دفتر خاطرات من
برای دل خودم
پنج شنبه شب من و مهربون و آبجی کوچیکه و مهربونش تا نزدیکای ساعت چهار بیدار بودیم و حرف می زدیم بعد مهربون رفت خوابید ساعت نزدیکای شش صبح بود که همسرجان آبجی کوچیکه رفت خوابید و ما تا صبح حرف می زدیم وقتی مهمانها رفتن من نفهمیدم کی خوابم برد فقط دیدم ساعت یکه و مهربون بیدارم کرد تا با هم نهار بخوریم بعد از نهار دوباره خوابیدم تا بعد از ظهر ، بعد هم که پاشدم یه دستی به خونه کشیدم و خواهر مهربون با پسرش اومدن خونمون تا ساعت یازده یعنی دقیقا بعد از سریال حضرت یوسف خونمون بودن و بعد رفتن ، منم سریع ظرفها رو شستم و دوباره نفهمیدم چجوری خوابم برد. دیروز بابای مهربون برنج و قومه سبزی نذر داشت ، من نتونستم موقع نذر اونجا باشم چون مهربون با دامادشون رفته بودن شهرستان برای کاری و من هم هیچ وقت تنها و بدون اون توی جمع ها شرکت نمی کنم مخصوصا اینکه تمام عموها هم اومده بودن ، خواهر مهربون سهم ما رو برامون آورد و مادر مهربون هم پشت تلفن هر چقدر اصرار کرد که برم خونشون گفتم مادر اینجوری راحت ترم و اونم دیگه چیزی نگفت ، دیشب برای احترام با مهربون رفتیم خونه بابا و دوساعتی نشستیم و برگشتیم ، حال مامان مهربون بد شده بود در واقع رفتیم بهش سر زدیم چون صبح موقع نذری پذون قبل از اینکه مهربون و دامادشون برن شهرستان ، مهربون با داماد بزرگه بحثشون میشه و این بحث کلی بالا می گیره و داماد بزرگه آبروریزی میکنه و همسایه ها جمع میشن و بعد هم مادر حالش بد میشه و غش میکنه و خلاصه به این خاطر ما شب رفتیم و مادر رو دیدیم و خیالمون راحت شد که حالش خوبه. این داماد بزرگشون خیلی آدم بیشعور و نفهمی هست و سر کوچکترین مساله ای همه چیز رو بهم میریزه ما از دو ماه بعد از ازدواجمون تا حالا باهاشون قطع رابطه کردیم و بقیه خانواده هم باهاشون رفت و آمدی ندارن مگر عید و تولد و نذری ببیننشون البته اونا با کمال پررویی خونه همه میرن اونم نه همیشه گاه گداری فقط ما باهاشون کاملا رابطه نداریم ، توی کار همه دخالت میکنه و میگه هر کی هر کاری میخواد بکنه باید از من اجازه بگیره چون من بزرگتر از همه هستم ، برای ازدواج ، خونه خریدن ، ماشین خریدن ، کار کردن ، دانشگاه رفتن خلاصه برای همه چی باید با من مشورت کنن و خوب ما هم سر همین مساله باهاش کات کردیم و گفتیم بودنش توی زندگیمون باعث بهم خوردن آرامشمون میشه. خدایا همه رو به راه راست هدایت کن و واقعا نذار کسی اینجوری باعث بهم خوردن آرامش یه خانواده بزرگ بشه. سپندار مذگان مبارك روز عشق و دوستي مبارك روز صلح و صفا و آرامش مبارك ، از خداي مهربون ميخوام كه همه توي زندگيهاشون آرامش داشته باشن و صميمت و مهربوني و دوستي مهمان هميشگي دلها و خونه هاشون باشه. دیروز بعد از نهار اومدیم که بخوابیم ، همسایه بالایی در حال خونه تکونی بودن چنان سروصدایی راه انداخته بودن که دلم میخواست برم یه دعوای حسابی باهاشون بکنم ، خواب رو بی خیال شدیم ، پاشدم چای دم دادم و شلغم بار گذاشتم و یه ژله انار درست کردم واسه موقع شام ، بعد هم سریع یه مقدار از لباسها رو ریختم تو ماشین ، خلاصه انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشتم با خواب دست و پنجه نرم می کردم ، قسمت آخر دیدار رو دیدم بعد هم سریع افسانه جومونگ پخش شد که خوب من طبق معمول پلک هم نزدم تا تمام شد مهربون هم یه جورایی از این سریال خوشش اومده و تمام قسمتهاش رو پا به پای من تا اونجایی که بتونه دنبال می کنه. یه جورایی دلم از بعضی ها گرفته ولی دیگه کاریش نمیشه کرد ، سعی می کنم این دو روزه رو با آبجیم اینا خوش بگذرونم تا همه دلخوریها رو فراموش کنم ، مهربون میگه توجه نکن هیچ وقت همه چیز اونجوری که تو انتظار داری پیش نمیره و من هم به این حرف اعتقاد کامل دارم. همش داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب بود همیشه روابط همینطور سالم و زیبا بود و از اونهمه چشم و همچشمی و خبرهای دهن پر کن خبری نبود ، چقدر خوب بود انسانها قدر در کنار هم بودن رو می دونستن و شیرینی با هم بودن رو با حرفهای تلخشون از بین نمی بردن. دیگه اینکه از نقش آفرینی کتایون ریاحی در نقش زلیخا لذت می برم ، چه عشق و شور و شیدایی زیبایی. یه سرماخوردگی بد دوباره اومده سراغم و از پنج شنبه تا حالا امونم رو بریده ، سردرد و آبریزش بینی ، عطسه های بی موقع و ... کلافم کرده. من یه ایرادی که دارم اینه که از بچگی وقتی یه جایی مورد توجه قرار می گرفتم تمام بدنم می لرزید ، توی جشن توی مهمونی حتی زمانی که جایزه می گرفتم زمانی که کنفرانس می دادم زمانی که تئاتر بازی می کردم یا توی انجمن شعر شعرم رو می خوندم حتی زمان جشن نامزدی و عقد و ازدواجم ، مخصوصا دستام لرزش خیلی عجیبی پیدا می کنن ، دیروز همین که داشتم از پله ها پایین میومدم نزدیک بود جایزه از دستم بیفته آخه هم جایزه سنگین بود و هم دستای من می لرزید ، کسی میدونه دلیلش چیه؟؟؟ خیلی دوست دارم این حالتم از بین بره. هفته دیگه انتخاب واحد دارم ، دل توی دلم نیست شروع یه راه تازه و شروع خیلی از سختیها و زیباییها و خاطراتی که خیلی شیرین خواهند بود. حناگلی عزیزم نمی دونم چرا چند روزه هر وقت وبلاگت رو باز می کنم بهم پیغام میده " مشترک گرامی دسترسی به اين سايت امکان پذير نميباشد " بیا و یه خبری از خودت بده دوست جونم. این زندگی هر چقدر هم زیبا باشه باز هم یه زشتیهایی داره که نمیشه ندیدشون و برعکس این زندگی هر چقدر هم که زشت باشه باز هم یه زیباییهایی داره که خودشون رو به هر نحو نشون میدن. نمیشه گفت زندگی یکی کاملا سیاه هست و یا کاملا سفید زندگی حتی خاکستری هم نیست زندگی رنگیه حالا برای یکی رنگای روشنش بیشتره و برای یکی رنگای تیره اش. از دیدن آدمهایی که زندگیشون رو سرتاسر تکرار گرفته ولی میگن همینه دیگه چی کار کنیم دلم می گیره ، مگه هر کدوم از ما چقدر از سهم این دنیا رو می گیریم که باید تاوانش رو اینجوری پس بدیم ، کارهای روتین زندگی تکراری بزرگ کردن بچه ها و تماشای رشدشون تمام زندگی شون هست و غافل از اینکه چه دیدنیهایی که ندیدند و چه لذتهایی که هیچ وقت سهم اونا نشد. من اعتقاد دارم هر چقدر از زندگی متوقع باشی همونقدر بدست میاری ، من هیچ وقت به زندگی تکراری راضی نیستم و در حد امکان سعی می کنم برای خودم دلمشغولیهایی داشته باشم ، از انجمن های شعر گرفته تا کلاس نقاشی ، کلاس زبان و کلاس های تخصصی رشته ام ، هر دفعه یک جوری سرم را گرم می کنم همیشه دانستن به من معنی میده به من زندگی میده و خیلی وقت ها احساس می کنم هیچی نمی دونم و خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم ، برای رسیدن به این جایی که هستم خیلی جنگیدم و حاضرم برای رسیدن به اون جایی که قصد دارم برسم همه مشکلات رو تحمل کنم ولی از نظر دیگرانی که زندگی رو خیلی ساده میگیرن این کار من حماقته و میگن خوب بعدش چی وقتی به اون نقطه ای که احساس می کنی رسیدی بعدش قصد داری چیکار کنی ، همه زندگی که رفتن و رسیدن نیست پس آرامش این وسط چی میشه ، و من آرامشم رو فقط در رفتن و رسیدن می بینم و دیگر هیچ. خیلی سخته آدما با طرز تفکرهای مختلف بخوان با هم معاشرت داشته باشن و این بایدها و نبایدها خواستن ها و نخواستن ها برای هر دو طرف بی معنی و تلخه. آرامگاه حافظ و ارگ کریم خان رو روز اول دیدیم و شب هم توی ملاصدرا و سینما سعدی پلاس بودیم و من یک عدد کیف چرم خیلی خوشگل خریدم. روز دوم حمام وکیل و آرامگاه سعدی و باغ دلگشا و زیارت شاه چراغ و شب هم ملاصدرا و ... پلاس بودیم و در ضمن یکی از دوستای هم کلاسی دانشگام رو که تازه ازدواج کرده با همسرجانش زیارت کردیم. روز سوم باغ ارم و کلی پیاده روی و دوباره شب هم کلی پیاده روی و خلاصه در همان جاهای قبل پلاس بودیم. روز چهارم دروازه قرآن رفتیم و صد البته در همه این جاها عکس فراوان هم از خودمان گرفتیم و یقه این و آن را می چسبیدم که عکس دونفری از ما بیندازند و کلی خوش خوشانمان می شد که هی از ما فرت و فرت عکس می انداختند ، آدمهای مهم اینجورین دیگه. جمعه رسیدیم خونه و تا دلتون بخواد خوابیدیم و از امروز صبح تا همین ثانیه که ساعت پنج بعد از ظهره من یکریز و پی در پی در حال انجام دادن کارهای عقب افتاده ام بودم. " دکتر افشین یداللهی " دیروز از ساعت ده تا یازده و نیم رفتم خونه یکی از عموهای مهربون مراسم هفت اون یکی عموش ، چون خونش خیلی بزرگ بود و مسجد هم سر کوچشون بود مراسم زنونه رو توی خونه عموش گرفتن و مردها هم مسجد ، برای اولین بار احساس غریبی کردم یه گوشه نشستم و به مراسمشون نگاه می کردم خانواده مرحوم نبودن چون دنبال کارای دادگاهی راننده ای هستن که باعث مرگ عموی مهربون شده و باید همه در دادگاه حضور داشته باشن ولی عمه مهربون و خواهر خانومای عموش خیلی بی تابی می کردن ، خیلی از اقوامشون رو برای اولین بار می دیدم چون جشن عروسی ما در شهری که خانواده من ساکن بودن گرفته شد اکثر اقوام مهربون نیومدن و من هم دیگه توی هیچ مجلسی از اونا شرکت نکردم تا حالا و جالب اينجاست كه فقط يكی از عموهاش ما رو پاگشا کرد همین عموش که مراسم توی خونش بود و واقعا هم خودش و هم خانومش و هم دختراش بی نهایت خوب و صمیمی هستن. خلاصه ساعت یازده و نیم دقیقا وسط مراسم بود که من پاشدم و اومدم اداره و هنوز همه سروصداها توی گوشم بود خدا نصیب هیچ کس نکنه ، توی اداره کلی کار داشتم به حدی سرم شلوغ بود که نمی دونستم وقت نهار و نماز داره تموم میشه فوری وضو گرفتم و رفتم نمازخونه و بعد هم به سرعت نور رفتم نهارخوری و بعد از نهار دوباره کارهام شروع شد ، داشتم از کمردرد می مردم این دیسک من دوباره بازیش گرفته و کلی دیشب اذیتم کرد امروز با کمربند طبی اومدم اداره. این چند وقته دوباره کارام توی اداره خیلی زیاد شده و من هم دچار تکرار در تکرار توی زندگیم شدم ، خسته میرم خونه و اگه بتونم کاری انجام میدم و شام آماده می کنم و بعد هم تلویزیون و خواب ، هفته دیگه رو کامل مرخصی گرفتم و اگه خدا بخواد میریم اصفهان ، دعا کنید همه چیز همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کردیم.
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست میرود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
| Design By : Night Skin |


