تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

در ماشین رو که باز می کنم روی صندلیم گل گذاشته ورش میدارم و بوش میکنم و تشکر می کنم این یعنی اینکه دیگه اصلا ازت دلخور نیستم ، سر راه به یکی دو جا سر می زنیم برای دیدن خونه ، می رسیم خونه در رو که وا می کنم همه جا از تمیزی برق میده این هم یعنی اینکه دیگه اصلا و ابدا ازت دلخور نیستم ، میوه می خوریم و تلویزیون می بینیم و در مورد وقایع امروز حرف می زنیم ، مهربون وسایل سالاد رو می شوره ، افسانه جومونگ شروع شده ، مهربون سالاد رو آماده می کنه من اما از تلویزیون چشم بر نمیدارم ، بعضی جاهاش رو که به خاطر سر و صدای آب نمی شنوه می پرسه و من جواب میدم ، سریال تمام میشه شام می خوریم و سریال آینه های نشکن رو می بینیم. فیلم هایی که از کلوپ گرفتیم می ریزم توی هارد ، چشمام پر خوابه.

بیدار میشم هوس شیر داغ کردم ، مهربون رو بیدار می کنم ، شیرجوش رو برمیدارم بوی شیر همه جا پیچیده ، یاد بچگیهام می افتم و مادرم که صبح های زمستون شیر گرم همیشه مهمون سفره اش بود ، مهربون میگه فکرهات رو بکن اگر دوست داشتی فردا با مادر و پدر میریم خونه داداشم ، اگر موافق بودی بهم زنگ بزن که خبرشون کنم و من در حال فکر کردن هستم ، تا شهر ما یکساعت فاصله داره سه ماهی میشه بهشون سر نزدیم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:5 توسط نگار| |

 دیشب سر یه موضوع خیلی بی اهمیت با مهربون بحثم شد و خیلی ناراحت شدم و سردرد شدیدی داشتم ، اونم خيلی ناراحت شد ، تقصیر خودم بود که این بحث رو پیش کشیدم ، قبل از نهار هم سردرد شدیدی داشتم مجبور شدم یه قرص ژلوفن بخورم تا بهتر بشم الان بهترم خدا را شکر.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:40 توسط نگار| |

میرسم خونه خیلی خستم ، لباسم رو عوض می کنم و ولو میشم رو زمین ، خیلی خستم خیلی زیاد دلم میخواد فقط بخوابم ، یکم می خوابم و با صدای فیلمی که مهربون گذاشته بیدار میشم میوه می خوریم و صندلی میارم و میشینم پهلوش پشت میز کامپیوتر ، ساکتم و هیچی نمی گم وقتی از خواب بیدار میشم معمولا اینجوری هستم ، ظرفهای نشسته صدام می کنن خیلی سریع می شورم و میام پای کامپیوتر فیلم دایره زنگی رو می بینیم و کلی می خندیم ، جمع و جور کردن خونه و یه دوش آب گرم و بعد هم دو تا چای تی بک خیلی می چسبه ، شام می خوریم و باز هم ظرفهاش می مونه برای فردا. دراز می کشم و کتاب می خونم نمی دونم کی و چطوری خوابم می بره ، کتابم رو مهربون ورداشته بود و چراغها رو خاموش کرده بود در رو بسته بود تا صدای برگه هاش اذیتم نکنه اینا رو صبح بهم می گه.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:51 توسط نگار| |

دارم نسکافم رو می خورم هنوز زیاد سرد نشده ، میز کارم خیلی شلوغه پر از نامه هایی که باید پیگیری کنم و به جناب رئیس گزارش بدم ، تلفنهایی که باید بزنم ، آماری که باید آپ دیت کنم ، سیستمهایی که باید ویندوزشون رو نصب کنم و بقیه برنامه هاشون هم و همچنین ، قطعات معیوبی که باید تست کنم و ... ولی با این حال من هنوز هم دارم نسکافم رو می خورم و سعی می کنم حتی شده دقایقی از فکر این همه کار بیرون بیام و به این فکر کنم که امشب خیلی زود میخوابم تا فردا صبح خیلی خیلی سرحال باشم و دیگه اینجوری توی کارهام مثل ..... تو گل مونده نباشم. وااااااااااای پنج شنبه و جمعه به دادم برسین ، باورم نمیشه امروز یکشنبه هست کلی از دیروز تا حالا میز من پر و خالی شده البته خالی که نه ولی خوب یه کارهایی رو سروسامان دادم ، یکی از همکارا مامویت هست و وظایفش بین من و همکار دیگم تقسیم شده و این خیلی بیشتر روی من فشار وارد می کنه ، خدا جونم شکرت به خاطر اینکه من اینهمه سرم شلوغه شکرت شکرت شکرت.
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:25 توسط نگار| |

دیروز پدر و مادر مهربون رو برای نهار دعوت کردیم ، پدر و مادر همسرم رو سوای بعضی از حرکات و رفتارهاشون دوست دارم و براشون احترام خاصی قائلم چون معتقدم هیچ انسانی کامل نیست ، مادر مهربون همون لباسی رو پوشیده بود که من پارچه اش را پارسال از مشهد براش سوغاتی آورده بودم ، وقتی براش کادویی میگیرم سعی می کنه خیلی زود ازش استفاده کنه تا مبادا من ناراحت بشم ، چون پوست روشنی داره و چهره اش هم قشنگه هر چی که بپوشه بهش میاد ، خواهر کوچیکه هم همراهشون بود البته دیر اومد و زود هم رفت. روز خوبی بود هر وقت پدر و مادر مهربون رو به خونمون دعوت می کنم احساس خیلی خوبی دارم و احساس می کنم که پدر و مادر خودم اومدن خونمون.

در فکر تغییر دکوراسیون خونه نقلیمون هستم دلم میخواد تا قبل از شروع کلاسهای دانشگاه بتونم این تغییرات رو انجام بدم ، به احتمال زیاد امروز بعد از ظهر بریم مبلمان ببینیم ، از مبلمانمون خسته شدم و احساس می کنم یه جورایی فضای خونمون -که همه رنگهاش با هم ست هست- خسته کننده به نظر میاد ، یه مقدار پس انداز کنار گذاشتیم ببینیم فعلا تا چه حد می تونیم پیش بریم و تا کجا پولمون ته می کشه.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:23 توسط نگار| |

میرسم خونه خستم ولی نمی خوام بخوابم ، یه بسته گوشت چرخ شده از توی فریزر میزارم توی سینی روی اپن ، ادامه فیلم زنها فرشته اند رو میزارم و می بینم و فکر می کنم به اینکه نیکی کریمی بعد از فیلم هایی مثل سارا و دو زن و هزاران زن مثل من و نسل سوخته و...  توی چه فیلم هایی!!!!! بازی می کنه ، میرم توی آشپزخونه ظرفهای توی سینک رو میشورم ، لباسهای شسته شده رو جمع می کنم ، سیب زمینی و پیازها رو رنده می کنم و خمیر کباب شامی رو آماده می کنم میزارم توی یخچال ، مهربون آب جوش درست می كنه و من نسکافه ، نسکافه می خورم و تلویزیون می بینم ، یکی از همسایه ها زنگ می زنه و مهربون میره پایین ، راه آب پارکینگ بازم گرفته.

افسانه جومونگ شروع میشه ، یه بالش میارم و دراز می کشم جلو تلویزیون خیلی خستم و خیلی کمرم درد می کنه ، سریال تموم میشه و من فقط به این فکر می کنم که توی فیلم های همه جای دنیا به اینکه اگه آدم درستکار باشه خدا بهش نظر می کنه توجه میشه ، مهربون میاد خونه ، کباب شامی ها رو آماده می کنم مهربون هم بقیه وسایل سفره رو ، ماست و زیتون و فلفل شور و گوجه و دوغ ، خیلی خوشمزه شده بود ، لباسها رو ميارم و اتو می کنم و از هر دری حرف می زنیم و کلی برنامه ریزی می کنیم برای دو روز آخر هفته. خواب خوابم وقتی به رختخواب میرسم نمی دونم کی صبح میشه و باید بیدار شم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:30 توسط نگار| |

غذای امروز اداره کوبیده بود به حدی بوی بد میداد که من فقط تونستم نصف یه دونش رو بخورم با چند قاشق برنج ، حالم خیلی بد شد دوغم رو سر کشیدم و اومدم توی واحدمون سریع یه لیوان چای ریختم و خوردم ، داشتم فکر می کردم به اینکه چقدر خوب می شد الان خونه بودم و با مهربون یه غذای خوشمزه خونگی می خوردیم

 امشب افسانه جومونگ رو داره یادم باشه از ساعت هفت و نیم از پای تلویزیون جم نخورم تا سریال شروع بشه ، اونوقتایی که امپراطور دریا رو داشت هر جایی که بودم راس همون ساعت خونه بودم اگر شب سریال رو نمی دیدم فرداش از اداره مرخصی می گرفتم و ساعت دو جیم می زدم خونه ، مهربون و خونوادش کلی بهم می خندیدن با این کارم ، الان هم افسانه جومونگ رو دنبال می کنم و باید حتما حتما همه صحنه هاش رو ببینم حتی به تلفن هم جواب نمیدم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:56 توسط نگار| |

الان می تونم راحت وقتی میرسم خونه دراز بکشم و بخوابم و درگیر کتاب نباشم ، و برای هر مهمونی رفتن اعصابم به هم نریزه که واااااااااااای می دونی چقدر از وقتم میره ، صبح های پنج شنبه و جمعه همین که از خواب بیدار می شدم پیش خودم فکر می کردم که خیلی خوابیدم و وقتم رو بیخودی از دست دادم ولی حالا با خیال راحت می خوابم ، بیرون میرم پارک خیابون سینما خیاطی و هر جای دیگه که دوست داشتم برم ولی همیشه یه حسی باعث میشد که به من خوش نگذره ، حس خوندن اون کتابایی که دهنشون باز مونده بود روی میز مطالعه و چشم انتظار من بودن برای خوندن ، شبا تا ساعت دو یا سه بیدار موندن و دوباره صبح زود بیدار شدن برای رفتن به اداره ، بعد از ماه رمضون امسال تا همین پریروز من سخت ترین روزهام رو تجربه کردم ،بعد از ظهرها میخوابیدم و شب ها درس می خوندم و صبح ها درست مثل اینکه یک عالمه سوزن فروکرده باشن توی چشمهای من از خواب بیدار می شدم و سر کار از همون اول صبح خسته خسته خسته بودم.

حالا اما میشه یه نفس راحتی کشید...

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 7:47 توسط نگار| |

من امروز خیلی خیلی خیلی خیلی به توان بی نهایت خوشحالم ، چون امروز فهمیدم که قبول شدم دانشگاه اونم چطوری؟ اسمم توی لیست پذیرفته شدگان ظرفیت تکمیلی دانشگاه بوده و تاریخ ۱۱/۶/۸۷ هم روی سایت دانشگاه آزاد بوده و من اصلن نمی دونستم ، صبح به محض اینکه اسمم رو دیدم از خوشحالی داشتم می مردم سریع با داداشم تماس گرفتم چون کارمند دانشگاه آزاده ولی توی یه شهر دیگه ، ازش پرسیدم چیکار کنم و اونم راهنماییم کرد گفت اصلن فکرش رو نکن مطمئن باش ثبت نام میشی ، بعد از اون هم رفتم دانشگاه و فرم ثبت نام با تاخیر پر کردم تا هفته دیگه چهارشنبه که نتیجه شورا بیاد ، خانومه می گفتش که شورا مطمئنا نظر موافق میده و تو باید به فکر این باشی که شهریه این ترم رو بدی گفتم بله حتما خداجونم شکرت شکرت شکرت شکرت هنوز هم باورم نمیشه راستی به اطلاع میرسانم که من کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد پذیرفته شدم اونم توی شهر خودم وااااااااااااای خداجونم خیلی دوست دارم چون خیلی مهربونی و من خیلی بنده بدی هستم.


بعد نوشت : به حدی هول شدم یادم رفت بگم چه رشته ای ببخشید.

من رشته مهندسی کامپیوتر (نرم افزار) قبول شدم.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:19 توسط نگار| |

نمیدونم چم شده بیخودی زیر چونم کبود شده ، حالا هم گوشه چشمم کمی کبود شده ، دکتر رفتم و آزمایش خون هم دادم گفته انعقاد خونت بالاست آخه یعنی چی بعد هم گفتش که به یه متخصص داخلی رجوع کن ، یکدفعه ای تمام قفسه سینم درد می گیره و توی گلوم درد شدیدی احساس می کنم بعد خوب میشه و باز دوباره شروع میشه ، سر دردهای شدید و مداوم دارم ، خیلی می ترسم ، دیشب کلی گریه کردم و مهربون هم کلی باهام صحبت کرد و دلداریم داد ولی من هنوز هم ناراحتم و نمی دونم چرا اینجوری شدم.
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:32 توسط نگار| |

میرسم خونه خیلی خستم ، پنجره آشپزخونه رو باز می کنم نم نم بارون خیلی قشنگی میاد همزمان که لباسهام رو عوض می کنم کامپیوتر رو روشن می کنم و ... تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی ... با صدای محمد اصفهانی آرامش عجیبی می گیرم ، چای ساز رو روشن می کنم آبش جوش میشه سریع چای می گیرم ، صورتم رو که می شورم توی آینه نگاه می کنم ، چقدر صورتم خستست ، میرم و دراز می کشم خیلی بدنم درد می کنه ، چشمام گرم خواب میشه نمی دونم چقدر خوابیدم ولی با صدای مهربون بیدار میشم.

چای نباتم رو می خورم ، مهربون برای کاری دوباره میره بیرون ، من اما دوباره به بارون خیره میشم و اینبار دیگه فقط می تونم از جلوی لامپ روبروی خونه قطراتش رو ببینم ، نسیم خنکی صورتم رو نوازش میده احساس می کنم خیلی این حال و هوا رو دوست دارم و توی دلم از خدا تشکر می کنم به خاطر این حس زیبایی که دارم ، میرم سراغ کتابهام یکمی مطالعه می کنم ، آرامش عجیبی خونه رو فرا گرفته ، احساس می کنم سردم شده پنجره رو می بندم و میام دراز میکشم  و تا صبح میخوابم. 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:16 توسط نگار| |

خدایا خودت کمک کن که یه نفر هر چه زودتر به اشتباهش پی ببره و معذرت خواهی کنه و در مورد همه اون اتفاقاتی که افتاد بپذیره که مقصر اصلی اون بوده.
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:14 توسط نگار| |

از دست یکی از همکارام خیلی ناراحتم ، اون تنها دوست و همدمی هست که من توی اداره دارم ولی گاهی اوقات رفتارش بی نهایت با من بد و سرد میشه و بعد هم میاد و معذرت خواهی می کنه ولی الان چند وقتیه رفتارش به حدی بد شده که من نمی تونم مثل دفعه های قبل ببخشمش و به روم نیارم ، دفعه های قبل من در مقابل رفتار بد اون فقط صبر می کردم و خیلی خیلی بهش احترام میذاشتم که خودش خجالت می کشید ولی حالا اصلا حوصله ندارم که در مقابلش کوتاه بیام ، آخه ما خیلی خیلی با هم صمیمی هستیم ، وقتی می بینم که با دیگران چقدر قشنگ برخورد می کنه ولی وقتی سئوالی می پرسم اصلا نگام نمی کنه و جواب میده ، دوست دارم همونجا فریاد بکشم و ازش بپرسم که چرا؟؟؟؟؟؟؟ حتی یه بار ازش پرسیدم از دست من ناراحتی ؟ خیلی سطحی گفت نه چرا اینجوری فکر می کنی اگه منظورت فلان نامه هست من در جریان نیستم گفتم اصلا این سئوال من ربطی به کار نداره !!!! الان از رستوران اومدم ، وقتی که وارد شدم سلام کردم اون حتی نگام هم نکرد روبروش نشستم اصلا نگام نکرد منم اصلا نگاش نکردم و باهاش حرف نزدم و خیلی زود هم رستوران رو ترک کردم. واقعا دلیل این همه رفتارهای بدش رو نمی فهمم ، اون از من ده سالی بزرگتره و مجرد هم هست ، من توی خیلی از شرایط باهاش بودم و واقعا خودش تعجب می کرد که چطوری از بین این همه همکار اون فقط حرفهاش رو می تونه به من بزنه ، نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی خیلی وقتها براش از یه خواهر مهربونتر بودم ولی اون اصلا قدر من رو نمی دونه.

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:45 توسط نگار| |

این دو روز تعطیلی خیلی آرامش خاصی داشتم و به راحتی استراحت کردم ، دیشب یکی از خواهرای مهربون خونمون بود همراه با پسرش که دبستانی هست ، کلی حرف زدیم و بعد هم شام رفتیم بیرون امان از دست این پسر ، بیچاره مامانه چی می کشه از دستش ، در مورد همه چیز سئوال می کنه با رنگ موها و مدل لباسهات هم کار داره ، دائم به همه جا سرک می کشه و در مورد همه چیز کنجکاوی می کنه وقتی میان خونمون تا وقتی که برن کلی روی اعصاب من راه میره ، هر چی این مادره از بین بقیه خواهرهای همسرجان گل تشریف دارن پسرش جورش رو می کشه و تلافی می کنه ، این خواهر مهربون از اون خانومایی هست که من توی این مدتی که باهاشون رفت و آمد می کنم هیچ گونه ناراحتی ازش ندیدم و بیشتر از همه خانوادشون دوسش دارم چیکار کنم دست خودم نیست دیگه مهربونه.

گاهی اوقات احساس می کنم گذر روزهای زندگی بدجوری روی دور تند افتادن و اصلن هم به فکر این نیستن که بابا یواش تر ما داریم خیلی بزرگ میشیم بزارین یکم بچگی کنیم.

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:45 توسط نگار| |

همین الان همراه با چند نفر از همکارای خانم از خونه یکی دیگه از همکارامون که هفته گذشته پدرش فوت کرد برگشتم ، دلم خيلی گرفت خیلی زیاد وقتی توی اون شرایط دیدمش داشتم از غصه می مردم ، این همکارم خیلی خانم مهربون و شادی بود و توی اون حال و هوا اصلا انگار یه نفر دیگه بود. خدا پدرش رو رحمت کنه ، یادم میاد دو ماه پیش همین موقع که برادر یکی دیگه از همکارامون فوت کرده بود با همدیگه رفتیم. زندگی همینه دیگه یه روز شادی یه روز غم ، یه روز در غم کسی شریک میشی و یه روز دیگران در غم تو شریک میشن. خدایا خودت صبرشون بوده آخه اونا مادر هم ندارن و تا به حال پدرشون هم مادر بوده واسشون و هم پدر و حالا دیگه جز خدای بزرگ هیچ پشت و پناهی ندارن.

دوستای خوبم خواهش می کنم هر کسی اینجا رو می خونه یه فاتحه برای پدر دوست و همکارم بفرسته.

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:53 توسط نگار| |

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه یی بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی است

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است.

                                                                 " احمد شاملو "

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:48 توسط نگار| |

این هوای پاییزی رو خیلی دوست دارم نم نم بارون و هوای خنک بادی که به صورتت میخوره و بوی پاییز رو تا عمق وجودت می بره ، این روزها رو بیشتر از همیشه دوست دارم روزهای بارونی روزهای ابری خیلی قشنگه ، قدم زدن توی خیابونهای خیس و خوردن یه خوردنی داغ ، نشستن پشت پنجره توی یه جمعه ساکت و تنها و به بارون زل زدن و فکر کردن ، خوردن آش داغی که بخارش تا نیم متر بالا رفته و گرفتن دست عزیزترین کست و رفتن زیر بارون ، خدایا شکرت که این روزها رو برای لذت بردن ما آدما آفریدی با این همه قشنگی و جذابیت.
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:50 توسط نگار| |

روز پنج شنبه بعد از ظهر دو تا از خواهرهای خوب دنیا که متعلق به من هستن و انشاالله که خدا همیشه خودشون و خانواده هاشون رو صحیح و سلامت نگه داره مهمان خونه کوچک من بودن ، کلی خوش گذشت ، روز شنبه صبح هم رفتن ، بعد از رفتن اونا یکی از دوستای دوران دانشجوییم که اومده بود شهر ما خونه برادرهمسرش گریزی زد و اومد خونه ما ، همسر مهربون من هم ما رو تنها گذاشت و رفت خونه خواهرش چون مادرش اینا هم اونجا بودن و من و دوستم تنها بودیم و کلی دردودل کردیم یعنی در واقع میشه گفت من شنونده بودم چون طفلک دلش از خیلی چیزها گرفته بود و لبریز از حرف بود. مهربون نهار رو از بیرون گرفت و آورد و دوباره رفت و ما بعد از نهار دوباره شروع کردیم به حرف زدن و عکس دیدن ، خلاصه کلی خوش گذشت بعد هم تماس گرفتم با مهربون و گفتم که بیاد دنبالمون تا دوستم رو برسونیم ، وقتی رسیدیم خونه من دیگه از زور خواب نمی تونستم چشمام رو باز نگه دارم و خوابیدم و بعد از یک ساعتی استراحت بیدار شدم چون می بایست برم و تاپی رو که دیشبش با خواهرم خریده بودم ولی اندازه نبود عوض کنم ، این چند روزه کلی کمبود خواب داشتم آخه با سروصدای بچه ها اصلن نمی شد خوابید ، خواهرم می گفت ما میریم تو فقط بخواب تا تلافی اینهمه بی خوابی رو کرده باشی
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:20 توسط نگار| |


Design By : Night Skin