تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

چهار شنبه : ساعت پنج و پنج دقیقه خروج میزنم و میرم خونه ، یه مسیری رو با یکی از همکارا قدم میزنیم ، میرسم خونه همه چراغها رو روشن می کنم ، به مهربون زنگ می زنم توی راهه ، به یکی از دوستام زنگ می زنم و نسکافه می خورم و تلویزیون می بینم ، چند تیکه لباس می شورم از اونایی که باید تنهایی شسته بشن و یه خورده ای حساسن و نمیشه گذاشتشون توی ماشین ، تو فکر شام هستم يه كنسرو از تو يخچال برميدارم و با پياز و رب گوجه و ادويه فراوان درست می کنم و با زیتون شور می خورم زمانی به خودم میام که همه زیتونها رو خوردم آخه من عاشق زیتونم ، هر شیشه زیتون به اندازه دو سه روزمون هست ، ظرفها رو می شورم و جارو می کنم و سریالها رو می بینم و مرتب به مهربون زنگ می زنم و اون به من زنگ میزنه و ...

آخر شب به سرم میزنه گردگیری کنم همه جا رو برق میندازم کابینتها رو میریزم بیرون و دوباره می چینم جای وسایل رو تغییر میدم و خلاصه کلی تنوع های کوچیک ایجاد می کنم ، ساعت از دوازده گذشته به مهربون زنگ میزنم و میگم تا کمتر از پنج ساعت دیگه پیش همیم ، دلم می لرزه ، تا ساعت دو با هم در تماسیم و من میگم میخوابم تا زودتر برسی ، احساس می کنم تازه خوابیدم ولی ساعت پنج و ده دقیقه صبحه که مهربون میرسه ، از خوشحالی دلم میخواد پرواز کنم ، گریم می گیره و ....

پنج شنبه : تا ساعت هفت صبح حرف می زنیم و بعد می خوابیم ، ساعت نه مهربون میره برای کاری بیرون و من می خوابم ، ساعت یازده صبحونه می خوریم و من مشغول آماده کردن نهار می شم ، مهربون استراحت می کنه و می خوابه ، نهار می خوریم و بعد میریم بیرون یه چرخی می زنیم و چند تا خرید جزئی می کنیم و یه جا میریم برای کاری دو ساعت علاف می شیم ، هوس پیتزا کردم شام میریم پیتزا می خوریم و من بسی کیفور میشم ، میایم خونه خیلی خسته ایم سریع می خوابیم.

جمعه : مهربون برای کاری به همراه دامادشون میرن شهرستان و ساعت دو ظهر میاد ، اصلا استراحت نداشته ظهر می خوابه و من که تا ساعت دوازده و نیم خواب بودم چشمام مثل جغد بازه و اصلا خوابم نمباد ، تمام لیوانها رو که توی سفیدکننده گذاشته بودم می شورم و چند تا کار دیگه ، تلویزیون می بینم و آماده میشم مهربون بیدار میشه و میریم فروشگاه رفاه خرید ، خیلی چیزا کم داشتم لیستم رو چند روزه نوشتم ولی فرصت خرید نداشتیم ، پدر و مادر مهربون برگشتن یعنی شب رسیدن ، خواهر مهربون زنگ میزنه و میگه شام بیاین خونه بابا ، من میگم دلم نمیخواد برای اولین بار که میرم بابا رو می بینم برای شام برم اونجا تو برو من فردا بعد از اداره باهات میام بریم یه سر به بابا بزنیم ، مهربون میره یه نیم ساعتی می شینه برای احترام و میاد ، من تمام خریدها رو سر جاشون می چینم و همه جا رو مرتب می کنم ، مهربون بر میگرده شام می خوریم و یوزارسیف را می بینیم و بعد هم لالا.   

خدایا به خاطر همه چیز ممنونم. 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:45 توسط نگار| |

میرسم خونه خیلی خستم ولی ترجیح میدم اول دوش بگیرم تا یکم سرحال شم ، تمام حمام رو بخار گرفته میام بیرون سردم میشه میشینم کنار بخاری ، نسکافه می خورم و تلویزیون می بینم ، به مهربون زنگ میزنم ، ظرفها رو می شورم و خونه رو جمع و جور می کنم ، نمازم رو خیلی با آرامش می خونم یعنی نمی دونم چرا آرامش عجیبی داشتم ، جومونگ رو می بینم و چشم هم نمی زنم ، وسط فیلم مهربون زنگ میزنه وقتی می فهمه جومونگ رو تماشا می کنم قطع می کنه ، بعد از سریال با مهربون حرف می زنم ، گرسنم شده یه املت کوچولو درست می کنم و ادامه سریالها رو می بینم ، لباس می شورم و تلویزیون می بینم و خلاصه همش تلویزیون می بینم ، همه سریالها تموم شده به آبجی کوچیکه زنگ می زنم ، بعدش مهربون زنگ میزنه بعد من زنگ میزنم و همینطور تا ساعت یک ما به هم زنگ می زنیم و من کلی گریه می کنم ، مهربون آرومم می کنه ولی من دلم بی نهایت تنگ شده ، احساس می کنم دارم خفه میشم ، بعد هم شب بخیر میگیم که بخوابیم.

توی رختخواب کلی با خودم کلنجار میرم خوابم نمی بره ، تلویزیون می بینم روزنامه می خونم جدول حل می کنم باز هم فایده نداره ترانه هایی رو که روی گوشیم گذاشتم گوش میدم ، خسته میشم همه چی رو خاموش می کنم و می خوابم ، ساعت از دو نصفه شب هم گذشته که نمی دونم چطوری می خوابم. مهربون امروز راه میفته که بیاد ، بلیط هواپیما پیدا نکرده میگه با اتوبوس میام و من تا فردا صبح تحمل ندارم ، امروز صبح تا حالا چندین بار با هم تماس داشتیم ولی احساس می کنم هر لحظه دلم میخواد صداشو بشنوم. خدایا به خاطر این عشق شکرت شکرت شکرت. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:3 توسط نگار| |

میرسم سر کوچه نون می خرم و میرم خونه ، بدون مهربونم دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم ، میخوام دوش بگیرم حوصله ندارم دراز می کشم و تلویزیون تماشا می کنم ، با صدای زنگ موبایلم بیدار میشم آبجی کوچیکمه حرف می زنیم و بعد من دوباره می خوابم ایندفعه با صدای تلفن بیدار میشم خواهر مهربونه فقط همین خواهرش اینجاست بقیه همه رفتن می پرسه چیزی لازم ندارم کاری ندارم میخوام شب بیان پیشم یا نه و منم میگم نه چیزی لازم ندارم و شب هم مشکلی نیست که تنها باشم آپارتمانه و امنیت داره تازشم بار اولم که نیست بعد از کمی حرف زدن خداحافظی می کنیم.

شام میخورم و تلویزیون می بینم حوصله شستن ظرفها رو ندارم ، هر یکساعت یه بار به مهربون تلفن می کنم هنوز نرسیدن فکر می کنم حتما خیلی خسته هست میگه بخاری ماشین خراب شده و داریم از سرما می لرزیم ، توی دلم غصه می خورم ، سریالها رو می بینم حوصله شستن ظرفها رو ندارم ، همه رو میزارم روی اپن ، دلم چای میخواد ولی چای دونفره ، دراز می کشم و آخرین سریال رو که گلهای گرمسیری هست می بینم ، کمرم خیلی درد می کنه میام که بخوابم دوباره به مهربون تلفن می زنم و میام توی رختخواب ، تنهایی کلافم می کنه دوباره تلفن می زنم ، اس ام اس میدم و بعد از کلی این پهلو و اون پهلو شدن می خوابم ، ساعت از یک هم گذشته بود.

صبح بیدار میشم و سریع آماده میشم به مهربون زنگ می زنم میگه هنوز نرسیدیم ماشین خراب شده بوده و توی راه موندن و تازه حرکت کردن خیلی سرده و سرما امونشون رو بریده ، میگه باباش همش گریه می کنه و همه اعصابشون خورده ، باید با اتوبوس برم اداره خودم رو به ایستگاه اتوبوس می رسونم ، راهی نیست قدم میزنم و به مهربون فکر می کنم به اینکه خیلی خستست و سردشه ، به اینکه حتما گرسنست به اینکه دلم براش خیلی تنگ شده ، سوار اتوبوس میشم و میام اداره ، ساعت ۷:۲۵ انگشت میزنم ، ساعت ۹ دوباره به مهربون زنگ میزنم میگه هنوز نرسیدیم و طرفای ساعت ۱۱ میرسن ، خدای من ساعت ۱ ظهر دیروز کجا و ۱۱ صبح امروز کجا ، دلم براش خیلی تنگ شده ، خداجونم حافظ مهربونم باش ، خواهر مهربون امروز ساعت ۱۲ ظهر زنگ زد و گفت بعد از اداره بیا خونه ما تنها نباشی بعد از شام برو خونتون گفتم نه بعد از ظهر خیلی خستم و راحت ترم خونه خودمون باشم بعد از کلی اصرار و اینکه اگه کاری داشتم بهشون زنگ بزنم خداحافظی کردیم.

 الان از نهارخوری برگشتم با مهربون حرف زدم و حوصله هیچ کاری رو ندارم ، امروز عموش رو دفن نکردن چون اونجا فقط صبح ها مراسم خاکسپاری انجام میشه و فامیل تازه امروز ظهر همه جمع شدن.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:40 توسط نگار| |

داریم آماده میشیم که از خونه بیایم بیرون ، آیفونو می زنن ، مهربون گوشیو ورمیداره و میگه كيه و بعد از چند ثانيه ميگه الان میام پایین ، می پرسم کیه این وقت صبح ؟ ميگه : پسر عمومه ، میگم خیر باشه صبح به این زودی ، مهربون میره پایین و من خیلی نگرانم ، آخه اینجوری که بهم ثابت شده خبرای بد رو صبح زود میدن ، یاد چهار سال پیش میفتم که دقیقا همین موقع ها بود که پسر داییم صبح به همین زودی اومد در خونمون و خبر مرگ اون یکی داییم رو بهمون داد.

با افکار درهم پله ها رو میام پایین به پسرعموی مهربون سلام می کنم و اون سریع میره ، از مهربون میپرسم چی شده ، میگه دیشب یکی از عموهاش تصادف کرده و همون موقع تموم کرده ، قلبم ریخت عموش مرد خیلی خوبی بود ، خدا رحمتش کنه. من میام اداره و خیلی گیجم و مهربون میره که به پدرش خبر بده ، چه وظیفه سختی رو به عهدش گذاشتن خانوادش ، میگه چطوری به بابا بگم؟؟؟ بابای مهربون برادر بزرگ هست و همه خبر داشتن بجز بابای مهربون ، همون دیشب بقیه عموها با خانواده هاشون رفتن اصفهان آخه اونجا زندگی می کرده.

با مهربون در تماسم و قرار میشه ساعت یک با یه دونه ون برن اصفهان ، مهربون و بابا و مامان و دخترا و دامادها و عمه و دختر همون عمویی که فوت شده. انشاالله که سلامت برسن.

امروز همین طور که در افکار خودم بودم و تازه تلفنم با مهربون تمام شده بود ، گوشیم زنگ می خوره و برای اولین بار با کسی صحبت می کنم که انتظار شنیدن صداش رو نداشتم ، خیلی خوب و خونگرم و صمیمی ، انگار سالهاست همدیگرو می شناسیم ، واقعا نمی دونستم باید چی بگم ، خيلی غافلگیر شده بودم ، فقط می تونم بهش بگم عزیزم بیشتر از اون چیزی که تصورش رو می کردم مهربونی ، از خدا میخوام همیشه سلامت و موفق باشی ، امیدوارم بتونیم با هم دوستای خیلی خیلی خوب باقی بمونیم. من دوست دارم دوست جونم.  

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:11 توسط نگار| |

روز سه شنبه آش نذریم را پخته و پخش کردم ، شب به مجلس روضه خوانی منزل خواهر همسرجان رفته و بعد به همراه سه تا از خواهرهای همسرجان به خانه پدر همسرجان رفتیم ، در مجلسی که همه جمع باشند یعنی همه خواهرهای همسرجان و جاری و بنده مطمئن باشید که بنده بیشتر از نیم ساعت نمی توانم دوام بیاورم ، چون همه از زور چشم و هم چشمی و حرفها و طعنه و متلک ها اصلا متوجه اطرافشان نیستند و من ترجیح میدهم در همچین محافلی نباشم و این یعنی اینکه من و همسرجان بعد از بیست دقیقه مجلس را ترک کردیم و به خانه مان آمدیم و همه را با همه حرفهایشان و رفتارهایشان و حلیم نذریشان تنها گذاشتیم.

چهارشنبه ظهر رفتیم ولایتمان و تا جمعه بعد از ظهر در منزل خواهرهای من سپری شد و بعد هم به طرف دیار حرکت کردیم ، شب به محض اینکه رسیدیم خواهر همسرجان همانی که از اصفهان آمده بود اینجا برای تعطیلات از منزل پدر همسرجان تماس می گیرد که رسیدید و کی رسیدید و این یعنی اینکه من خانه شما نیامدم دعوتم کنید ، ساعت نه و نیم همسرجان رفتند دنبالشان و آوردنشان خانه مان برای شام ، قصد داشتند شب را نیز بمانند ولی بدلیل رفتار بسیار بسیار سرد من که در حال اتوکشی لباسهای اداره ام بودم تشریفشان را بردند و گفتند دفعه بعد حتما یک شب می مانیم و همسرجان دوباره رفت و آنها را رسانید. این خواهر همسرجان وقتی به اینجا می آید حتی زمانی که خانه اش اینجا بود (از اول شهریور رفته است اصفهان) برای هر کاری به همسرجان زنگ می زد و می خواست که او را برساند این طرف و آن طرف ، حالا هم فکر می کند همسرجان من تاکسی سرویسش هست و این شد که ما می پیچانیمش و مثلا می گوییم فلان جا هستیم و غیره. تا سر یک فرصت مناسب و در جمع بگویم که اتومبیل ما شخصی هست نه همگانی و هر کس ناراحت است برای خودش اتومبیل تهیه کند.

در ضمن پروفایل اینجانب بروز می باشد.

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:19 توسط نگار| |

شنبه بعد از ظهر به علت دپسردگی (افسردگی و دپرسی) مهربون منو می بره بیرون و بهم میگه هر چی دوست داری انتخاب کن ، منم که عاشق خرید ، يه كت بلند اسپورت لی مشکی شیک می خرم با یه عدد شال زرشکی مشکی ، بعد با هم میریم قدم میزنیم و منم کلی دردودل می کنم و بعد هم خوب میشم.

دیروز مامان مهربون زنگ زد و گفت برامون آش نذری آوردن برات گذاشتم کنار ، منم کلی ذوق مرگ شدم ولی شب چون خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم و وقت نکردیم بریم آش رشتمون رو بیاریم.

من و مهربون ماشینمون رو خیلی دوست داریم ولی مجبوریم بفروشیم چون مهربون برای کاری که تازه به عنوان شغل دوم راه انداخته به پول نیاز داره ، ماشینمون یه پرشیا سفید صدفی خوشگله که باهاش خاطرات قشنگی داریم ، انشاالله که ماشین بعدیمون هم پر از خاطرات قشنگ باشه برامون و چرخش برامون بگرده. به احتمال زیاد یه پراید می خریم که من هم بتونم باهاش راحت رانندگی کنم ، آخر این ماه گواهینامه ام رو می فرستم برای تمدید و دیگه گواهینامم دائمی میشه به کوری چشم حسودا.

فردا من آش رشته نذر دارم ، هر سال روز تاسوعا یه قابلمه کوچیک آش رشته می پزم و پخش می کنم ، یه نذره که دلم میخواد تا زندم اداش کنم. البته من نذرم رو بین خانواده های فقیر پخش می کنم و به خانواده و همسایه و فامیل کاری ندارم.

فردا شب پدر مهربون حلیم نذری داره ، معمولا تا صبح بیدارن تا این حلیم بار بیاد بعد صبح زود پخش می کنن ، پس فردا هم به امید خدا قراره بریم پیش خونوادم تا جمعه که برگردیم.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:44 توسط نگار| |

بعضی از اون افکار موذی بدجور دارن میان سراغم ، طوری که احساس می کنم باز هم دارم دچار انزجار از محیط اطرافم میشم ، خیلی چیزها خیلی کارها خیلی مسائل توی این چند روزه باعث شده که اعصاب ظریف و حساس من شکننده و خرد بشه ، احساس می کنم گاهی اوقات حسابی کم میارم ولی ظاهرم اصلا اینو نشون نمیده.

مدرسه که می رفتم ذهن خلاق و پر از شروشوری داشتم ، به راحتی می تونستم برای خودم و دو سه نفر دیگه در مورد یک موضوع انشا بنویسم و این همیشه منو از دیگران متمایز می کرد ، خوب خاطرم هست سوم راهنمایی بودم که قرار شد با یکی از دوستای نزدیکم که هر دو شاگرد اول و دوم کلاس بودیم برای تیزهوشان امتحان بدیم ، اون دوست داشت دبیر شیمی بشه و من دوست داشتم مهندس کامپیوتر بشم ، که خوب یه جریانی باعث شد که ما با هم قهر کنیم و توی اون شرایط من دچار یه ناراحتی خانوادگی شدم و بعد از اون اصلا متوجه نشدم که تاریخ ثبت نام آزمون کی هست ، ولی اون دوستمون رفت و امتحان داد و قبول شد ، بعدها فهمیدم دانشگاه اصفهان گفتار درمانی خونده و مطمئن بودم که از رشته اش راضی نیست و به خاطر گرفتن یه مدرک این رشته رو انتخاب کرده ، من هیچ وقت نبخشیدمش چون قول داده بودیم حتما با هم امتحان بدیم ، هر چند حالا خیلی خوشحالم که به هدفم رسیدم ولی همیشه احساس می کنم اگر توی اون آزمون شرکت کرده بودم اگر تیزهوشان درس خونده بودم اگر با اون معدل بالا توی همون سالهای ابتدایی مدرکم رو گرفته بودم حالا قطعا در جایی بهتر از اینجا قرار داشتم.

اینو نوشتم تا یادم باشه که از کجا بد آوردم.

هر چند الان هم خدا رو شکرگذارم که تونستم به این درجه برسم چون همه از تلاش و کوشش و همت خودم بوده ، هیچ وقت کسی به من نگفت بخون کسی نگفت چرا نمی خونی ؟ هیچ وقت پدر و مادرم نمی دونستن من کلاس چندم هستم ، وقتی ساکم رو بستم و می خواستم برم دانشگاه اون هم یه استان دیگه بابام برگشت به مامانم گفت ، این دختر هنوز خیلی بچست تو مطمئنی درسش تموم شده ، یعنی حتی کسی نفهمید من چجوری کنکور امتحان دادم ، خدایا حالا تنها خواهشی که ازت دارم اینه که راه درست رو جلوی پام قرار بدی چون خیلی مستاصل و درمانده هستم و بجر درگاه تو جای دیگه ای رو ندارم که ازش کمک بخوام.

خدایا اونی که توی دلم هست رو برآورده کن. خدایا دوست دارم و می دونم تو هم منو دوست داری و راضی به آزار من نیستی ، خدایا منو کمک کن. 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:8 توسط نگار| |

حالم خیلی بده ، تمام بدنم کوفتست ، چشمام باز نمیشه و گلوم درد می کنه ، تبم خیلی بالاست ، تمام بدنم بی حسه ، تب و لرز شدید دارم ، منتظرم مهربون بیاد دنبالم و برم خونه ، آخه امروز رو باید میومدم و چند تا کار فوری رو انجام میدادم ، حالا کارام تموم شده و دارم میرم خونه ، کاش میشد می موندم خونه و صبح نمیومدم اداره ، دارم از بی حسی می میرم.
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:15 توسط نگار| |

میرسم خونه ولی زیاد خسته نیستم ، مهربون برای کاری بیرون میره و من خونه رو مرتب می کنم ، چای دم میدم و ظرفها رو می شورم ، میرم آرایشگاه و یه صفایی به صورتم میدم ، برگشتنی میوه می خرم با شلغم ، میوه ها رو می شورم و میزارم توی یخچال ، یه حال درست و حسابی به یخچال میدم ، کلی تروتمیزش می کنم و میرم سراغ لباسها ، جمع و جور می کنم و می شورم ، خونه یه شکل دیگه ای شد ، چقدر تمیزی خوبه ، همچنان که در حال کیفور شدن هستم مقدمات شام رو آماده می کنم ، مهربون میاد و کلی مشعوف میشه از دیدن من و خونه ، خيلی سردش شده میگم حالا دیگه باید شلغم ها پخته شده باشن.

لیست خرید ماهانه رو می نویسم و شام می کشم ، تلویزیون می بینیم و چای می خوریم با خرما ، از اتفاقات روز حرف می زنیم و من ظرفها رو می شورم ، وقتی میرم بخوابم ساعت از دوازده هم گذشته.

صبح بانک میریم و من حقوق می گیرم و میریزم به حساب خواهرجونم ، قرضمون تموم میشه و کلی خوشحال میشیم ، میام اداره با نیم ساعت تاخیر.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:50 توسط نگار| |

میرسم خونه خیلی خستم فقط می تونم خودم رو سر پا نگهدارم تا صورتمو بشورم ، یه رختخواب گرم و یه بخاری و یه اتاق دنج و تاریک منتظر منه ، وقتی چشمام رو باز می کنم ساعت از نه شب هم گذشته ، دارم سرما می خورم بدنم سست شده و آبریزش بینی دارم ، یه شام پرهیزی ، یه چای داغ ، گپ و گفتی و بعد هم دوباره خواب.

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:17 توسط نگار| |

دیشب برگشتیم ، این دو سه روزه کلی خوش گذشت و یک دل سیر تونستم خونوادم رو ببینم و تمام دردودلهام رو اونجا خالی کنم ، احساس می کنم بزودی سرما می خورم ، آبریزش بینی دارم و صدام هم کمی گرفته ، طبق معمول امروز بی نهایت سرم شلوغ بود ، خسته بودم و بشدت کمبود خواب داشتم ، از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۳:۱۵ خوابیدم ، بعد رفتم نهار خوردم و بعد هم دوباره اومدم اتاقم و هجوم کارها.

ما آدمها واقعا عجیب هستیم ، تا وقتی بچه ایم دوست داریم بزرگ شیم وقتی بزرگ شدیم دوست داریم بچه شیم ، وقتی مجردیم دوست داریم متاهل شیم وقتی متاهلیم دوست داریم مجرد باشیم ، وقتی بچه نداریم دوست داریم بچه داشته باشیم وقتی بچه داشته باشیم دوست داریم بچه نداشته باشیم ، وقتی بیداریم دوست داریم بخوابیم وقتی خواب می بینیم دوست داریم بیدار باشیم ، وقتی جایی میریم میگیم کاشکی نمیومدیم وقتی جایی نمیریم میگیم کاشکی بودیم ، وقتی کسی رو می بینیم می گیم کاشکی نمی دیدیم وقتی کسی رو نمی بینیم میگیم کاشکی می دیدیم ، وقتی شاغلیم دوست داریم نباشیم وقتی نیستیم دوست داریم شاغل باشیم ، وقتی درس می خونیم می گیم کاش زودتر تموم شه وقتی تموم شد میگیم کاش همیشه درس می خوندیم ، وقتی روزه میگیم کی شب میشه وقتی شبه میگیم کی روز میشه ، وقتی خونه ایم دوست داریم مسافرت بریم وقتی میریم مسافرت میگیم کی برمیگردیم خونه خودمون ، وقتی رئیسیم دوست داریم کارمند باشیم وقتی کارمندیم دوست داریم رئیس باشیم ، وقتی پیاده ایم دوست داریم سوار باشیم وقتی سواریم دوست داریم پیاده باشیم ، وقتی گرمه دوست داریم سرد باشه وقتی سرده دوست داریم گرم باشه ، وقتی تنهاییم دوست داریم توی جمع باشیم وقتی توی جمعیم دوست داریم تنها باشیم ، وقتی بیکاریم میگیم کاشکی کاری برای انجام دادن بود وقتی سرمون شلوغه دوست داریم فرصتی برای بیکاری داشته باشیم و ... ، ما آدمها واقعا عجیب هستیم.

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:8 توسط نگار| |

امروز دارم میرم شهرمون ، هوراااااااا خیلی خیلی خیلی خوشحالم ، دلم خیلی برای خونوادم تنگ شده ، مهربون قراره یه کار جدیدی رو با داداشم شروع کنه ، خدایا خودت کمک کن که موفق بشن.

دارم میرم دارم میرم به خونمون

به دیدن مردم مهربونمون

همون خونه که برکت رو سفرشه

خدا نشسته توی آسمونمون

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:16 توسط نگار| |

امروز بی نهایت حالم بد بود ، حوصله محل کارم رو ندارم ، اینجا اصلا راحت نیستم ، من تنها خانمی هستم که توی این اتاق شاغلم به خاطر همین همه زورشون به من میرسه چون از لحاظ رتبه شغلی هم از اونا پایین ترم هر کسی از من برای انجام کارهاش کمک می گیره ، گاهی اوقات با خودم میگم از فردا دیگه اداره نمیام ، خیلی معذبم ، وقتی گرسنم میشه به هیچ وجه نمی تونم چیزی بخورم ، نمی دونم چرا روم نمیشه ، آخه دم به دقیقه بالای میز من هستن یا کار دارن و یا سئوال دارن ، بیشتر کارها رو من انجام میدم و رئیسم هم یه آدمی هستش که اگر پیشش شکایت کنی همون لحظه طرف رو صدا میزنه و موضوع رو بهش میگه خیلی خیلی تابلو ، طوری که دیگه بعد از اون اصلا نمیشه توی اون محیط کار کرد.

رئیس من آدم خیلی خیلی خوبی هست ولی بی نهایت مقرراتی هست ، کاملا اتو کشیده باید رفتار کنی وگرنه چشمتون روز بد نبینه ، چنان جلوی همه خورد میشی که صدای شکستن خودت رو می شنوی ، بقیه خانمهای همکارم اوقات بیکاریشون رو با هم میگذرونن و کلا با همدیگه خوشن ولی من اصلا اجازه ندارم توی اتاق کسی برم ، خیلی از این محیط دلگیرم ، خیلی خیلی زیاد ، از طرفی نمی تونم اینجا رو ول کنم چون به سختی بدستش آوردم ، خدایا من با این حرفها ناشکری نمی کنم ولی دلم میخواد وضعیت کاریم بهتر بشه ، آخه باید چیکار کنم. اگه مهربون کارش آزاد نبود اگه مهربون یه شغل دولتی داشت اگه وضع زندگیمون در حد مطلوب بود هیچ وقت به خودم این همه زحمت نمیدادم و روزی هزار بار از خودم متنفر نمی شدم.

احتمالا در آینده یه شرکت کامپیوتری بزنم و کلا از اینجا بیام بیرون چون خیلی داره بهم فشار میاد وقتی آدم توی محیط کارش راحت نباشه نصف بیشتر زندگیش رو زندگی نکرده آخه ما کارمندا نصف بیشتر عمرمون رو توی محیط کار هستیم.

خدایا خودت کمکم کن توی محیط کارم به اون آرامشی که در انتظارش هستم برسم ، خدایا منو به راهی هدایت کن که بتونم به اون موقعیتی که دوست دارم برسم. 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:31 توسط نگار| |

دیشب خونه پدر مهربون بودیم ولی فقط یکی از خواهراش اومده بود بقیه هر کدوم سرگرم خانواده همسراشون بودن ، خیلی خلوت بود و یه جورایی فقط گذروندیم ، خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ، جاتون سبز آش رشته خواهر مهربون معرکه شده بود اونم برای من که عاشق آش رشته هستم با کشک و نعناع و پیاز داغ فراوان.

عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و خلاصه یه جورایی خودمون رو سرگرم کردیم و بعد هم نخود نخود هرکی رود خانه خود.

دیشب مانتو و شلوار سرمه ای که داده بودم برای اداره بدوزن آماده شد و من الان پوشیدم و کلی هم ازشون راضی هستم. خدایا شکرت که من می تونم از خوشبختیهای کوچیکم احساس شادمانی و رضایت داشته باشم.

امروز تولد خواهر خوشگلم هست ، صبح اس ام اس دادم و زنگ زدم و کلی تولدش رو بهش تبریک گفتم تازشم من اولین نفر بودم که صبح کله سحر زنگ زدم.

امروز اولین روز از فصل زمستونه ، زمستون قشنگی رو برای همه آرزو دارم و از خدا میخوام این زمستون رو زیباترین زمستون زندگیمون قرار بده ، پر از خاطرات قشنگ و اتفاقات دوست داشتنی.

امروز داشتم فکر می کردم که چقدر روزها زود میگذره و ما آدمها چقدر در مسائل روزمره غرق شدیم که گذشت لحظه های قشنگ زندگیمون رو متوجه نمیشیم ، انگار همین دیروز بود دقیقا هفت سال پیش توی همچین روزی من و مهربون با هم آشنا شدیم و اولین دیدار رسمیمون شکل گرفت ، خیلی رمانتیک و عاشقانه ، کاش میشد زمان از حرکت بایسته چون من حالا رو خیلی دوست دارم زندگی الانم پر از عشق و محبته ، دلم میخواد همیشه همه سلامت باشن و غم دوری و دلواپسی برای هیچ کس نباشه دلم میخواد ، دلم میخواد ، خیلی چیزا دلم میخواد ولی میدونم که خیلی هاشون فقط یه رویا هست و هیچ وقت تحقق پیدا نمی کنه.

مهربونم از اینکه توی این مدت منو مثل یه کودک که از کودک ظریفتر می دونستی و دلم رو هیچ جوری نشکوندی ممنونم ، عزیزم لحظه به لحظه زندگی با تو رو دوست دارم و وجودم پر از عشق و محبت میشه وقتی به روزهای قشنگ با هم بودنمون فکر می کنم ، من اصلا دوست ندارم زندگی به عقب برگرده چون الانم رو خیلی بیشتر از گذشته دوست دارم چون همه لحظات در کنار تو بودن رو دوست دارم و افسوس هیچ کدوم از روزهای گذشته رو نمی خورم ، چون تو بهترینی ، اگر هزاران هزار بار دیگه دنیا بیام باز هم تو رو برای همراه زندگیم انتخاب می کنم ، تو که دلت قشنگ و مهربونه و هیچ وقت از من نمی رنجی ، منی که احساس می کنم هر چقدر خوب باشم باز هم نمی تونم ذره ای از محبت های تو رو جبران کنم. عشقم ، نفسم ، تو زیباترین هدیه خداوند به من هستی و من بالاتر از این هدیه هیچ وقت از خدا چیزی نمی خوام ، چون تو تمام آرزوی منی ، خدایا مهربون رو برای من و من رو برای مهربون سلامت حفظ کن. « آمین »

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:18 توسط نگار| |


Design By : Night Skin