تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

غروب چهارشنبه داداشم اینا اومدن خونمون و جمعه ظهر رفتن ، خیلی خوش گذشت و کلی با وروجکهاش بازی کردم ، به حدی دلم هوای پسر برادرم رو کرده بود که به محض دیدنش سر از پا نمی شناختم ، خیلی خیلی زیاد دوسش دارم و احساس می کنم دوست داشتنم روز به روز بیشتر میشه ، گاهی اوقات از دوریش گریه می کنم و وقتی تلفن می کنم و با لحن بچه گانه اش می گه الو ، عمه کی می آیی؟ دلم میخواد پیشم باشه و توی بغلم فشارش بدم ، روز پنج شنبه عصر من و مهربون با پسر برادرم برای یک ساعت رفتیم تا جایی و برگشتیم ، وقتی توی خیابون قدم می زدیم احساس می کردم روی ابرا پرواز می کنم.

امشب به مناسبت شب یلدا همگی خونه پدر مهربون جمع می شیم ، خواهر مهربون قراره آش درست کنه ، من دستپختش رو خیلی دوست دارم اونم آش رشته ای که درست می کنه ، وااااااااااااای از الان دهنم آب افتاد ، بعد از ظهر خرید انجام میشه و احتمالا از ساعت ۹ شروع میشه.

یلداتون مبارک و امیدوارم زمستون شادی رو در پیش داشته باشین ، پر از خبرهای خوب و لحظه های گرم و دور از هر گونه غم و غصه.

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:48 توسط نگار| |

خواهر کوچیکترم خیلی ریلکسه ، در مورد مسائل پیش پا افتاده اصلا فکر نمی کنه ، کمتر کسی می تونه اعصابش رو به هم بریزه ، هر کی هر چی بگه اون کار خودش رو انجام میده ، به خودش خیلی احترام میزاره ، من که همیشه ادعام میشه خیلی خوش پوش و شیک پوشم اون معمولا از من شیک پوش تره ، خیلی تنوع لباس داره ، دقیقا میدونه چی میخواد ، وقتی وقتش رو برنامه ریزی کرد همونطور رفتار می کنه و محاله از تصمیمش صرف نظر کنه ، البته میدونه باید چیکار کنه و هیچ وقت با خودش و دیگران لج نمی کنه ، خیلی بشاش و خنده رو هست و مثلا اگر از چیزی ناراحت باشه اصلا بروز نمیده ، هر کسی که اونو می بینه سریع باهاش دوست میشه و یه جورایی عاشق خواهرم میشه ، همیشه آرایش داره و می دونه کجا باید در چه حد آرایش داشته باشه ، به راحتی اگر لباس یا وسیله آرایشی همراش نباشه یک جوری لباس هات رو ست میکنه و می پوشه و یا از وسایل آرایشت با یه ایده جدید استفاده میکنه که تو حیرون می مونی واقعا من اینارو داشتم و نمی دونستم.

تنوع رو توی هر زمینه ای دوست داره ، رشته دانشگاهیش کارشناسی باستان شناسی بوده و الان توی خونش چنان وسایل خاص رو در کنار هم می چینه که حیرون می مونی ، خوش سلیقه هست و الکی بریز و بپاش نمی کنه ، برای خرج و مخارج ، بیرون رفتن ، مهمانی و خلاصه برای همه چیزش برنامه ریزی داره ، هر شب با همسرش پیاده روی می کنن ، روزهای تعطیل معمولا نهارشون رو توی پارک یا فضای سبز می خورن اکثرا هم دونفره ، غصه هیچ چی رو توی زندگی نمی خوره ، برای مش و رنگ موهاش از بنفش بگیر تا یخی و رنگهای دیگه همه رو امتحان می کنه ، لباساش توی خونش فرقی با لباسای بیرونش نداره چون همیشه شیک و مرتب هستن و بابتشون پول خیلی خوبی میده ، سلیقش توی طلا حرف نداره ، به راحتی می تونه برای دیگران برنامه ریزی کنه مثلا برای خرید عروسی و می تونه رهبری یه گروه رو به عهده بگیره ، خانواده همسرش آب بخوان بخورن از خواهرم می پرسن و ازش نظر میخوان.

قبل از ازدواجش دو تا خواستگار داشت که اولی توی جشن نامزدی به هم خورد و دومی هم زمانی که داشتن کارای عقدشون رو انجام میدادن ، در واقع همش خواست خدا بود ، طوری که اگر با هر کدوم اونا ازدواج می کرد الان به این خوشبختی نبود. خواهر نازنینم خیلی زجر کشید و کلا شده بود پوست و استخون ولی به زودی خودش رو با شرایط وفق داد و روحیه اش رو بدست آورد و خدا رو شکر الان همسری داره که بی نهایت همدیگرو دوست دارن و به هم احترام میذارن.

تمام فامیل همسرش دوسش دارن و براشون مهمه که توی جشن هایی که خواهر من میره اونا هم باشن ، خیلی رک حرفش رو می زنه و چون همه می دونن که چیزی توی دلش نیست ازش ناراحت نمی شن ، محاله از کسی ناراحت بشه و توی روش بهش نگه ، یه فرصت مناسب پیدا می کنه و سنگهاش رو باهاش وا میکنه ، همیشه برای بیرون و تفریح و پارک و فضای سبز و خرید و ... حوصله داره ، مرتب تمرین رقص می کنه و معمولا توی جشن هایی که شرکت می کنه می رقصه ، عاشق جشن تولد و عروسیه ، کلا دختر خیلی شادیه و همه از بودن باهاش احساس لذت می کنن.

حالا با وجود همچین خواهری ، من بی نهایت احساساتی ، زودرنج ، مسائل کوچیک رو بی نهایت برای خودم بزرگ می کنم ، به رفتار دیگران خیلی حساسم ، تنوع خیلی کمی در زندگیم دارم و با وجودیکه تنوع رو دوست دارم ولی حوصله و وقتش رو ندارم که بخوام تغییرات در خودم و محیط اطرافم ایجاد کنم ، از شلوغی و رفت و آمد زیاد خوشم نمیاد ، وقتی از کسی ناراحتم اصلا نمی تونم حفظ ظاهر کنم و رفتارم کاملا این مسئله رو نشون میده ، خیلی حوصله جشن تولد و عروسی رو ندارم و از بعد از ازدواجم تا حالا فقط جشن ازدواج همین خواهرم رو رفتم ، خیلی کم در جشن ها می رقصم ولی اگر جشن عروسی و یا تولد خانواده ام باشد از اول تا آخر جشن رو می رقصم. کلا آدم زیاد صمیمی نیستم و خیلی کم با کسی صمیمی میشم ، زیاد اهل حرف زدن نیستم ، گاهی بی نهایت پر شروشورم و خیلی شاد و گاهی خیلی سرد و ساکت و این باعث میشه که گاهی خودم و اطرافیانم به سلامتیم شک کنیم!!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:5 توسط نگار| |

هوا که رو به سردی میره منو بیشتر می بره به اون حال و هوای خونه قدیمیمون ، روزهای قشنگ نوجوونی و بعد هم ابتدای جوونیم رو توی اون خونه گذروندم ، یه پنجره رو به حیاط داشت که پر از گلدونای حسن یوسف و پیچک و گلهای ناز بود ، من پشت اون پنجره چای می خوردم حرف می زدم گریه می کردم موسیقی گوش میدادم و گاهی هم با خدا راز و نیاز می کردم ، حتی یادم میاد وقتی آش رشته ام خیلی داغ بود می ایستادم و توی پنجره می خوردم و از بارون و هوای سرد لذت می بردم ، دلم خیلی هوای اون روزا رو کرده.

یادم میاد یه غروب زیبای زمستونی بود ، با عشقم خداحافظی کردم و پیاده شدم ، آخه توی یه ماشین سوار شده بودیم و من ایستگاه خونمون پیاده شدم و اون رفت ، برمی گشتم و نگاش می کردم و اون هم از شیشه پشت برام دست تکون میداد ، تمام طول راه رو تا خونه گریه کردم ، و اشکام با بارون شسته می شدن و هیچ کس نمی فهمید که من گریه می کنم ، خیابونا خلوت بود و من آروم آروم مسیر رو طی می کردم به یاد چند دقیقه قبل که در کنار عشقم و در گرمای داخل ماشین گویی روی ابرها پرواز می کردیم ، هر وقت از اون روزها یاد می کنیم خیلی هیجانزده می شیم و گاهی هم گریه می کنیم و این گریه ها خیلی قشنگه ، یادش بخیر واقعا یادش بخیر.

امشب قرار گذاشتیم شام رو خیلی زود بخوریم و بریم پیاده روی.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:44 توسط نگار| |

روز پنج شنبه کلی کار کردیم ، کمد دیواری ها را مرتب کردم و گردگیری و جارو و شست و شو و خلاصه کلی کار کردم البته همراه با مهربون ، چون ما همیشه دو نفری کار می کنیم. پنج شنبه شب یکی از خواهرای مهربون زنگ زد و گفت فردا نهار بریم بیرون ، مهربون هم گفت باشه ، دوباره زنگ زد و گفت من برنج زیاد می پزم و شما نمی خواد برنج درست کنید ، مهربون وقتی گوشی رو قطع کرد همین جور منو نگاه می کرد ، پرسیدم چی می گه ؟ حرفش رو تکرار کرد و منو میگی آتیش گرفتم ، گفتم آخه هر دو تا خواهر کدبانوت هستن ، پدر و مادرت هم که هستن ، بعد ما دو نفر هم برای خودمون غذا درست کنیم ، کلی ناراحت شدم مهربون هم همینطور ، تصمیم گرفتیم دودرشون کنیم.

جمعه صبح مهربون زنگ زد و گفت برام کاری پیش اومده و نمی تونم بیام ، اصرار کردن که بیرون سرده میریم خونه بابا دور هم باشیم خانومت رو بیار خودت برو بعد بیا ، مهربون هم گفت خانومم دوست نداره بدون من جایی بمونه و حوصلش سر میره ، اینه که ترجیح میده توی خونه باشه ، خلاصه کلی از دستشون ناراحت شدیم.

در صورتی که وقتی میریم شهر ما و با خانواده من بیرون میریم ، داداش و زن داداش من با وجود دو تا بچه همیشه مهمان تلقی میشن طوری که زن داداشم میگه شما همیشه منو خجالت میدید و آجیهام میگن خوب ما که هستیم ، چه فرقی می کنه ، شما دعوت ما هستین. تو رو خدا تفاوت رو ببینین زمین تا آسمونه.

این چند تا پست اخیر همش شد گلایه از خانواده مهربون ، باور کنید قصد نداشتم اینجوری بشه ولی آخه نمی دونم چرا پشت سر هم داره برام میاد.  

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:34 توسط نگار| |

دیروز تمام وقت توی خونه بودم و هیچ جا نرفتم ، استراحت کامل. دو تا از خواهرهای مهربون رفتن خونه داداش مهربون مهمونی و به ما هم زنگ زدن که میاین و من هم گفتم خیر مهربون کار داره.

*******************

از وقتی ازدواج کرده تا حالا که در حدود دو سال و اندی هست تا به حال وقتی مهمان داشته غذا آماده نکرده ، فقط برنج دم داده که اون هم بارها و بارها از همسرش می پرسه نمکش کافیه؟ به نظرت آبکشش کنم یا نه؟ بدون اینکه خبر بده به مهمونی میره و اصلا سرشب یا اول صبح یا سرظهر براش فرقی نمی کنه ، مثلا اگر نهار جلوش ماکارونی بزاری نمی خوره چون بهش برمیخوره ، مرتب تحصیلاتش رو توی سر خانواده همسرش و مخصوصا همسرش میزنه ، خونه و ماشین باید به نامش باشه حتی خط تلفن همسرش و همین کار رو هم کرد ، وقتی میخواد بچش رو بشوره حتی الان که دخترش یکسال و نیمش تموم شده باید همسرش این کار رو بکنه و یا اگر خودش این کار رو بکنه باید همسرش هم کمکش باشه ، جلوی هیچ کس روسری نمی پوشه ، توی جشن ها لباسش از همه افتضاح تره ، حتی لباسهایی که توی خونه جلوی دیگران می پوشه اکثرا پوشش درستی ندارن ، روزی صدبار به مادر و پدر و برادر و خواهرهاش تلفن می زنه ، وقتی به خونه مادرشوهرش میره اکثرا دست خالی میره و اگر شوهرش چیزی بخره بحثشون میشه ، وقتی خانواده شوهرش به خونشون میرن باقیمانده غذای دست نخورده رو همونجوری توی قابلمه می فرسته خونه مادرش حتی سالاد و سبزی و هیچ چی توی یخچال نمیذاره که اگر بچه ای گرسنش شد بتونن گرم کنن واسش و اگر شوهرش بگه فعلا نمی تونم بعدا میبرم چنان دادی روش میکشه که به دعوا تبدیل می شه و شوهر هم مجبور میشه که این کار رو بکنه وگرنه کار به جاهای باریک میکشه ، خونه ای که توش نشستن از طرف اداره به زن داده شده و در واقع خونه شرکتیه و روزی صدبار جلوی هرکسی میگه اگر اداره این خونه رو به ما نمیداد چیکار می کردیم و به شوهرش میگه تو هیچی نداری خونه رو که از طرف اداره به من دادن و اون خونه هم که به نام منه ماشین به نام منه حتی موبایلت هم به نام منه ، تو هیچی نداری و این حرف رو تقریبا همیشه و جلوی همه و بارها و بارها تکرار می کنه ، حاضر نیست دو قدم پیاده راه بره باید حتما ماشین باشه ، الان به خاطر خرید خونه ماشینشون رو فروختن و هیچ جا نمیره ، چون ماشین نیست و با تاکسی سرویس که نمیشه اصلا آدم جابه جا بشه چون خانوم حتی پاشو نباید روی زمین بزاره ، وقتی خونواده همسرش به دیدنشون میرن به هر دلیلی یه دعوا درست می کنه طوری که گاهی اوقات بر اثر همون مسئله مجبور میشن اونجا رو ترک کنن و باز خودش با کمال پررویی میاد خونشون ، زمانی که بچش کوچیک تر بود اجازه نمیداد کسی بغلش کنه حتی پدر و مادر همسرش و اونا همیشه از این موضوع رنج می کشیدن ، مثلا اگر پدر همسرش بچش رو بغل میکرد سریع از توی بغلش می گرفتش.

وقتی خونه کسی مهمونی میره محاله کمک کنه ، زمانی که بچش کوچیک تر بود حتی اگر خواب بود بعد از نهار سریع بغلش میکرد که حتی بارها و بارها بچه از ترس با گریه شدید بیدار میشد و بچه را بغل میکرد تا کمکی نکنه ، بعد از غذا میره عقب میشینه که کمکی نکنه و حتی تعارف هم نمی کنه ، شوهرش پول تو جیبیش رو از اون می گیره در صورتی که تمام پول کارکردش رو توی دست خانومش میزاره و مثلا توی جمع به خانومش میگه پنج هزارتومن بده می خوام برم مای بی بی بخرم و یا ده تومن بده میخوام برم بنزین بزنم و یا... و این موضوع باعث ناراحتی شدید خانواده همسرش میشه ، خیلی خیلی پرروتر از این هست که کسی بخواد بهش حرفی بزنه ، اگر کسی توی زندگی ازش جلو بزنه حالا توی هر زمینه ای طردش می کنه و اون هم باید حتما همون کار رو انجام بده وگرنه زندگی شوهرش سیاه میشه ، تمام حقوق همسرش رو خرج می کنه و یا طلا میخره و حقوق خودش رو پس انداز می کنه و بعد وقتی مثلا یه وسیله میخرن که بیشتر پولش رو خانوم داده میگه من خریدم با پول خودم ، خواهرهاش رو با همسراشون می بره خونه خواهرشوهراش اون هم بطور سرزده ولی اصلا این اجازه رو نمیده کسی به خونش بره ، و هر کس بره صد در صد با پشیمونی برمیگرده.

فکر می کنم خیلی خسته شدید ، حالا به من بگید اگر همچین کسی جاری شما باشه چیکار می کنید؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:57 توسط نگار| |

از محیط کارم زیاد راضی نیستم ، یعنی بودم ولی الان مسائلی پیش اومده که همون اول صبح انرژی مثبت من از بین میره ، همیشه دوست داشتم یه محیط کار آروم و دنج داشته باشم ، مثلا یه اتاق کار واسه خودم که اگر کسی میخواست وارد شه در بزنه و اجازه بگیره ، اینجا با وجود رفت و آمدی که هست و همکارای مردی که گاهی اوقات بدجوری رفتارشون حرصم رو در میاره ، فقط دارم کنار میام به امید شرایطی بهتر در آینده ای نزدیک ، توقع زیادی ندارم و واقعا کفران نعمت نمی کنم ولی دوست دارم شرایط کارم خیلی بهتر بشه ، شما هم برام دعا کنید که یه تحول خیلی قشنگ و اون جوری که خودم میخوام برام پیش بیاد ، ممکنه رئیسمون عوض شه و این مسئله بدجوری فکرم رو مشغول کرده ، آخه کلی حرف و حدیث هست که قراره این کار انجام بشه و من از این موضوع خیلی دلگیرم.

وقتی میرسم خونه از خستگی فقط دوست دارم بخوابم ، روزهای پنج شنبه و جمعه هم که با نظافت و استراحت و مهمانی سپری میشه و این وسط من اصلا وقت نمی کنم به خودم برسم و کمی هم به علائق و خواسته های خودم توجه نشون بدم و این مسئله باعث شده که کمی احساس دپرسی و افسردگی کنم ، می دونم خیلی ها هستن که موقعیتشون مثل من و یا حتی از من بدتره ولی من خودم رو با کسی مقایسه نمی کنم چون خواسته ها و برنامه های زندگی هر کسی با دیگری فرق می کنه.

اینو اینجا نوشتم تا اگر روزی به ایده الم رسیدم ، فراموش نکنم که چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم و قدر اون موقعیت رو بدونم.

دارم نسکافه می خورم ، بی خیال هر چی نامه و کار و پیگیریه.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:10 توسط نگار| |

چهارشنبه بعد از ظهر خیلی اتفاقی یکی از دوستان صمیمی دوران دانشجویی ام که هم شهری هم هستیم و با هم عاشق شدیم و در یک زمان با تفاوت یکی دو ماه ازدواج کردیم و همسرامون هم با هم دوست هستن رو  در خیابان می بینم ، شماره منزلش را می گیرم و شب تماس می گیرم ، کلی احوالپرسی و بعد می گویم که اگر فردا جایی نمی روی به دیدنت می آیم و او هم می پذیرد.

پنج شنبه صبح برای تعویض پلاک می رویم و پلاک جدید را می گیریم و من به خانه برمیگردم ، تماس می گیرم که بگویم الان حرکت می کنم و می آیم که بعد از چندین بوق برادرش که مهمان خانه شان هست می گوید م رفته منزل پدرشوهرش و الان کارگرها مشغول کارند ، اول فکر کردم که شاید نمی خواهد مرا ببیند و کلی فکرهای بد کردم که این ها هم برگرفته از رفتار ایشان هست ولی بعد فکر کردم که چرا بد فکر کنم و در ذهنم کدورت ایجاد کنم ، با منزل پدرشوهرش تماس می گیرم و مطمئن می شوم که آنجاست و من هم معذرت خواهی کردم و گفتم ببخشید که نتوانستم امروز بیایم و او گفت موزاییک های کف سالن کنده شده اند و امروز صبح با عجله به اینجا آمدم و در ادامه گفت حتما برایت تماس می گیرم و خداحافظی.

حالا از این دوستم بگویم که دختر بی نهایت کم حرفی هست و با کسی ازدواج کرده که خانواده اش با زبان درسته آدم را قورت داده و یک آب هم رویش می خورند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، از زمان ازدواج با خانواده همسرش زندگی می کرد و حالا حدودا سه ماه هست که جدا شده اند ولی هر روز باید به خانواده همسر سر بزنند ، از ابتدا با وجودی که در خانه پدرشوهرش زندگی می کردند ما دو مرتبه به خانه شان رفتیم و آنها را به خانه مان دعوت کردیم ولی نیامدند ، چند باری باهاش تماس گرفتم ولی او حتی یک تماس هم نگرفت ، این در شرایطی هست که ما روی یک رختخواب می خوابیدیم و لحظه لحظه دوران دانشجویی را با هم بودیم ، خاطرات خوابگاه و بعد خانه کرایه ای برایمان قشنگ ترین خاطراتمان هست ولی او خیلی سرد و بی تفاوت برخورد می کرد و چون می دانم خیلی مهربان است و این کم حرفی و سردی جزئی از وجودش هست ناراحت نمی شدم ، تا اینکه بعد از ازدواج و بعد از آن سر زدن ها و جواب نگرفتن ها ترکش کردم و در حدود یکسال و چند ماه از حالش خبری نداشتم تا اینکه دوباره او را دیدم و این دفعه هم اینجوری ، به خودم قول دادم اگر تماس گرفت حتما می بخشمش ولی اگر تماس نگرفت و اصلا اهمیتی نداد مثل خودش برخورد می کنم و این دفعه حتی اگر دیدمش نگاهش هم نمی کنم چون حالا دیگر خانه ای دارد و اجازه همه امور در دست اوست و یک تلفن ساده به هیچ جایش برنمی خورد. البته این را هم بگویم که خانواده همسرش با ازدواج آنها مخالف بودند و به همین خاطر حتی جشن ازدواج هم نگرفتند و بارها و بارها قبل از ازدواجشان پدر و مادر همسرش این قضیه را به همسر من گفته اند و مخالفتشان را ابراز داشته اند.

از روز سه شنبه مادر همسرجان برای جمعه به صرف نهار ما را دعوت کردند و گفتند که یکی از خواهرهای همسرجان هم هستند ، جمعه طبق قرار به منزل پدر همسرجان می رویم که متوجه می شویم که خواهر همسرجان یکی دوساعت پیش تشریف بردند منزل اون یکی خواهرشون و من خیلی از این رفتار ناراحت شدم ، همسرجان باهاشون تماس گرفتند و گفتند که چون مادر گفته بود شما هم هستید ما آمدیم و مادر گفت بیایید دور هم باشیم وگرنه ما که هفته پیش و سه شنبه و پنج شنبه اینجا بودیم ، امروز را در خانه مان می ماندیم ، و خواهر همسرجان گفت که پسرم بهانه کرده و گریه و من هم مجبور شدم او را به اینجا بیاورم ، بعد هم یکی دیگر از خواهرها می آید و یک مقدار از نهار را با خودش می برد و می رود و ابراز می کند که دخترش بیمار است. از این رفتارها خیلی عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم ، یعنی انتظار همچین برخوردی را نداشتم. روزهای جمعه وقتی یکی از دخترها به خانه پدرشان برود بقیه هم تا آنجایی که ممکن است سعی می کنند بروند و همگی دور هم باشند و به ما هیچ اطلاعی نمی دهند وقتی داداش مهربون و خانومش هم از شهرشان بیایند باز هم همینطور ولی وقتی من و مهربون اونجا هستیم ، هیچ کس نمی آید و اگر بیایند خیلی سریع می روند ، مهربون هم کلی از دستشون ناراحت شد ، وقتی به خونه برگشتیم غروب بود و من به یاد مهربونیهای خواهرا و برادرا و پدر و مادرم افتادم و کلی گریه کردم و مهربون دلداریم داد ، به مهربون گفتم تا چند هفته خونه پدر و مادرت نمیرم و اصلا دوست ندارم هیچ کدوم رو ببینم و اون هم گفت هر جور راحتی عزیزم ، باهات موافقم کاش می شد توی یه شهر خیلی دور زندگی می کردیم ، توقعاتشون خیلی بالاست خیلی زیاد و احترامشون در همین حد ، نمی دونم چرا هر جا من میرم اونا نمیان ولی خیلی دوست دارن بیان خونمون به نظرتون این از بدجنسیه و یا ... نمی دونم فقط میدونم که فعلا دوست ندارم هیچ کدوم رو ببینم.

این حرفها از سر دلتنگیه و معنای دیگری ندارد.

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:2 توسط نگار| |

امروز تولد آبجی مهربونه و فردا تولد آبجی منه ، برای آبجی مهربون اس ام اس دادم و بعد هم تماس گرفتم و تولدش رو تبریک گفتم ، بعد از ظهر هم قراره بریم واسش کادو بگیریم ، قصد دارم یا یه عطر یا یه ساعت واسش بخرم ، تا چه پیش آید و چه شود ، الهی که به خیر شود.

چند وقت پیش داداش مهربون فهمید که من دانشگاه قبول شدم  ، خیلی سریع گفت ... (یعنی خانومش) هم کارشناسی ارشد قبول شد ولی چون هزینه اش زیاد بود نتونست بره ، منم سریع رفتم روی سایت و چون کپی شناسنامه اش برای یه موردی پیشمون بود و من هنوز داشتم برای شماره شناسنامه مشکلی نداشتم و با کمال تعجب دیدم که قبول نشده ، البته جاری بنده اگر یک جفت دمپایی هم بخره همه می میفهمن چه رسد به قبولی توی کنکور ، به همسرم گفتم چرا داداش این حرف رو زده ، چرا اینجوری برخورد می کنن ، همسرم می گه هر کسی به اندازه بزرگی منش و شخصیتش حرف می زنه ، اصلا برات مهم نباشه و بدون که حتما خیلی کم آوردن. دیشب برای یه موردی همسرجان با داداشش تماس تلفنی داشتن و داداشش نمی تونست یه برگه رو پیدا کنه و مرتب می گفت امان از دست .... (یعنی خانومش) همه جا رو به هم ریخته ، آخه نیست که داره با یکی از همکاراش واسه کنکور درس می خونه همه جا به هم ریختست ، شما بودید خندتون نمی گرفت آخه چه ربطی داره ؟ به همسرجان میگم این تازه میخواد درس بخونه اونم از وقتی شنیده من قبول شدم ، اینجوری داد و بیداد می کنن تصور کن اگر قبول شده بود چی می شد؟!

گاهی وقتا از بعضی از آدمها هم دلگیر میشم و هم براشون متاسف.

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:0 توسط نگار| |

روز پنج شنبه به سختی بیدار می شم و همراه مهربون به آزمایشگاه میرم ، آزمایش خون دارم یه تست کامل ، میریم بانک خیلی شلوغه دفترچه ام رو میزارم سر نوبت و با کارمند بانک هماهنگ می کنم و بر می گردیم خونه و حلیم با نون گرم می خوریم کلی می چسبه ، یه واکسن داشتم که بزنم از اینایی که برای عقد میگن بزنین و یه کارت واکسیناسیون هم میدن که سر موعد مقرر بزنیم ، در راه رفتن به درمانگاه هستیم که با من تماس می گیرن و باید بیام اداره ، برمیگردم خونه و لباسهام رو عوض می کنم و میام اداره دو ساعت وقتم رو می گیره ، عصبانیم کلافم و کلی توی دل خودم غر می زنم ، دیگه به درمانگاه نمی رسم ، سریع میریم دانشگاه برای ادامه کارهای ثبت نام ، کلی از این پله ها بالا و پایین میریم ، کمرم درد می گیره و شونه هام ، دلم میخواد دراز بکشم ، وقت نهار و نمازه دارن تعطیل می کنن سریع کارهام رو جمع و جور می کنم و میایم خونه ، نهار خونه پدر و مادر مهربون دعوتیم ، بعد از نهار می خوابم خیلی سریع اصلن نمی فهمم چی میشه.

بیدار میشم همه خوابیدن و مادر مهربون حیاط می شوره ، سریع وضو می گیرم و نماز می خونم ، یه چایی می خورم و به خواب وحشتناکی که دیدم فکر می کنم ، خواهر مهربون تلفن می زنه و برای شام دعوت میشیم پارک به صرف آش رشته ، میایم خونه خودمون سریع جمع و جور می کنیم و تلویزیون می بینیم  و بعد هم آماده میشیم و میایم بیرون ، اول میریم خیاطی و پارچه می خریم و اندازه می گیریم ، بعد میریم قنادی شیرینی می خریم ، این شیرینی قبولی در کنکور هست که با دادنش هم کسی تبریک نگفت ، چه میشه کرد زندگی اینه دیگه ، اشکال نداره مگه نه ؟

بابا و مامان مهربون رو برمیداریم و میریم پارک ، خوب بود و کلی خندیدیم ، شب خسته تر از هر روز مثل یک تکه سنگ می خوابم ، امروز جمعه هست ساعت ده و نیم صبحانه می خوریم و بعد هم گردگیری و تماشای تلویزیون و بعد هم شال و کلاه کرده و میریم پارک و نهار دونفرمون رو توی پارک میل می کنیم و من از همه جا عکس می گیرم از کفش گرفته تا فلاکس چای و خودمون و زیرانداز و ظرف و درخت و ... مهربون کلی به دیوونه بازیهای من می خنده ، غروب میایم خونه خسته نیستیم ، سر راه شیر و تخم مرغ می خریم و دو نفری کیک می پزیم ، یکی از خواهرهای مهربون زنگ می زنه و میگه داریم میایم خونتون ، بعد از سریال حضرت یوسف مهربون میره که برسونتشون و من دوباره خسته خسته هستم و تا اومدن مهربون خونه رو جمع و جور می کنم ، مهربون میاد و در حال نوشتن یه نامه اداری می خوابه ، من اما تا ساعت سه شب از سرو صدایی که همسایه بالایی راه انداخته نمی تونم بخوابم ، سردرد وحشتناکی می گیرم دو سه بار قصد کردم برم در خونشون ولی چون بد موقع بود نرفتم و گذاشتم برای امروز که یه گردوخاک حسابی راه بندازم ، در نهایت با خوردن یک عدد استامینوفن می خوابم و امروز صبح در حالی که خواب مثل روح به بدنم چسبیده بود بیدار شدم و چشمام از سوز وحشتناکی هنوز هم رنج می برند.

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:4 توسط نگار| |

دیروز ساعت ۲:۱۵ به دلیل کمردرد شدید اومدم خونه و امروز هم اداره نرفتم ولی از ساعت ۶ صبح بیدارم و خوابم نبرده. دیسک کمرم گاهی اوقات خیلی اذیتم می کنه و واقعا توی این مسئله می مونم که به کارم ادامه بدم و یا اینکه بشینم خونه و شغلم رو ببوسم و بزارم کنار دکتر که میگه می تونی ادامه بدی ولی آخه تا کی؟ اینهمه زحمت بکشی و بعد دقیقا زمانی که باید ثمرش رو ببینی یه جور دیگه ای بشه خیلی دپرسم نمی دونم چیکار کنم آخه روزی دست کم ۹ ساعت کار اداری خیلی سخته و بعد هم خونه و رسیدگی به بعضی امور داخل خونه.

از دوستای گلم که اینجا رو می خونن می خوام که راهنماییم کنن و بگن که اگر جای من بودن چیکار می کردن. 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:24 توسط نگار| |

دلم میخواد برم خونه فقط دراز بکشم و بخوابم ، دیشب نمی دونم چرا خواب زده شده بودم عجیب و اصلا خواب به چشمام نمی اومد ، کلی با بازیهای موبایلم بازی کردم ، رفتم توی رویا و برای آیندم نقشه کشیدم ، به برنامه های فردا یعنی امروز فکر کردم ، ولی فایده ای نداشت که نداشت خواب کاملا با من قهر کرده بود ، خلاصه ساعت از دو شب گذشته بود که خوابم برد و صبح زود هم با دیدن خواب مارمولک که بی اندازه ازش می ترسم از خواب پریدم و چون دیدم ساعت شش هست پا شدم و نماز خوندم و دیگه نخوابیدم و ساعت هفت و پنج دقیقه هم سر ایستگاه اتوبوس بودم و در حال حاضر من یک عدد نگار خسته و خواب آلود و درب و داغون هستم چون از صبح تا حالا کلی کار کردم که وقتی حالا بهش فکر می کنم به خودم می گم بابا تو دیگه کی هستی.

دیروز خونه یکی از خواهرهای مهربون بودیم و برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که من با این خواهر مهربون حتی یک نقطه مشترک هم ندارم که بتونم باهاش وارد بحث بشم ، فاصله بین اعتقادات و سلیقه هامون و انگیزه و هدف زندگیمون زمین تا آسمون فرق می کنه و من فقط به حرفها و ایده هایش گوش می دادم و توی دلم می گفتم خدایا چقدر ما آدمها با هم متفاوتیم و برای هزارمین بار خدا رو به خاطر بزرگی اش شکر کردم ، واقعا هر انسانی به اندازه سعی و تلاش و آرمانهای شخصیش رشد می کنه و پیشرفت در زندگیش میشه قدم به قدم تا رسیدن به هدفهاش و هر چه این هدفها نزدیکتر و کوچکتر باشند به همون اندازه زندگی ساده تر و فکر کوتاه تر و احساس خوشبختی کم عمق تره طوریکه با یه تلنگر حس بدبختی سراسر وجود آدمهای این مدلی رو می گیره.

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:12 توسط نگار| |


Design By : Night Skin