دفتر خاطرات من
برای دل خودم
بیدار میشم هوس شیر داغ کردم ، مهربون رو بیدار می کنم ، شیرجوش رو برمیدارم بوی شیر همه جا پیچیده ، یاد بچگیهام می افتم و مادرم که صبح های زمستون شیر گرم همیشه مهمون سفره اش بود ، مهربون میگه فکرهات رو بکن اگر دوست داشتی فردا با مادر و پدر میریم خونه داداشم ، اگر موافق بودی بهم زنگ بزن که خبرشون کنم و من در حال فکر کردن هستم ، تا شهر ما یکساعت فاصله داره سه ماهی میشه بهشون سر نزدیم. در فکر تغییر دکوراسیون خونه نقلیمون هستم دلم میخواد تا قبل از شروع کلاسهای دانشگاه بتونم این تغییرات رو انجام بدم ، به احتمال زیاد امروز بعد از ظهر بریم مبلمان ببینیم ، از مبلمانمون خسته شدم و احساس می کنم یه جورایی فضای خونمون -که همه رنگهاش با هم ست هست- خسته کننده به نظر میاد ، یه مقدار پس انداز کنار گذاشتیم ببینیم فعلا تا چه حد می تونیم پیش بریم و تا کجا پولمون ته می کشه. افسانه جومونگ شروع میشه ، یه بالش میارم و دراز می کشم جلو تلویزیون خیلی خستم و خیلی کمرم درد می کنه ، سریال تموم میشه و من فقط به این فکر می کنم که توی فیلم های همه جای دنیا به اینکه اگه آدم درستکار باشه خدا بهش نظر می کنه توجه میشه ، مهربون میاد خونه ، کباب شامی ها رو آماده می کنم مهربون هم بقیه وسایل سفره رو ، ماست و زیتون و فلفل شور و گوجه و دوغ ، خیلی خوشمزه شده بود ، لباسها رو ميارم و اتو می کنم و از هر دری حرف می زنیم و کلی برنامه ریزی می کنیم برای دو روز آخر هفته. خواب خوابم وقتی به رختخواب میرسم نمی دونم کی صبح میشه و باید بیدار شم. امشب افسانه جومونگ رو داره یادم باشه از ساعت هفت و نیم از پای تلویزیون جم نخورم تا سریال شروع بشه ، اونوقتایی که امپراطور دریا رو داشت هر جایی که بودم راس همون ساعت خونه بودم اگر شب سریال رو نمی دیدم فرداش از اداره مرخصی می گرفتم و ساعت دو جیم می زدم خونه ، مهربون و خونوادش کلی بهم می خندیدن با این کارم ، الان هم افسانه جومونگ رو دنبال می کنم و باید حتما حتما همه صحنه هاش رو ببینم حتی به تلفن هم جواب نمیدم حالا اما میشه یه نفس راحتی کشید...
بعد نوشت : به حدی هول شدم یادم رفت بگم چه رشته ای ببخشید. من رشته مهندسی کامپیوتر (نرم افزار) قبول شدم. چای نباتم رو می خورم ، مهربون برای کاری دوباره میره بیرون ، من اما دوباره به بارون خیره میشم و اینبار دیگه فقط می تونم از جلوی لامپ روبروی خونه قطراتش رو ببینم ، نسیم خنکی صورتم رو نوازش میده احساس می کنم خیلی این حال و هوا رو دوست دارم و توی دلم از خدا تشکر می کنم به خاطر این حس زیبایی که دارم ، میرم سراغ کتابهام یکمی مطالعه می کنم ، آرامش عجیبی خونه رو فرا گرفته ، احساس می کنم سردم شده پنجره رو می بندم و میام دراز میکشم و تا صبح میخوابم. گاهی اوقات احساس می کنم گذر روزهای زندگی بدجوری روی دور تند افتادن و اصلن هم به فکر این نیستن که بابا یواش تر ما داریم خیلی بزرگ میشیم بزارین یکم بچگی کنیم. دوستای خوبم خواهش می کنم هر کسی اینجا رو می خونه یه فاتحه برای پدر دوست و همکارم بفرسته. شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانه یی بیهوده می خوانید چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست. حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید به خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی است چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است. " احمد شاملو "
![]()
![]()
![]()
خداجونم شکرت شکرت شکرت شکرت هنوز هم باورم نمیشه راستی به اطلاع میرسانم که من کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد پذیرفته شدم اونم توی شهر خودم وااااااااااااای خداجونم خیلی دوست دارم چون خیلی مهربونی و من خیلی بنده بدی هستم.
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


