و بعد من میرم می خوابم ، مهربون اما هنوز هم کار داره ، یه دفعه ای بغضم می ترکه و گریه می کنم دلم خیلی برای پدر و مادرم تنگ شده ، مهربون میاد و کلی دلداریم میده ، میگه این ده روز رو هم تحمل کن میریم می بینیمشون ، نمیدونم کی خوابم میبره.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:18 توسط نگار| |

یک نفر دل‌تنگ است

یک نفر می‌بافد

یک نفر می‌شمرد

یک نفر می‌خواند

زندگی یعنی یک سار پرید

از چه دل‌تنگ شدی؟

دل‌خوشی‌ها کم نیست: مثلاً این خورشید

کودک پس‌فردا

کفتر آن هفته

یک نفر دیشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می‌ریزد پایین؛ اسب‌ها می‌نوشند

قطره‌ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس

 
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:19 توسط نگار| |

روز پنج شنبه صبح یه کار بانکی داشتم به مهربون زنگیدم و گفت میام دنبالت رفتیم و برگشتیم ، سریع نهار را آماده کرده و نوش جان نمودیم و سپس من آماده شده و مهربون لباس این حقیر را اتو زده و من به تنهایی اتومبیل را برداشته و برای کسب علم و دانش به دانشگاه عزیمت نمودم. وای که نمی دانید چقدر کیفور شدم ، بعد برای پارک بین دو تا ماشین هم پروسه ای بود دیدنی و در عین حال سخت چون تا به حال انجام نداده بودیمش.

نشان به آن نشان که از ساعت دو تا هشت شب در دانشگاه بوده و مثل یک عدد مرده متحرک شده بودم ، از خستگی و از اینکه این همه پروژه را چه کسی باید انجام دهد و من از پس این همه چگونه بر بیایم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟ سرتان را درد نیاورم تا آخر ساعت به دنبال این بودیم که پروژه زبان تخصصی را از استاد گرفته و کسانی که فلش به همراه دارند آن را بر روی فلش سیو کرده و به خانه بروند و من از آنجایی که این فلش زبان بسته را همچون موبایل همچون ساعت همه جا به همراه دارم ، در آن جمع اندک اولین نفر بودم که به سایت مراجعت کرده و دیدیم که در سایت را بسته اند و رفته اند خانه هایشان ، استاد هم مثل ما گیج و منگ مانده بود که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب حق هم داشتند کسی در سایت کلاس نداشت آن وقت شب و ما هم به خانه بازگردیدیم ، حالا بشنوید از رانندگی این جانب که کلی مسیر را آمده ام و بعد به سرم میزند که این مسیر خیلی خلوت و تاریک است و برای روز خوب است بروم از آن مسیر شلوغه و دوباره برگشتم ، این بود برنامه روز پنج شنبه من. شب هم به علت یک اشکال که در سیستم خانه مان رخ داد مجبور شدیم شب را در منزل پدر همسرجان بخوابیم حالا بشنوید ادامه ماجرا را...

بنده آن شب از نهایت سر درد به خود می پیچیدم یک عدد قرص استامینوفن کدوئین خورده و خوابیدم در اواسط شب خواب دیدم که یک مار مرا نیش زد با جیغ بلندی از خواب پریدم القصه پدر و مادر مهربون و خود مهربون هم بیدار شدند و من دوباره خوابیدم و در حالت خواب و بیداری به مهربون گفتم که چه خوابی دیدم ، صبح زود پدر مهربون با صدای بلند نماز می خواند و بعد هم ختم قرآن دارد و چند سوره می خواند قریب به نیم ساعت و بیشتر طول کشید من سر درد شدید داشتم آخر صدا در خانه می پیچید و خانه هم کوچک و زمستان هم هست نه صدای کولری نه صدای پنکه ای هیچ چیز جز سکوت مطلق ، یک ساعت بعد صبحانه و من گیج از خواب و سر درد فقط پتو و بالش را روی سرم می کشم ولی فایده ای ندارد ، یک ساعت بعد از آنجایی که آشپزخانه شان کوچک است و یخچالشان بزرگ و خانه آنها فقط یک اتاق دارد و یخچال هم در همان اتاق قرار دارد ، مادر مهربون هر رب ساعت یا نیم ساعت یک بار برای بردن وسایل نهار و موارد دیگر به سراغ یخچال می آمدند و از آنجایی که می خواستند آرام وسایل را بردارند بیشتر سروصدا ایجاد شده و سردرد من بیشتر می شد ، بعد هم تلفن زنگ خورد و من پریدم ، بعد هم دایی مهربون آمد خانه شان و با صدای حرف زدنهاشان من به کلی بیدار شدم و این بود که من ظاهرا تا ساعت یازده ظهر خواب بودم ولی در واقع پنج ساعت خوابیدم و این شد دلیل سردرد شدید من تا شب ، ظهر اصلا نتوانستم استراحت کنم و تا بعد از ظهر خانه شان شلوغ بود ، غروب مهربون رو به داخل اتاق آوردم و در گوشش زمزمه کردم که من از سردرد رو به موت هستم ، و در نهایت ما سریعا به خانه آمدیم و با آن مشکل که حالا بهتر شده بود کج دار و مریض طی کردیم ولی در نهایت آرامش و این بود جمعه من.  

 کسی میداند خواب نیش مار چیست آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط نگار| |

امروز خیلی خستم خیلی زیاد ، از صبح که اومدم اداره تا الان سرم به شدت درد می کنه و حوصله هیچ کاری رو ندارم ، دلم میخواد برم خونه ولی نمی تونم مرخصی بگیرم چون سرمون بی نهایت شلوغه ، دیشب ساعت از دوازده گذشته بود که خوابیدم صبح هم ساعت هفت و رب بیدار شدم ، کم نخوابیدم که بگم این سردرد ناشی از کم خوابی هست ولی با این وجود بی نهایت کسل و بی حال هستم و قسمت جلوی سرم وحشتناک درد می کنه ، حتی پیشونی و چشمام هم درد گرفته.

دلم میخواد یه چای بریزم و با خوردنش احساس آرامش کنم و سر دردم خوب بشه البته استامینوفن کدوئین هم دارم ولی سعی می کنم نخورم اگه تا ظهر خوب نشدم بعد از نهار قرص می خورم.

راه به راه کارای جدید میاد ، امونمو بریدن دلم میخواد تمام کاغذها رو بندازم تو سطل آشغال تا میزم خلوت بشه ، دلم میخواد الان خونه بودم و می خوابیدم ، احساس می کنم فقط خواب می تونه سردردم رو از بین ببره.

برم چای بخورم چای چای چای ، برای یه کارمند خسته و مریض هیچی بیشتر از یه چای داغ که توی سکوت مطلق اتاق خورده بشه لذت بخش تر نیست (البته اتاق ما الان سكوت مطلق به هيچ وجه نداره)، کمر دردم شدت گرفته الان دو سه روزی هست که داره دیوونم می کنه ، در حال حاضر هم كمردرد و سردرد هر دو با هم به جونم چنگ ميزنن. خدايا خودت كمكم كن زود زود زود خوب شم.

بعدا نوشت : من سردردم خوب شده و فقط درد كمر اذيتم ميكنه منتظرم نیم ساعت دیگه بیاد و مهربون بیاد دنبالم برم خونه فقط دراز بکشم ، حتی دیگه نمی خوام بخوابم فقط جایی باشه که مجبور نباشم بشینم.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:26 توسط نگار| |

دیروز یه روز پرکار رو پشت سر گذاشتم تا ساعت چهار و نیم اداره بودم ، واقعا گیج بودم خسته بودم فقط دلم میخواست بخوابم ، وقتی رسیدم خونه حین تماشای تلویزیون خوابم برد ، مهربون بیدارم کرد و با هم شام خوردیم ، بعد از اون مهربون ظرفها رو شست و منم یه چند تیکه لباس شستم بازم از اونایی که باید تنها شسته بشن و خیلی حساسن.

امروز ماهگرد ازدواجمون هست و به رسم همیشه قراره شام رو بیرون باشیم ، دلم هوس یه پیتزای تپل و خوشگل رو کرده حسابی. امروز ایضا از ساعت سه تا هشت شب کلاس دارم ، بعد از اونم میریم پرده آشپزخونه رو انتخاب کنیم آخه میخوایم واسه عید عوضش کنیم و بعد از اون هم شام میریم بیرون.

تو طول هفته که کلی خسته میشم همش منتظر پنج شنبه و جمعه هستم که کمی استراحت کنم ولی این دو روز به حدی زود میگذره که اصلا نمی فهمم و عجیب تر اینکه دقیقا تمام کارها توی این دو روز انجام میگیره و هیچ وقت اضافی واسه استراحت نمی مونه ، دلم میخواد پنج شنبه بیاد تا ظهر یکریز بخوابم.

دیروز با بابا و مامانم تلفنی صحبت کردم دلم خیلی براشون تنگ شده ولی تا عید باید صبر کنم تا ببینمشون. خداجونم سلامتی پدر و مادرم رو فقط از تو میخوام ، خدایا خودت کمکشون کن.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:45 توسط نگار| |

روز پنج شنبه و جمعه کلهم (اگه درست نوشته باشم) به خانه تکانی گذشته و من و مهربان همسر از کت و کول افتاده و به استراحت و آرامش نیازمند می باشیم ، البته هنوز این پروسه ادامه دارد و ما همچنان در کمین بدست آوردن فرصت مناسب برای ادامه پروژه می باشیم ، تقریبا کارهای مشکل تمام شده و فقط مانده شستن روبالشی ها و جابجا کردن لباسها و تغییر دکوراسیون سالن پذیرایی و تمیزی آشپزخانه.

خیلی دلم برای خرید و گز کردن پاساژ و بوتیک و ... تنگ شده ولی ، اما ، بدلیل اینکه فلوس موجود نمی باشد باید فعلا دندان بر جگر گرفته و صبر نموده تا فلوس موجود شویم.

پریشب از دپسردگی در حال خفه شدن بودم و از خستگی در حال وا رفتن ، بیرون رفتیم و با دیدن شلوغی شهر و ازدحام مردم بوی عید را استشمام کردم و با مهربان همسر فالوده آلبالویی خورده و به منزل رجعت کردیم.

البته جا دارد که در اینجا از زحمات بی وقفه مهربان گل همسرم تشکر و قدردانی ویژه بنمایم ، چرا که با وجود این دیسک کمر لعنتی من کمک چندانی نمی توانستم به ایشان بنمایم ولی با این وجود کمر درد بنده شدیدا عود (اود) (هرکدومش درست تره) کرده و مرا نیمه جان کرد.

پارسال یک عدد کارگر گرفتم تا کارهایم را انجام بدهد اما آنقدر ناشی بود که با جوهر نمک رنگ مایکروویو نازنینم را برد و طوری وانمود کرد که آب از آب تکان نخورده است ، امسال ولي تصميم گرفتيم خودمان اين عمل خطير را به انجام برسانيم چرا كه پارسال خانه آنطوری که میخواستم تميز نشده بود و احساس میکردم دست غریبه ای وسایلم را لمس كرده است. نمیدانم شما درک می کنید آیا یا خیر. آخر من پارسال عید کمردرد وحشتناکی داشتم و مهربان همسر هم تا پاسی از شب سر کار تشریف داشتند و مجبور شدیم کارگر بگیریم.

ديشب حال بدی داشتم ، نگرانی تشویش دلهره اضطراب (همه یه معنی دارند) ولی حالم واقعا بد بود دلتنگ بودم اما نمیدانم دلتنگ چه مهربان مرا درک کرده و تا حدودی با حرفهایش مرا آرام کرد ولی آن ته ته های دلم باز هم تنگ بود. هنوز هم نمیدانم دلتنگ چه بودم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:20 توسط نگار| |

نذر شله زردم رو دیروز با کمک دو تا از خواهرهای مهربون ادا کردم ، من تا بحال نه طرز پخت شله زرد رو دیده بودم و نه توجهی به چگونگی پختش داشتم ولی دیروز به قدری برام جالب بود که نمی تونم بگم چه احساسی داشتم ، در نهایت بی نهایت خوشمزه شد تزئینش رو خیلی قشنگ انجام دادیم و پخش کردنش هم به سرعت انجام گرفت ، کلا نذر سبکی بود ، خواهر مهربون گفت نذرت خیلی سبک بود و هیچ زحمتی نداشت یادم میاد پارسال هم که برنج و خورش قیمه نذر داشتم باز هم همه گفتن نذر خیلی سبکی بود و هیچ زحمتی نداشت ، آخه بعضی از نذرها هم آدم رو خسته میکنه و هم اینکه همه چی خیلی دیر و سنگین انجام میشه. خدا رو شکر که نذرای من همه سبکن.

شب که مامان و یکی از دختر خواهرای مهربون رو رسوندیم ( آخه بقیه همه رفته بودن) موقع برگشت مثل این بود که یه بار سنگین از روی دوشم بلند کرده باشن و توی دلم از خدای مهربونم بی نهایت بار تشکر کردم و باز هم تشکر می کنم که همه چی به خیر و خوشی تموم شد و نذرم ادا شد.

دیروز دو تا از خواهرای مهربون با خانواده هاشون و پدر و مادر مهربون و خواهر کوچیکه خونمون بودن ولی باورتون میشه اصلا احساس خستگی نمی کردم چون علنا بیشتر کارها رو اونا انجام میدادن ولی آخر شب مثل اینکه تمام بدنم رو کوبیده باشن نفهمیدم چجوری خوابیدم.

تازشم جومونگ رو هم دیدم و کلی لذت بردم. باورتون میشه من عاشق امپراطور گوموآ هستم به هر کی میگم خندش میگیره ، دلقکا به خودتون بخندین ، البته جومونگ و سوسانو و تسو و بانو یوها رو هم دوست دارم ، حتی بویونگ و یونگ پو رو هم دوست دارم.

این شعر یا حالا متن (هر چی دوست دارین اسمشو بذارین) رو دوست داشتم و اینجا نوشتم ، تقدیم به همه دوستای گلم :

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.. و خوشبختی چیزی جز رضایت نیست....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:10 توسط نگار| |

فردا شله زرد نذر دارم ولی هنوز هیچ کاری نکردم ، امروز باید به خواهر مهربون زنگ بزنم و بگم که فردا بیاد کمکم آخه من تا حالا درست نکردم و نمیدونم چقدر باید چی بریزم (جمله بندی رو حال کردید) خلاصه اینکه امشب باید برم هل و زعفرون و خلال بادام و دارچین و مغز پسته بخرم برنج و شکر به اندازه کافی دارم.

خواهرای مهربون عاشق آشپزی و نذری پذون هستن و توی این کار دقت و حوصله زیادی دارن ، دستپختاشون در حد عالیه و بدون هیچ چشم داشتی برات کارات رو انجام میدن ، وقتی میان خونمون بعد از صرف شام یا نهار نمی فهمی کی ظرفها جمع شده و شسته شده ، اجاز گاز برق انداخته شده و کف آشپزخونه شسته شده ، تمام این کارها رو توی چشم به هم زدنی انجام میدن ، به محض اینکه می بینن تو با تلفن صحبت می کنی یا مثلا با کسی مشغول صحبتی همه ظرفهای چای و میوه و ... رو از روی میز برمیدارن و میشورن و خلاصه اصلا از لحاظ خستگی چیزی احساس نمی کنی البته بجز یکیشون که اون فوقش ظرفها رو میشوره و بقیه کارها میمونه به عهده خودت.

خونشون هم که میرم معمولا نمیذارن من دست به سیاه و سفید بزنم و فقط به عنوان یک بیننده هستم و مرتب برام چای میارن چون میدونن من عاشق چای هستم ، وقتی دعوتمون می کنن معمولا غذایی رو درست می کنن که من دوست دارم و حواسشون هست که من دسر چی میخورم و چی نمیخورم مثلا اگر سالاد باشه حتما ماست یا سوپ هم هست و ...

وقتی خسته هستم اصرار دارن که بیان و لباسای منو بشورن و توی کارا کمکم کنن ولی من زیربار نمیرم ، وقتی از سر کار میام برام زنگ نمیزنن روزای تعطیل صبح زنگ نمیزنن و میگن میترسیم خواب باشی و بعد سردرد بگیری با صدای تلفن ، آخه چند بار گفته بودم وقتی خوابم با صدای تلفن سردرد میگیرم و دیگه تکرار نشد ، یادم میاد وقتی جاریم باردار بود هر چی هوس میکرد براش درست میکردن و اونم هر روز و هر هفته اینجا بود و کلی بهش خوش میگذشت ، وقتی همه دور هم هستیم و مهمانی توی خونه بابای مهربون هست و پسرا و دخترا و عروسها و دامادها همه هستن ، من و جاریم تقریبا میشه گفت دست به سیاه و سفید نمی زنیم حالا شاید توی آوردن و بردن سفره کمک کنیم ولی دریغ از یه زحمت کوچولو و اونا هیچ اعتراضی و یا علائمی که نشون بدن از این رفتار ما ناراحتن ندارن و فقط سعی می کنن که به همه خوش بگذره.

 تنها ایراد بزرگشون انتظاراتشون هست که اونم چند ماهی یه بار اتفاق میفته ولی خداییش خیلی مهربونن خیلی زیاد ، بعضی وقتها که میخوام ببینم چقدر دوسشون دارم میگم اگه مهربون خواهر نداشت و فقط خودش و داداشش بودن چطوری بود ولی خیلی زود می بینم که هر کدومشون توی دلم یه جایی دارن و با همه رفتاراشون باز هم من دوسشون دارم و دلم براشون تنگ میشه ، همشون توی سنین زیر بیست و پنج سال ازدواج کردن مثلا بین بیست تا بیست و پنج سال و خیلی سریع بچه دار شدن و توی زندگیهاشون مشکلات و گرفتاریهای زیادی رو متحمل شدن ولی با این وجود بی نهایت شادن ، عاشق جشن و مهمانی و بزن و برقص هستن و یه جشن رو به تنهایی شلوغ می کنن البته به کمک بچه هاشون ، عاشق خونه و خونوادشون هستن و خیلی زود با همه صمیمی میشن مثلا يه روز  یکی از دوستام رو برای مولودی برده بودم خونه یکی از خواهرای مهربون اون دوستم بقدری از خواهرای مهربون خوشش اومده بود که گفت احساس می کنم سالهاست میشناسمشون و اونا هم خداییش کلی احترام گذاشتن و توجه داشتن و هر دفعه یکیشون میومد پیش ما می نشست و نمیذاشتن که دوستم احساس غریبی کنه.

وقتی میان خونمون اصلا انتظار ندارن که مثلا چند جور غذا براشون بپزی و کلی خودت رو به زحمت بندازی ، هیچ کار من رو بی احترامی به حساب نمیارن و میذارن به پای خستگی ، البته گفتم بجز یکیشون که الان اصفهان تشریف دارن و قبلا ذکر خیرشون بود ، اون انتظاراتش زیاد هست از همه هم خواهر و هم برادر و هم پدر و هم مادر ، حالا که راهش دوره دیگه بدتر ، ولی خوب اونم خوبیهایی داره که من با بقیشون عوضش نمی کنم و این اخلاقشه و کاریش هم نمیشه کرد. خواهر بزرگشون هم که ما از همون ابتدا باهاشون قطع رابطه کردیم و این بیشتر باعث آرامش زندگیمون شده چون بعد از اون دعوای چند روز پیش مهربون و داماد بزرگشون ،همه باهاشون قطع رابطه کردن. من اصلا اون خواهر مهربون رو جزء بقیه حساب نمی کنم و خودشون هم میگن همه ما یه طرف و اونم یه طرف ما خودمون هم اونو قبول نداریم ولی چون بزرگ هست به خاطر احترام بهش چیزی نمیگیم ولی بعد از برخورد اون روز دامادشون که بعدا معلوم شد همه این آتیشها زیر سر خواهرشون بوده کلا باهاش قطع رابطه کردن.

خدایا به خاطر همه نعمتهای کوچیک و بزرگی که به من دادی شکرت خدایا به خاطر همه نعمت هایی که می خواستم و ندادی شکرت چون میدونم حتما حکمتی بوده و صلاح من در نداشتن اونها بوده ، خدایا من رو برای مهربون و مهربون رو برای من سلامت حفظ کن.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:28 توسط نگار| |

پنج شنبه صبح میرم بانک و برمیگردم میرم دفتر ثبت اسناد و به عنوان فروشنده ماشین قبلیمون باید امضا بزنم ، سردفتر نیست میگن برو دوازده به بعد بیا ، میرسم خونه استراحت میکنم خیلی خستم و خیلی گرمم شده ، ساعت دوازده زنگ می زنم میگن دوازده و نیم به بعد زنگ بزن ، ده دقیقه به یک زنگ میزنم میگن تا ده دقیقه دیگه اینجا باش میگم مسافتم نزدیک نیست میگن خوب بیا فقط زود بیا ، سریع لباس می پوشم و میرم امضا می کنم و میام خونه ، یه زنگ میزنم به بابا و مامانم و کلی می حرفیم بعد یه چای داغ میخورم با بامیه هایی که از اصفهان برامون آوردن. ساعت دو کلاس دارم آماده می شم و میرم دانشگاه هیچ کلاسی برگزار نمیشه عصبانی میشم و بر میگردم خونه ، نهار می خورم و نماز می خونم و می خوابم. مهربون شهرستانه کلی با هم تماس می گیریم می تونم بگم هر نیم ساعت تا یکساعتی یکبار با هم تماس می گیریم. غروب میرم آرایشگاه از مدل ابروهام خسته شدم ایندفعه شیطونی برمیدارم راضیم میام بیرون و احساس خوبی دارم ، میام خونه و یه دوش آب گرم می گیرم ، مهربون میاد خیلی خستست اونم یه دوش آب گرم میگیره ، شام سالاد اولویه داریم ولی نون نداریم ، مهربون میره و نون میخره به به چه نون باگت های تازه ای.

جمعه صبح در حال خوردن صبحانه ایم که خواهر مهربون زنگ میزنه و میگه برای نهار میایم خونتون ، فکر می کنم که چی درست کنم راحت ترین گزینه باقالی پلو با ماهی هست ، مهربون میره ماهی میگیره و من باقالی پلو رو بار میذارم ، غروب اون یکی خواهر مهربون هم با همسر و سه تا بچه هاش که همه دبیرستانی هستن به ما ملحق میشن و میشینیم کلی حرف می زنیم و بعد هم همگی با هم میریم فضای سبز میشینیم شام می خوریم و کلی می لرزیم آخه اینجا جنوبه و شباش فقط یکمی سرده. خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود خدا رو شکر.

امروز صبح هم مهربون دوباره رفت شهرستان ، دیشب خیلی زود خوابید ولی من نمیدونم چرا هنوز به این شهرستان رفتنش عادت نکردم و مدام دلم براش تنگ میشه و دلشوره دارم ، نگاش میکردم و گریه میکردم یه احساسی داشتم که نمی تونم وصفش کنم فقط میتونم بگم خیلی دلم گرفته بود دلم میخواست مهربون بیدار بود و می تونستم باهاش حرف بزنم. تا ساعت سه بیدار بودم یعنی چشمام سوز خواب رو داشت ولی خوابم نمی برد ، صبح هم ساعت شش با مهربون بیدار شدم و دیگه نخوابیدم ، ساعت هفت و نیم هم اداره بودم ، تماس گرفتم رسیده بود احساس آرامش کردم ولی بی نهایت خوابم میاد. 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:38 توسط نگار| |


Design By : Night Skin