دفتر خاطرات من
برای دل خودم
امشب به مناسبت شب یلدا همگی خونه پدر مهربون جمع می شیم ، خواهر مهربون قراره آش درست کنه ، من دستپختش رو خیلی دوست دارم اونم آش رشته ای که درست می کنه ، وااااااااااااای از الان دهنم آب افتاد ، بعد از ظهر خرید انجام میشه و احتمالا از ساعت ۹ شروع میشه. یلداتون مبارک و امیدوارم زمستون شادی رو در پیش داشته باشین ، پر از خبرهای خوب و لحظه های گرم و دور از هر گونه غم و غصه. تنوع رو توی هر زمینه ای دوست داره ، رشته دانشگاهیش کارشناسی باستان شناسی بوده و الان توی خونش چنان وسایل خاص رو در کنار هم می چینه که حیرون می مونی ، خوش سلیقه هست و الکی بریز و بپاش نمی کنه ، برای خرج و مخارج ، بیرون رفتن ، مهمانی و خلاصه برای همه چیزش برنامه ریزی داره ، هر شب با همسرش پیاده روی می کنن ، روزهای تعطیل معمولا نهارشون رو توی پارک یا فضای سبز می خورن اکثرا هم دونفره ، غصه هیچ چی رو توی زندگی نمی خوره ، برای مش و رنگ موهاش از بنفش بگیر تا یخی و رنگهای دیگه همه رو امتحان می کنه ، لباساش توی خونش فرقی با لباسای بیرونش نداره چون همیشه شیک و مرتب هستن و بابتشون پول خیلی خوبی میده ، سلیقش توی طلا حرف نداره ، به راحتی می تونه برای دیگران برنامه ریزی کنه مثلا برای خرید عروسی و می تونه رهبری یه گروه رو به عهده بگیره ، خانواده همسرش آب بخوان بخورن از خواهرم می پرسن و ازش نظر میخوان. قبل از ازدواجش دو تا خواستگار داشت که اولی توی جشن نامزدی به هم خورد و دومی هم زمانی که داشتن کارای عقدشون رو انجام میدادن ، در واقع همش خواست خدا بود ، طوری که اگر با هر کدوم اونا ازدواج می کرد الان به این خوشبختی نبود. خواهر نازنینم خیلی زجر کشید و کلا شده بود پوست و استخون ولی به زودی خودش رو با شرایط وفق داد و روحیه اش رو بدست آورد و خدا رو شکر الان همسری داره که بی نهایت همدیگرو دوست دارن و به هم احترام میذارن. تمام فامیل همسرش دوسش دارن و براشون مهمه که توی جشن هایی که خواهر من میره اونا هم باشن ، خیلی رک حرفش رو می زنه و چون همه می دونن که چیزی توی دلش نیست ازش ناراحت نمی شن ، محاله از کسی ناراحت بشه و توی روش بهش نگه ، یه فرصت مناسب پیدا می کنه و سنگهاش رو باهاش وا میکنه ، همیشه برای بیرون و تفریح و پارک و فضای سبز و خرید و ... حوصله داره ، مرتب تمرین رقص می کنه و معمولا توی جشن هایی که شرکت می کنه می رقصه ، عاشق جشن تولد و عروسیه ، کلا دختر خیلی شادیه و همه از بودن باهاش احساس لذت می کنن. حالا با وجود همچین خواهری ، من بی نهایت احساساتی ، زودرنج ، مسائل کوچیک رو بی نهایت برای خودم بزرگ می کنم ، به رفتار دیگران خیلی حساسم ، تنوع خیلی کمی در زندگیم دارم و با وجودیکه تنوع رو دوست دارم ولی حوصله و وقتش رو ندارم که بخوام تغییرات در خودم و محیط اطرافم ایجاد کنم ، از شلوغی و رفت و آمد زیاد خوشم نمیاد ، وقتی از کسی ناراحتم اصلا نمی تونم حفظ ظاهر کنم و رفتارم کاملا این مسئله رو نشون میده ، خیلی حوصله جشن تولد و عروسی رو ندارم و از بعد از ازدواجم تا حالا فقط جشن ازدواج همین خواهرم رو رفتم ، خیلی کم در جشن ها می رقصم ولی اگر جشن عروسی و یا تولد خانواده ام باشد از اول تا آخر جشن رو می رقصم. کلا آدم زیاد صمیمی نیستم و خیلی کم با کسی صمیمی میشم ، زیاد اهل حرف زدن نیستم ، گاهی بی نهایت پر شروشورم و خیلی شاد و گاهی خیلی سرد و ساکت و این باعث میشه که گاهی خودم و اطرافیانم به سلامتیم شک کنیم!!!!!!!! یادم میاد یه غروب زیبای زمستونی بود ، با عشقم خداحافظی کردم و پیاده شدم ، آخه توی یه ماشین سوار شده بودیم و من ایستگاه خونمون پیاده شدم و اون رفت ، برمی گشتم و نگاش می کردم و اون هم از شیشه پشت برام دست تکون میداد ، تمام طول راه رو تا خونه گریه کردم ، و اشکام با بارون شسته می شدن و هیچ کس نمی فهمید که من گریه می کنم ، خیابونا خلوت بود و من آروم آروم مسیر رو طی می کردم به یاد چند دقیقه قبل که در کنار عشقم و در گرمای داخل ماشین گویی روی ابرها پرواز می کردیم ، هر وقت از اون روزها یاد می کنیم خیلی هیجانزده می شیم و گاهی هم گریه می کنیم و این گریه ها خیلی قشنگه ، یادش بخیر واقعا یادش بخیر. امشب قرار گذاشتیم شام رو خیلی زود بخوریم و بریم پیاده روی. جمعه صبح مهربون زنگ زد و گفت برام کاری پیش اومده و نمی تونم بیام ، اصرار کردن که بیرون سرده میریم خونه بابا دور هم باشیم خانومت رو بیار خودت برو بعد بیا ، مهربون هم گفت خانومم دوست نداره بدون من جایی بمونه و حوصلش سر میره ، اینه که ترجیح میده توی خونه باشه ، خلاصه کلی از دستشون ناراحت شدیم. در صورتی که وقتی میریم شهر ما و با خانواده من بیرون میریم ، داداش و زن داداش من با وجود دو تا بچه همیشه مهمان تلقی میشن طوری که زن داداشم میگه شما همیشه منو خجالت میدید و آجیهام میگن خوب ما که هستیم ، چه فرقی می کنه ، شما دعوت ما هستین. تو رو خدا تفاوت رو ببینین زمین تا آسمونه. این چند تا پست اخیر همش شد گلایه از خانواده مهربون ، باور کنید قصد نداشتم اینجوری بشه ولی آخه نمی دونم چرا پشت سر هم داره برام میاد. ******************* از وقتی ازدواج کرده تا حالا که در حدود دو سال و اندی هست تا به حال وقتی مهمان داشته غذا آماده نکرده ، فقط برنج دم داده که اون هم بارها و بارها از همسرش می پرسه نمکش کافیه؟ به نظرت آبکشش کنم یا نه؟ بدون اینکه خبر بده به مهمونی میره و اصلا سرشب یا اول صبح یا سرظهر براش فرقی نمی کنه ، مثلا اگر نهار جلوش ماکارونی بزاری نمی خوره چون بهش برمیخوره ، مرتب تحصیلاتش رو توی سر خانواده همسرش و مخصوصا همسرش میزنه ، خونه و ماشین باید به نامش باشه حتی خط تلفن همسرش و همین کار رو هم کرد ، وقتی میخواد بچش رو بشوره حتی الان که دخترش یکسال و نیمش تموم شده باید همسرش این کار رو بکنه و یا اگر خودش این کار رو بکنه باید همسرش هم کمکش باشه ، جلوی هیچ کس روسری نمی پوشه ، توی جشن ها لباسش از همه افتضاح تره ، حتی لباسهایی که توی خونه جلوی دیگران می پوشه اکثرا پوشش درستی ندارن ، روزی صدبار به مادر و پدر و برادر و خواهرهاش تلفن می زنه ، وقتی به خونه مادرشوهرش میره اکثرا دست خالی میره و اگر شوهرش چیزی بخره بحثشون میشه ، وقتی خانواده شوهرش به خونشون میرن باقیمانده غذای دست نخورده رو همونجوری توی قابلمه می فرسته خونه مادرش حتی سالاد و سبزی و هیچ چی توی یخچال نمیذاره که اگر بچه ای گرسنش شد بتونن گرم کنن واسش و اگر شوهرش بگه فعلا نمی تونم بعدا میبرم چنان دادی روش میکشه که به دعوا تبدیل می شه و شوهر هم مجبور میشه که این کار رو بکنه وگرنه کار به جاهای باریک میکشه ، خونه ای که توش نشستن از طرف اداره به زن داده شده و در واقع خونه شرکتیه و روزی صدبار جلوی هرکسی میگه اگر اداره این خونه رو به ما نمیداد چیکار می کردیم و به شوهرش میگه تو هیچی نداری خونه رو که از طرف اداره به من دادن و اون خونه هم که به نام منه ماشین به نام منه حتی موبایلت هم به نام منه ، تو هیچی نداری و این حرف رو تقریبا همیشه و جلوی همه و بارها و بارها تکرار می کنه ، حاضر نیست دو قدم پیاده راه بره باید حتما ماشین باشه ، الان به خاطر خرید خونه ماشینشون رو فروختن و هیچ جا نمیره ، چون ماشین نیست و با تاکسی سرویس که نمیشه اصلا آدم جابه جا بشه چون خانوم حتی پاشو نباید روی زمین بزاره ، وقتی خونواده همسرش به دیدنشون میرن به هر دلیلی یه دعوا درست می کنه طوری که گاهی اوقات بر اثر همون مسئله مجبور میشن اونجا رو ترک کنن و باز خودش با کمال پررویی میاد خونشون ، زمانی که بچش کوچیک تر بود اجازه نمیداد کسی بغلش کنه حتی پدر و مادر همسرش و اونا همیشه از این موضوع رنج می کشیدن ، مثلا اگر پدر همسرش بچش رو بغل میکرد سریع از توی بغلش می گرفتش. وقتی خونه کسی مهمونی میره محاله کمک کنه ، زمانی که بچش کوچیک تر بود حتی اگر خواب بود بعد از نهار سریع بغلش میکرد که حتی بارها و بارها بچه از ترس با گریه شدید بیدار میشد و بچه را بغل میکرد تا کمکی نکنه ، بعد از غذا میره عقب میشینه که کمکی نکنه و حتی تعارف هم نمی کنه ، شوهرش پول تو جیبیش رو از اون می گیره در صورتی که تمام پول کارکردش رو توی دست خانومش میزاره و مثلا توی جمع به خانومش میگه پنج هزارتومن بده می خوام برم مای بی بی بخرم و یا ده تومن بده میخوام برم بنزین بزنم و یا... و این موضوع باعث ناراحتی شدید خانواده همسرش میشه ، خیلی خیلی پرروتر از این هست که کسی بخواد بهش حرفی بزنه ، اگر کسی توی زندگی ازش جلو بزنه حالا توی هر زمینه ای طردش می کنه و اون هم باید حتما همون کار رو انجام بده وگرنه زندگی شوهرش سیاه میشه ، تمام حقوق همسرش رو خرج می کنه و یا طلا میخره و حقوق خودش رو پس انداز می کنه و بعد وقتی مثلا یه وسیله میخرن که بیشتر پولش رو خانوم داده میگه من خریدم با پول خودم ، خواهرهاش رو با همسراشون می بره خونه خواهرشوهراش اون هم بطور سرزده ولی اصلا این اجازه رو نمیده کسی به خونش بره ، و هر کس بره صد در صد با پشیمونی برمیگرده. فکر می کنم خیلی خسته شدید ، حالا به من بگید اگر همچین کسی جاری شما باشه چیکار می کنید؟؟؟ وقتی میرسم خونه از خستگی فقط دوست دارم بخوابم ، روزهای پنج شنبه و جمعه هم که با نظافت و استراحت و مهمانی سپری میشه و این وسط من اصلا وقت نمی کنم به خودم برسم و کمی هم به علائق و خواسته های خودم توجه نشون بدم و این مسئله باعث شده که کمی احساس دپرسی و افسردگی کنم ، می دونم خیلی ها هستن که موقعیتشون مثل من و یا حتی از من بدتره ولی من خودم رو با کسی مقایسه نمی کنم چون خواسته ها و برنامه های زندگی هر کسی با دیگری فرق می کنه. اینو اینجا نوشتم تا اگر روزی به ایده الم رسیدم ، فراموش نکنم که چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم و قدر اون موقعیت رو بدونم. دارم نسکافه می خورم ، بی خیال هر چی نامه و کار و پیگیریه. پنج شنبه صبح برای تعویض پلاک می رویم و پلاک جدید را می گیریم و من به خانه برمیگردم ، تماس می گیرم که بگویم الان حرکت می کنم و می آیم که بعد از چندین بوق برادرش که مهمان خانه شان هست می گوید م رفته منزل پدرشوهرش و الان کارگرها مشغول کارند ، اول فکر کردم که شاید نمی خواهد مرا ببیند و کلی فکرهای بد کردم که این ها هم برگرفته از رفتار ایشان هست ولی بعد فکر کردم که چرا بد فکر کنم و در ذهنم کدورت ایجاد کنم ، با منزل پدرشوهرش تماس می گیرم و مطمئن می شوم که آنجاست و من هم معذرت خواهی کردم و گفتم ببخشید که نتوانستم امروز بیایم و او گفت موزاییک های کف سالن کنده شده اند و امروز صبح با عجله به اینجا آمدم و در ادامه گفت حتما برایت تماس می گیرم و خداحافظی. حالا از این دوستم بگویم که دختر بی نهایت کم حرفی هست و با کسی ازدواج کرده که خانواده اش با زبان درسته آدم را قورت داده و یک آب هم رویش می خورند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، از زمان ازدواج با خانواده همسرش زندگی می کرد و حالا حدودا سه ماه هست که جدا شده اند ولی هر روز باید به خانواده همسر سر بزنند ، از ابتدا با وجودی که در خانه پدرشوهرش زندگی می کردند ما دو مرتبه به خانه شان رفتیم و آنها را به خانه مان دعوت کردیم ولی نیامدند ، چند باری باهاش تماس گرفتم ولی او حتی یک تماس هم نگرفت ، این در شرایطی هست که ما روی یک رختخواب می خوابیدیم و لحظه لحظه دوران دانشجویی را با هم بودیم ، خاطرات خوابگاه و بعد خانه کرایه ای برایمان قشنگ ترین خاطراتمان هست ولی او خیلی سرد و بی تفاوت برخورد می کرد و چون می دانم خیلی مهربان است و این کم حرفی و سردی جزئی از وجودش هست ناراحت نمی شدم ، تا اینکه بعد از ازدواج و بعد از آن سر زدن ها و جواب نگرفتن ها ترکش کردم و در حدود یکسال و چند ماه از حالش خبری نداشتم تا اینکه دوباره او را دیدم و این دفعه هم اینجوری ، به خودم قول دادم اگر تماس گرفت حتما می بخشمش ولی اگر تماس نگرفت و اصلا اهمیتی نداد مثل خودش برخورد می کنم و این دفعه حتی اگر دیدمش نگاهش هم نمی کنم چون حالا دیگر خانه ای دارد و اجازه همه امور در دست اوست و یک تلفن ساده به هیچ جایش برنمی خورد. البته این را هم بگویم که خانواده همسرش با ازدواج آنها مخالف بودند و به همین خاطر حتی جشن ازدواج هم نگرفتند و بارها و بارها قبل از ازدواجشان پدر و مادر همسرش این قضیه را به همسر من گفته اند و مخالفتشان را ابراز داشته اند. از روز سه شنبه مادر همسرجان برای جمعه به صرف نهار ما را دعوت کردند و گفتند که یکی از خواهرهای همسرجان هم هستند ، جمعه طبق قرار به منزل پدر همسرجان می رویم که متوجه می شویم که خواهر همسرجان یکی دوساعت پیش تشریف بردند منزل اون یکی خواهرشون و من خیلی از این رفتار ناراحت شدم ، همسرجان باهاشون تماس گرفتند و گفتند که چون مادر گفته بود شما هم هستید ما آمدیم و مادر گفت بیایید دور هم باشیم وگرنه ما که هفته پیش و سه شنبه و پنج شنبه اینجا بودیم ، امروز را در خانه مان می ماندیم ، و خواهر همسرجان گفت که پسرم بهانه کرده و گریه و من هم مجبور شدم او را به اینجا بیاورم ، بعد هم یکی دیگر از خواهرها می آید و یک مقدار از نهار را با خودش می برد و می رود و ابراز می کند که دخترش بیمار است. از این رفتارها خیلی عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم ، یعنی انتظار همچین برخوردی را نداشتم. روزهای جمعه وقتی یکی از دخترها به خانه پدرشان برود بقیه هم تا آنجایی که ممکن است سعی می کنند بروند و همگی دور هم باشند و به ما هیچ اطلاعی نمی دهند وقتی داداش مهربون و خانومش هم از شهرشان بیایند باز هم همینطور ولی وقتی من و مهربون اونجا هستیم ، هیچ کس نمی آید و اگر بیایند خیلی سریع می روند ، مهربون هم کلی از دستشون ناراحت شد ، وقتی به خونه برگشتیم غروب بود و من به یاد مهربونیهای خواهرا و برادرا و پدر و مادرم افتادم و کلی گریه کردم و مهربون دلداریم داد ، به مهربون گفتم تا چند هفته خونه پدر و مادرت نمیرم و اصلا دوست ندارم هیچ کدوم رو ببینم و اون هم گفت هر جور راحتی عزیزم ، باهات موافقم کاش می شد توی یه شهر خیلی دور زندگی می کردیم ، توقعاتشون خیلی بالاست خیلی زیاد و احترامشون در همین حد ، نمی دونم چرا هر جا من میرم اونا نمیان ولی خیلی دوست دارن بیان خونمون به نظرتون این از بدجنسیه و یا ... نمی دونم فقط میدونم که فعلا دوست ندارم هیچ کدوم رو ببینم. این حرفها از سر دلتنگیه و معنای دیگری ندارد. چند وقت پیش داداش مهربون فهمید که من دانشگاه قبول شدم ، خیلی سریع گفت ... (یعنی خانومش) هم کارشناسی ارشد قبول شد ولی چون هزینه اش زیاد بود نتونست بره ، منم سریع رفتم روی سایت و چون کپی شناسنامه اش برای یه موردی پیشمون بود و من هنوز داشتم برای شماره شناسنامه مشکلی نداشتم و با کمال تعجب دیدم که قبول نشده ، البته جاری بنده اگر یک جفت دمپایی هم بخره همه می میفهمن چه رسد به قبولی توی کنکور ، به همسرم گفتم چرا داداش این حرف رو زده ، چرا اینجوری برخورد می کنن ، همسرم می گه هر کسی به اندازه بزرگی منش و شخصیتش حرف می زنه ، اصلا برات مهم نباشه و بدون که حتما خیلی کم آوردن. دیشب برای یه موردی همسرجان با داداشش تماس تلفنی داشتن و داداشش نمی تونست یه برگه رو پیدا کنه و مرتب می گفت امان از دست .... (یعنی خانومش) همه جا رو به هم ریخته ، آخه نیست که داره با یکی از همکاراش واسه کنکور درس می خونه همه جا به هم ریختست ، شما بودید خندتون نمی گرفت آخه چه ربطی داره ؟ به همسرجان میگم این تازه میخواد درس بخونه اونم از وقتی شنیده من قبول شدم ، اینجوری داد و بیداد می کنن تصور کن اگر قبول شده بود چی می شد؟! گاهی وقتا از بعضی از آدمها هم دلگیر میشم و هم براشون متاسف. بیدار میشم همه خوابیدن و مادر مهربون حیاط می شوره ، سریع وضو می گیرم و نماز می خونم ، یه چایی می خورم و به خواب وحشتناکی که دیدم فکر می کنم ، خواهر مهربون تلفن می زنه و برای شام دعوت میشیم پارک به صرف آش رشته ، میایم خونه خودمون سریع جمع و جور می کنیم و تلویزیون می بینیم و بعد هم آماده میشیم و میایم بیرون ، اول میریم خیاطی و پارچه می خریم و اندازه می گیریم ، بعد میریم قنادی شیرینی می خریم ، این شیرینی قبولی در کنکور هست که با دادنش هم کسی تبریک نگفت ، چه میشه کرد زندگی اینه دیگه ، اشکال نداره مگه نه ؟ بابا و مامان مهربون رو برمیداریم و میریم پارک ، خوب بود و کلی خندیدیم ، شب خسته تر از هر روز مثل یک تکه سنگ می خوابم ، امروز جمعه هست ساعت ده و نیم صبحانه می خوریم و بعد هم گردگیری و تماشای تلویزیون و بعد هم شال و کلاه کرده و میریم پارک و نهار دونفرمون رو توی پارک میل می کنیم و من از همه جا عکس می گیرم از کفش گرفته تا فلاکس چای و خودمون و زیرانداز و ظرف و درخت و ... مهربون کلی به دیوونه بازیهای من می خنده ، غروب میایم خونه خسته نیستیم ، سر راه شیر و تخم مرغ می خریم و دو نفری کیک می پزیم ، یکی از خواهرهای مهربون زنگ می زنه و میگه داریم میایم خونتون ، بعد از سریال حضرت یوسف مهربون میره که برسونتشون و من دوباره خسته خسته هستم و تا اومدن مهربون خونه رو جمع و جور می کنم ، مهربون میاد و در حال نوشتن یه نامه اداری می خوابه ، من اما تا ساعت سه شب از سرو صدایی که همسایه بالایی راه انداخته نمی تونم بخوابم ، سردرد وحشتناکی می گیرم دو سه بار قصد کردم برم در خونشون ولی چون بد موقع بود نرفتم و گذاشتم برای امروز که یه گردوخاک حسابی راه بندازم ، در نهایت با خوردن یک عدد استامینوفن می خوابم و امروز صبح در حالی که خواب مثل روح به بدنم چسبیده بود بیدار شدم و چشمام از سوز وحشتناکی هنوز هم رنج می برند. از دوستای گلم که اینجا رو می خونن می خوام که راهنماییم کنن و بگن که اگر جای من بودن چیکار می کردن. دیروز خونه یکی از خواهرهای مهربون بودیم و برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که من با این خواهر مهربون حتی یک نقطه مشترک هم ندارم که بتونم باهاش وارد بحث بشم ، فاصله بین اعتقادات و سلیقه هامون و انگیزه و هدف زندگیمون زمین تا آسمون فرق می کنه و من فقط به حرفها و ایده هایش گوش می دادم و توی دلم می گفتم خدایا چقدر ما آدمها با هم متفاوتیم و برای هزارمین بار خدا رو به خاطر بزرگی اش شکر کردم ، واقعا هر انسانی به اندازه سعی و تلاش و آرمانهای شخصیش رشد می کنه و پیشرفت در زندگیش میشه قدم به قدم تا رسیدن به هدفهاش و هر چه این هدفها نزدیکتر و کوچکتر باشند به همون اندازه زندگی ساده تر و فکر کوتاه تر و احساس خوشبختی کم عمق تره طوریکه با یه تلنگر حس بدبختی سراسر وجود آدمهای این مدلی رو می گیره.
| Design By : Night Skin |


