تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

آبجی کوچیکه و همسرجونش اومدن و رفتن و کلی خوش گذشت ، خیلی خندیدیم قبلا هم نوشته بودم همسر آبجی کوچیکه خیلی شوخ تشریف دارن و ما در کنار ایشان بسی مشعوف می شویم. از چهارشنبه شب تا جمعه صبح آبجی کوچیکه اینا خونمون بودن وقتی رفتن احساس کردم خونه خیلی سوت و کور شده و قلبم فشرده شد البته هر وقت که خانوادم میان و یکی دو روز می مونن بعد که میخوان برن همینجوری میشم و گاهی اوقات کلی گریه می کنم.

پنج شنبه شب من و مهربون و آبجی کوچیکه و مهربونش تا نزدیکای ساعت چهار بیدار بودیم و حرف می زدیم بعد مهربون رفت خوابید ساعت نزدیکای شش صبح بود که همسرجان آبجی کوچیکه رفت خوابید و ما تا صبح حرف می زدیم وقتی مهمانها رفتن من نفهمیدم کی خوابم برد فقط دیدم ساعت یکه و مهربون بیدارم کرد تا با هم نهار بخوریم بعد از نهار دوباره خوابیدم تا بعد از ظهر ، بعد هم که پاشدم یه دستی به خونه کشیدم و خواهر مهربون با پسرش اومدن خونمون تا ساعت یازده یعنی دقیقا بعد از سریال حضرت یوسف خونمون بودن و بعد رفتن ، منم سریع ظرفها رو شستم و دوباره نفهمیدم چجوری خوابم برد.

دیروز بابای مهربون برنج و قومه سبزی نذر داشت ، من نتونستم موقع نذر اونجا باشم چون مهربون با دامادشون رفته بودن شهرستان برای کاری و من هم هیچ وقت تنها و بدون اون توی جمع ها شرکت نمی کنم مخصوصا اینکه تمام عموها هم اومده بودن ، خواهر مهربون سهم ما رو برامون آورد و مادر مهربون هم پشت تلفن هر چقدر اصرار کرد که برم خونشون گفتم مادر اینجوری راحت ترم و اونم دیگه چیزی نگفت ، دیشب برای احترام با مهربون رفتیم خونه بابا و دوساعتی نشستیم و برگشتیم ، حال مامان مهربون بد شده بود در واقع رفتیم بهش سر زدیم چون صبح موقع نذری پذون قبل از اینکه مهربون و دامادشون برن شهرستان ، مهربون با داماد بزرگه بحثشون میشه و این بحث کلی بالا می گیره و داماد بزرگه آبروریزی میکنه و همسایه ها جمع میشن و بعد هم مادر حالش بد میشه و غش میکنه و خلاصه به این خاطر ما شب رفتیم و مادر رو دیدیم و خیالمون راحت شد که حالش خوبه.

این داماد بزرگشون خیلی آدم بیشعور و نفهمی هست و سر کوچکترین مساله ای همه چیز رو بهم میریزه ما از دو ماه بعد از ازدواجمون تا حالا باهاشون قطع رابطه کردیم و بقیه خانواده هم باهاشون رفت و آمدی ندارن مگر عید و تولد و نذری ببیننشون البته اونا با کمال پررویی خونه همه میرن اونم نه همیشه گاه گداری فقط ما باهاشون کاملا رابطه نداریم ، توی کار همه دخالت میکنه و میگه هر کی هر کاری میخواد بکنه باید از من اجازه بگیره چون من بزرگتر از همه هستم ، برای ازدواج ، خونه خریدن ، ماشین خریدن ، کار کردن ، دانشگاه رفتن خلاصه برای همه چی باید با من مشورت کنن و خوب ما هم سر همین مساله باهاش کات کردیم و گفتیم بودنش توی زندگیمون باعث بهم خوردن آرامشمون میشه.

خدایا همه رو به راه راست هدایت کن و واقعا نذار کسی اینجوری باعث بهم خوردن آرامش یه خانواده بزرگ بشه.

 سپندار مذگان مبارك روز عشق و دوستي مبارك روز صلح و صفا و آرامش مبارك ، از خداي مهربون ميخوام كه همه توي زندگيهاشون آرامش داشته باشن و صميمت و مهربوني و دوستي مهمان هميشگي دلها و خونه هاشون باشه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:43 توسط نگار| |

امشب قراره آبجی کوچیکه با همسرش از شهرستان بیان خونمون ، بی صبرانه منتظر اومدنشون هستم ، مهربون امروز خونست و قراره تا بعدازظهر که من میرم خونه ، خرید کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و خونه رو مرتب کنه تا من میرم دیگه کاری نباشه ، هنوز فکر شام رو نکردم ، شاید هم شام رو رفتیم بیرون.

دیروز بعد از نهار اومدیم که بخوابیم ، همسایه بالایی در حال خونه تکونی بودن چنان سروصدایی راه انداخته بودن که دلم میخواست برم یه دعوای حسابی باهاشون بکنم ، خواب رو بی خیال شدیم ، پاشدم چای دم دادم و شلغم بار گذاشتم و یه ژله انار درست کردم واسه موقع شام ، بعد هم سریع یه مقدار از لباسها رو ریختم تو ماشین ، خلاصه انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشتم با خواب دست و پنجه نرم می کردم ، قسمت آخر دیدار رو دیدم بعد هم سریع افسانه جومونگ پخش شد که خوب من طبق معمول پلک هم نزدم تا تمام شد مهربون هم یه جورایی از این سریال خوشش اومده و تمام قسمتهاش رو پا به پای من تا اونجایی که بتونه دنبال می کنه.

یه جورایی دلم از بعضی ها گرفته ولی دیگه کاریش نمیشه کرد ، سعی می کنم این دو روزه رو با آبجیم اینا خوش بگذرونم تا همه دلخوریها رو فراموش کنم ، مهربون میگه توجه نکن هیچ وقت همه چیز اونجوری که تو انتظار داری پیش نمیره و من هم به این حرف اعتقاد کامل دارم. 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:35 توسط نگار| |

پنج شنبه بعد از ظهر همراه با یکی از خواهرهای مهربون راه میفتیم به سمت منزل برادر گرامی مهربون ، تا جمعه بعد از ظهر اونجا بودیم و کلی خوش گذشت ، رفتار جاری جان خیلی عالی بود و اصلا موردی پیش نیومد که باعث ناراحتی من بشه و خوشبختانه همه صحیح و سلامت دیروز بعد از ظهر برگشتیم ولایت.

همش داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب بود همیشه روابط همینطور سالم و زیبا بود و از اونهمه چشم و همچشمی و خبرهای دهن پر کن خبری نبود ، چقدر خوب بود انسانها قدر در کنار هم بودن رو می دونستن و شیرینی با هم بودن رو با حرفهای تلخشون از بین نمی بردن.

دیگه اینکه از نقش آفرینی کتایون ریاحی در نقش زلیخا لذت می برم ، چه عشق و شور و شیدایی زیبایی.

یه سرماخوردگی بد دوباره اومده سراغم و از پنج شنبه تا حالا امونم رو بریده ، سردرد و آبریزش بینی ، عطسه های بی موقع و ... کلافم کرده.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:11 توسط نگار| |

دیروز از طرف اداره طی مراسمی به نفرات برتر ورزش اداره جوایزی اهدا شد که من هم چون توی مسابقات شطرنج ویژه بانوان رتبه اول رو کسب کردم جایزه گرفتم اونم چی یه سرویس بیست تکه چینی خیلی خوشگل و مامان ، از این طرح جديدای رنگی اونم چه رنگ ، قرمز و زرد و نارنجی با هم ، خلاصه خیلی نانازه و من خیلی دوسش دارم و تازشم کلی تشویق شدم.

من یه ایرادی که دارم اینه که از بچگی وقتی یه جایی مورد توجه قرار می گرفتم تمام بدنم می لرزید ، توی جشن توی مهمونی حتی زمانی که جایزه می گرفتم زمانی که کنفرانس می دادم زمانی که تئاتر بازی می کردم یا توی انجمن شعر شعرم رو می خوندم حتی زمان جشن نامزدی و عقد و ازدواجم ، مخصوصا دستام لرزش خیلی عجیبی پیدا می کنن ، دیروز همین که داشتم از پله ها پایین میومدم نزدیک بود جایزه از دستم بیفته آخه هم جایزه سنگین بود و هم دستای من می لرزید ، کسی میدونه دلیلش چیه؟؟؟ خیلی دوست دارم این حالتم از بین بره.

هفته دیگه انتخاب واحد دارم ، دل توی دلم نیست شروع یه راه تازه و شروع خیلی از سختیها و زیباییها و خاطراتی که خیلی شیرین خواهند بود.

 حناگلی عزیزم نمی دونم چرا چند روزه هر وقت وبلاگت رو باز می کنم بهم پیغام میده " مشترک گرامی دسترسی به اين سايت امکان پذير نميباشد " بیا و یه خبری از خودت بده دوست جونم.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:43 توسط نگار| |

داشتم با خودم فکر می کردم چه چیزی می تونه ماها رو به دنیای مجازی بکشونه مگه همه ما توی زندگی مون کسایی رو نداریم که به دردودل ما گوش بدن ما رو راهنمایی کنن ما رو بپذیرن و به اعتقاداتمون ایمان داشته باشن ، ولی اون چیزی که بین همه آدما مشترکه تنهاییشون هست اون تنهایی که اگه میون هزار نفر باشی باز هم دست از سرت بر نمیداره ، همه ما یه لحظاتی رو توی زندگیمون داریم که دلمون میخواد مال خود خود خودمون باشه و چون می دونیم این دنیا مجازیه می تونیم براحتی اون لحظات رو با دیگران قسمت کنیم.

این زندگی هر چقدر هم زیبا باشه باز هم یه زشتیهایی داره که نمیشه ندیدشون و برعکس این زندگی هر چقدر هم که زشت باشه باز هم یه زیباییهایی داره که خودشون رو به هر نحو نشون میدن. نمیشه گفت زندگی یکی کاملا سیاه هست و یا کاملا سفید زندگی حتی خاکستری هم نیست زندگی رنگیه حالا برای یکی رنگای روشنش بیشتره و برای یکی رنگای تیره اش.

از دیدن آدمهایی که زندگیشون رو سرتاسر تکرار گرفته ولی میگن همینه دیگه چی کار کنیم دلم می گیره ، مگه هر کدوم از ما چقدر از سهم این دنیا رو می گیریم که باید تاوانش رو اینجوری پس بدیم ، کارهای روتین زندگی تکراری بزرگ کردن بچه ها و تماشای رشدشون تمام زندگی شون هست و غافل از اینکه چه دیدنیهایی که ندیدند و چه لذتهایی که هیچ وقت سهم اونا نشد.

من اعتقاد دارم هر چقدر از زندگی متوقع باشی همونقدر بدست میاری ، من هیچ وقت به زندگی تکراری راضی نیستم و در حد امکان سعی می کنم برای خودم دلمشغولیهایی داشته باشم ، از انجمن های شعر گرفته تا کلاس نقاشی ، کلاس زبان و کلاس های تخصصی رشته ام ، هر دفعه یک جوری سرم را گرم می کنم همیشه دانستن به من معنی میده به من زندگی میده و خیلی وقت ها احساس می کنم هیچی نمی دونم و خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم ، برای رسیدن به این جایی که هستم خیلی جنگیدم و حاضرم برای رسیدن به اون جایی که قصد دارم برسم همه مشکلات رو تحمل کنم ولی از نظر دیگرانی که زندگی رو خیلی ساده میگیرن این کار من حماقته و میگن خوب بعدش چی وقتی به اون نقطه ای که احساس می کنی رسیدی بعدش قصد داری چیکار کنی ، همه زندگی که رفتن و رسیدن نیست پس آرامش این وسط چی میشه ، و من آرامشم رو فقط در رفتن و رسیدن می بینم و دیگر هیچ.

خیلی سخته آدما با طرز تفکرهای مختلف بخوان با هم معاشرت داشته باشن و این بایدها و نبایدها خواستن ها و نخواستن ها برای هر دو طرف بی معنی و تلخه. 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:49 توسط نگار| |

بنا به دلایلی من و مهربون سر از شیراز درآوردیم و اصفهان رو بی خیال شدیم.

آرامگاه حافظ و ارگ کریم خان رو روز اول دیدیم و شب هم توی ملاصدرا و سینما سعدی پلاس بودیم و من یک عدد کیف چرم خیلی خوشگل خریدم.

روز دوم حمام وکیل و آرامگاه سعدی و باغ دلگشا و زیارت شاه چراغ  و شب هم ملاصدرا و ... پلاس بودیم و در ضمن یکی از دوستای هم کلاسی دانشگام رو که تازه ازدواج کرده با همسرجانش زیارت کردیم.

روز سوم باغ ارم و کلی پیاده روی و دوباره شب هم کلی پیاده روی و خلاصه در همان جاهای قبل پلاس بودیم.

روز چهارم دروازه قرآن رفتیم و صد البته در همه این جاها عکس فراوان هم از خودمان گرفتیم و یقه این و آن را می چسبیدم که عکس دونفری از ما بیندازند و کلی خوش خوشانمان می شد که هی از ما فرت و فرت عکس می انداختند ، آدمهای مهم اینجورین دیگه.

جمعه رسیدیم خونه و تا دلتون بخواد خوابیدیم و از امروز صبح تا همین ثانیه که ساعت پنج بعد از ظهره من یکریز و پی در پی در حال انجام دادن کارهای عقب افتاده ام بودم.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:6 توسط نگار| |

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود


گاهی تمام حادثه از دست می رود


گاهی همان کسی که دم از عقل میزند


در راه هوشیاری خود مست می رود


گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست


وقتی که قلب خون شده بشکست میرود


اول اگر چه با سخن از عشق آمده


آخر خلاف آنچه که گفته است می رود


گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند


وقتی غبار معرکه بنشست می رود


اینجا یکی برای خودش حکم می دهد


آن دیگری همیشه به پیوست می رود


وای از غرور تازه به دوران رسیده ای


وقتی میان طایفه ای پست می رود


هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ


بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود


این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست


تیریست بی نشانه که از شصت می رود


بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند


اما مسیر جاده به بن بست می رود
                                                          

                                                            " دکتر افشین یداللهی "

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:25 توسط نگار| |

شنبه بعد از اداره رفتیم خونه بابای مهربون و من بهش تسلیت گفتم دو تا از عموهای مهربون هم خونشون بودن و به اونا هم تسلیت گفتم و یه دو ساعتی نشستیم و اومدیم.

دیروز از ساعت ده تا یازده و نیم رفتم خونه یکی از عموهای مهربون مراسم هفت اون یکی عموش ، چون خونش خیلی بزرگ بود و مسجد هم سر کوچشون بود مراسم زنونه رو توی خونه عموش گرفتن و مردها هم مسجد ، برای اولین بار احساس غریبی کردم یه گوشه نشستم و به مراسمشون نگاه می کردم خانواده مرحوم نبودن چون دنبال کارای دادگاهی راننده ای هستن که باعث مرگ عموی مهربون شده و باید همه در دادگاه حضور داشته باشن ولی عمه مهربون و خواهر خانومای عموش خیلی بی تابی می کردن ، خیلی از اقوامشون رو برای اولین بار می دیدم چون جشن عروسی ما در شهری که خانواده من ساکن بودن گرفته شد اکثر اقوام مهربون نیومدن و من هم دیگه توی هیچ مجلسی از اونا شرکت نکردم تا حالا و جالب اينجاست كه فقط يكی از عموهاش ما رو پاگشا کرد همین عموش که مراسم توی خونش بود و واقعا هم خودش و هم خانومش و هم دختراش بی نهایت خوب و صمیمی هستن.

خلاصه ساعت یازده و نیم دقیقا وسط مراسم بود که من پاشدم و اومدم اداره و هنوز همه سروصداها توی گوشم بود خدا نصیب هیچ کس نکنه ، توی اداره کلی کار داشتم به حدی سرم شلوغ بود که نمی دونستم وقت نهار و نماز داره تموم میشه فوری وضو گرفتم و رفتم نمازخونه و بعد هم به سرعت نور رفتم نهارخوری و بعد از نهار دوباره کارهام شروع شد ، داشتم از کمردرد می مردم این دیسک من دوباره بازیش گرفته و کلی دیشب اذیتم کرد امروز با کمربند طبی اومدم اداره.

این چند وقته دوباره کارام توی اداره خیلی زیاد شده و من هم دچار تکرار در تکرار توی زندگیم شدم ، خسته میرم خونه و اگه بتونم کاری انجام میدم و شام آماده می کنم و بعد هم تلویزیون و خواب ، هفته دیگه رو کامل مرخصی گرفتم و اگه خدا بخواد میریم اصفهان ، دعا کنید همه چیز همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کردیم.  

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:25 توسط نگار| |


Design By : Night Skin