تبليغاتX
دفتر خاطرات من




















دفتر خاطرات من

برای دل خودم

امروز روز خداحافظی با ماه مهر سال ۸۷ هست ، از بچگی عاشق پاییز بودم و مهرماه که شروع فصل زیبای پاییز هست ، کی می دونه تا مهر سال ۸۸ چه اتفاقاتی افتاده جز خدا کی آینده ما رو می دونه خدایا خودت همه چیز رو به  خوبی و خوشی برامون در نظر بگیر ، خدایا کمکم کن تا سال آینده به اون هدفی که الان مدنظرم هست رسیده باشم ، خداجونم منو ببخش من بنده بدی هستم و گاهی ناشکری می کنم خدایا منو ببخش.
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:19 توسط نگار| |

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم      

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ی عادتهای خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگی شويم

اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات زيبايی كه

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم

اگر حاشيه ی امنيت خود را براي آرزويی نامطمئن به خطر نياندازيم

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده

از نصيحتی عاقلانه بگريزيم

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم!

شاد بودن را فراموش نكنيم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:1 توسط نگار| |

مهم نیست که کی در مورد آدم چی فکر می کنه ، مهم اینه که تو هر چی دلت میخواد بگی هر کاری دلت میخواد بکنی و هر جایی دلت میخواد بری ، مهم اینه که صبح که از خواب پا میشی بگی خدایا به حول و قوه الهی بلند میشم و توی همه کارهام تو رو ناظر بر اعمالم می دونم چه خوب چه بد تو منو ببخش و کاری کن که توی نظر دیگران خوب جلوه کنم ، مهم اینه که تو آزادی و آزادی در این هست که تو می تونی هر کاری که توی موقعیت خودت به صلاحت هست انجام بدی.

مهم اینه که خدای خودت همه چیز رو دربارت بدونه ، یه بزرگی می گفتش که راز شکست آدما در راضی نگه داشتن دیگران هست و واقعا راست می گفت ، نمیشه تو یه جوری زندگی کنی که همه ازت راضی باشن اونوقته که هم ازت توقع زیادی دارن و هم زندگی خودت رو اونجوری که میخوای نمی تونی بسازی.

خدایا خودت کمکم کن ، هیچ وقت ناشکری نمی کنم اگه دردودلی می کنم منو ببخش خدایا بخاطر این هست که خیلی وقتها صبرم از دست خیلی آدمها سر میره خدایا اونقدر ایمانم رو قوی کن که هیچ کس و هیچ چیز نتونه منو عصبانی و ناراحت کنه ، خدایا ازت ممنونم به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:1 توسط نگار| |

دیروز بعد از ظهر تا رسیدم خونه از خستگی و خواب نمی تونستم تکون بخورم ، در حین صحبت با مهربون من در حالت خواب و بیداری بودم که تلفن زنگ خورد خواهر مهربون بود که گفت قراره با اون یکی خواهرش بیان خونمون ، از عصبانیت داشتم منفجر می شدم گفتم آخه اینا می دونن من این دوروزه مهمان داشتم و کلی خستم الان هم از اداره اومدم پس چرا اینکار رو می کنن ، خونه به هم ریخته بود ظرفای میوه و چای تمام فضای خونه رو پوشونده بود منم به هیچ چی دست نزدم و گفتم بزار بیان ببینن که دفعه دیگه از این فکرها به سرشون نزنه ، مهربون رفت دنبال یک سری کارهاش بیرون و من هم یه چرتکی زدم ، دوباره صدای تلفن ، جواب ندادم اینبار موبایلم زنگ خورد داداش مهربون بود گفتش یه فکس داره گفتم من خوابم و تلفن رو هم کشیدم ولی حالا به خاطر شما میرم وصلش می کنم و کلی عصبانی شدم که این همه توقع برای چیه ، آخه من حق ندارم توی خونه خودم یه ذره استراحت داشته باشم ، از دوشنبه شب تا دیشب مرتب مهمان داشتیم و اصلن فرصت یه خواب درست و حسابی رو نداشتم و الان هنوز خستگی توی وجودم هست.

از وجدان به نگارجون : بی خیال نگارجون چون میگذرد غمی نیست.

از نگارجون به وجدان :  اما آخه ای وجدان آگاه چون بگذرد کمی نیست.

می دونین هیچ چی بیشتر از توقع زیاد منو عصبانی نمی کنه مثلا روزای جمعه تنها روزی هست که مهربون میتونه بخوابه و تقریبا استراحت کنه ، پنج شنبه شب همین خواهر مهربون تماس می گیرن و می فرماین که دایی مادرشون فوت کرده و مادرشون و خودش و یکی دیگه از خواهرها ( همون دوتا خواهری که دیشب اومدن خونمون ) قراره که فردا برن برای خاکسپاری ، حالا اصلا این دایی مادره رو سالهاست که اصلا اسمش رو هم نشنیدن چه رسد به اینکه ببیننش و از مهربون خواستن که ببره اونا رو برسونه ، خونه دایی مادره توی یه شهر دیگست و مهربون هم گفته بود که من مهمان دارم و نمی تونم اینکار رو بکنم گفتن خوب پس مامان چیکار کنه ؟؟؟؟؟؟!!!!!! حالا این در حالی هست که یکی از این خواهرها ماشین داره و میتونن با اون برن مهربون گفت خوب با ماشین اونا برین که گفتن ماشینش خرابه ولی دیشب با ماشین خودشون اومدن خونمون !!!! مهربون گفت در هر صورت من مهمان دارم ، دوباره تماس گرفتن و گفتن که خوب پس بیا ما رو برسون و برگرد نمیخواد بمونی باهامون برگردی ، مهربون خیلی عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد ، حالا من می خوام حتمن توی خونه خودشون جوابشون رو بدم دیشب خواستم بحثش رو پیش بکشم ولی گفتم هر چی باشه مهمان هستن و این اصلا درست نیست.

خلاصه کلی توقعات دیگه هم دارن که اگه بخوام بنویسم کلی زمان میبره ولی تصمیم گرفتم که حتما جوابشون رو بدم ، مثلا توی اون سه روز تعطیلی عید فطر ورداشتن رفتن دنبال پدر و مادرشون که از اصفهان برشون گردونن ، پدر و مادره رفتن هواخوری خونه دخترشون و حالا این دوتا برادر باید با ماشین خودشون برن دنبالشون برشون گردونن مبادا اونا دست توی جیب کنن و با سرویس بیان تازشم اگه با سرویس میومدن می بایست این دو تا برادر حساب می کردن ، خلاصه به خاطر اینکه پدرشون نازک نارنجی تشریف دارن و حتمن باید بعد از هر مسافتی بایستن و استراحت کنن و صبحانه و نهار و شام بخورن بایستی که اینا دنبالشون میرفتن و وقت و پول نازنینشون رو هدر می دادن ، اونم برای پدری که زندگیشون رو از این رو به اون رو کرده ، خدایا منو ببخش دارم کلافه میشم از دستشون.

می دونم پدر و مادر به گردن بچه هاشون حق زیادی دارن اما نه در این حد که گاهی زندگی بچه هاشون رو به نابودی بکشونن ، مثلا اون روزی که رفته بودن دنبال پدر و مادرشون نزدیک بوده برن توی دره چون هر دوتا خسته بودن و دوست داشتن زودتر برن و برگردن که کنار همسراشون باشن ، من کلی برای اون سه روز نقشه کشیده بودم ولی در هر صورت من همه نقشه هام رو عملی کردم زنگ زدم به دامادمون و گفتم بیاد دنبالم اون طفلک هم از شهرستان ورداشته اومده دنبالم چون من گواهینامم یکساله هست و نمی تونم خارج از شهر رانندگی کنم ، ماشینمون رو ورداشتیم رفتیم خونشون و بعد هم به اتفاق خواهرم و خواهرزاده هام رفتیم شهر پدر و مادرم اینا و کلی با خونوادم خوش گذشت ، اینا فکر کردن اگه مهربون بره منم مجبورم توی خونه بمونم و ...

می دونم سرتون رو درد آوردم ولی دیگه داشتم می ترکیدم ، مهربون از دستشون کلافه هست و قراره جفتمون سنگهامون رو باهاشون وابکنیم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:8 توسط نگار| |

روز چهار شنبه : از اداره بیرون می آیم تلفنم می زنگد ، آبجی کوچیکه هست می گوید فردا صبح به دیدنمان می آیند ، ما را بگو از خوشحالی در پوست خودمان دوام نمی آوریم.

چهارشنبه شب : همراه با رییس همسرجان و خانمش در شهر می چرخیم و حرف می زنیم البته در ماشین هستیم نه پیاده ، به جای باصفایی می رویم و شام را میل می نماییم  و دوباره می چرخیم و می آییم خانه ما و شب نشینی می نماییم تا دیروقت و بعد آنها می روند هتلشان و ما هم

پنج شنبه صبح : کلی کار ریخته روی سرم و در حال آماده کردن نهار هستم که متوجه میشوم برای سالاد کاهو ندارم خیلی سریع به سرعت برق و باد می پرم میدون تره بار و کاهو می خرم همراه با دوغ و نوشابه و کلی فکر می کنم که چیزی کم دارم یا نه که می بینم چیزی کم ندارم و می آیم خانه.

پنج شنبه ظهر : آبجی کوچیکه و همسرشون تشریف میارن و بعد از کلی خوشحالی نمودن و صرف نهار ظهرنشینی می کنیم و قرار بیرون را می گذاریم.

 آقایون : ما می خوایم یه چرت بخوابیم. خانومها : با روغن لادن کسی بعد از نهار چرت نمی زنه

بعد از ظهر پنج شنبه : کلی می گردیم و می چرخیم و اندکی خرید می نماییم و شام را در جوجه کبابی جایتان سبز می خوریم و باز هم ماشین بازی می کنیم و می آییم خانه.

پنج شنبه شب : تا ساعت پنج صبح با آبجی کوچیکه حرف می زنیم و کلی دردودل می کنیم و از شادیها و ناراحتیها و دغدغه های خودمان می گوییم و بعد

جمعه صبح : مهربون من برای نهار ماهی خریده و تازه از بیرون آمده و سپس همراه با همسرجان آبجی کوچیکه سفره صبحانه رو ساعت ۱۱:۱۵ پهن می دهند و ما صبحانه میل می نماییم.

جمعه ظهر : ساعت از ۴ گذشته که ما مشغول خوردن باقالی پلو با ماهی می شویم جای همگی سبز.

جمعه شب : باز هم ماشین بازی و گشت و گذار و خرید و اما این دفعه خرید به میزان ولخرجی از مام و ادکلن گرفته تا هله هوله و لباس و ... و شام را در ساعت ۲۰ دقیقه به دوازده شب در یک مکان سنتی میل می نماییم.

شنبه صبح : ساعت ۲۰ دقیقه به ۹ صبح همراه با آبجی کوچیکه و همسرجانش به اداره می آیم و آنها به ترمینال می روند جهت عزیمت به شهرشان.

خدا را شکر به سلامت رسیدند و من حالا خوشحالم که همه چیز به خوبی و خوشی سپری شد ، در این دو روزه کلی به شوخی های بامزه همسرگرام آبجی کوچیکه خندیدیم واقعا بانمک تشریف دارند.

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:25 توسط نگار| |

دیروز حالم خوب نبود ساعت ۱۱:۱۰ رفتم خونه از ساعت ۱۲ تا ۲:۲۰ هم خواب بودم و بعد بیدار شدم با همسرجان و داداش جونش نهار خوردیم و بعد دوباره استراحت تا بعد از ظهر پاشدم خونه رو مرتب کردم و بعد هم سریال و در نهایت کمی مطالعه و خواب.

روزها خیلی سریع می گذرن و اصلا این اجازه رو به آدم نمیدن که در موردشون بخواد فکر کنه باورم نمیشه که امروز چهارشنبه هست گاهی اوقات از اینکه اینهمه گذر زمان رو احساس نمی کنم کلافه میشم و دلم میخواد داد بزنم که " چی بگم از دست تو ای روزگار ای که در ناپایداری پایدار " .

خیلی قشنگه که یکی به فکرت باشه و از ته دل همیشه دوست داشته باشه و نفسش به نفست بند باشه و تو هم دلت بخواد براش بمیری ولی توی این میون با همدیگه دعوا هم بکنین و بعدش از اون آشتی های شیرینی که دلتون رو خالی می کنه هم باشه ما دیروز یه دعوای سوری داشتیم و یه آشتی توی همون مایه ها ، البته من همیشه دعوا رو راه میندازم و گلکم اصلا مقصر نیست  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 8:20 توسط نگار| |

دیشب دو تا مهمون عزیز خونه ما بودن و کلی خوش گذشت ولی یه موضوعی خیلی عذابم میده و اونم اینه که به طور غیر مستقیم اشاره کردم که از برخوردهای خانواده همسرم خوشم نمیاد و بعد کلی پشیمون شدم ، گفتم که از رفت و آمد زیاد خوشم نمیاد ولی اونا خیلی رفت و آمد می کنن و گفتم که دوست دارم بیشتر تنها باشم و گفتم که زیاد اهل تعارف کردن نیستم و از اینکه این حرفها رو زدم خیلی ناراحتم که چرا اینها رو گفتم آخه چرا نمی تونم جلوی زبون خودم رو نگهدارم.

بیشتر اوقات به خودم می گم وقتی که رفتم مهمانی و یا مهمان که واسم اومد دیگه اصلن پرحرفی نمی کنم و میزارم همه چیز قشنگ و طبق روال معمولی پیش بره ولی سریع تا یه بحث میشه من در مقابل رفتار خانواده همسرم جبهه می گیرم و ریز ریز رفتارهاشون رو زیرسئوال می برم نمی دونم چرا نمی تونم این حس رو از وجودم ریشه کن کنم. آخه از خیلی از رفتارهاشون و انتظاراتشون ناراحتم و دیگه صبرم به آخر رسیده نمی دونم چی کار کنم از خانوادم دورم و هیچ کس رو برای دردودل نمی شناسم و به خاطر همین هم بعضی از دوستها رو که می بینم تا حدودی از این دردودل ها رو باهاش دارم ، خلاصه اینم از شانس دیشب ما بود.

تا الان توی فکر دیشبم و سرم یه جورایی درد می کنه و نمی دونم تا کی این وضعیت میخواد ادامه پیدا کنه منظورم همین سردرد لعنتی هست ولی خوب دیگه کاریش نمیشه کرد. بازم خدا رو شکر که خیلی حرفها رو نزدم وگرنه ...

من یه عادتی دارم که وقتی غیبت می کنم عذاب خیلی سختی می کشم البته خودم خودم رو عذاب میدم و این به نظر خودم خیلی خوبه و باعث میشه که خیلی کم غیبت کنم و به طور غیرمستقیم.

خدایا هر چیزی که به صلاحمه سر راهم قرار بده ، خدایا من دیگه نمی تونم دیشب رو درستش کنم ولی کمکم کن دیگه شبهایی مثل دیشب رو برای خودم خراب نکنم. البته ناگفته نماند که فقط همون چند دقیقه اش از خودم بدم اومد ولی در کل شب خیلی خوبی بود و عالی گذشت ، خداجونم شکرت.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:39 توسط نگار| |

من درس زندگی رو از پدرم یاد گرفتم اون با وجود سختی هایی که فقط خدا می دونه داره می کشه ولی باز هم امیدوار هست و برخوردش با دیگران در حد عالیه ، وقتی کسی باهاش تلفنی صحبت می کنه اصلا این احساس بهش دست نمیده که اون در چه وضعیتی هست و چه زجری رو تحمل میکنه.

دیشب با همسرجان پیاده راه افتادیم و رفتیم سمت نمایشگاه کتاب ولی اونقدر صف خرید طولانی بود که از خریدن منصرف شدیم و همینطور قدم می زدیم تا اینکه با رییس همسرجان و خانومش تماس گرفتیم که اونا رو ببینیم و بعد از اینکه همدیگه رو دیدیم و کلی گشتیم دعوتشون کردیم برای امشب ، از پارسال که خونشون رفته بودیم دیگه من خانومش رو ندیده بودم تا امسال ، خیلی خانوم ماهی هست من خیلی دوسش دارم. خداجونم امشب رو به بهترین نحو برامون مقدر کن. خداجونم شکرت شکرت شکرت.

من می تونم دیگران رو ببخشم پس مهربونم.

من می تونم روی دیگران تاثیر بذارم پس نباید خودم رو دست کم بگیرم.

من می تونم توی کارم بهترین باشم پس اعتماد به نفس دارم.

من می تونم با آرامش زندگی کنم پس حق انتخاب دارم.

من می تونم به آرزوهام برسم پس اراده و آرمان دارم.

من می نویسم پس هستم.

  

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:56 توسط نگار| |

می دونم اینجا رو کمتر کسی می خونه ولی برای دل خودم می نویسم ، آرامش نوشیدن یک لیوان چای یا نسکافه و یا قهوه داغ توی یه بعدازظهر قشنگ زیر درختهای توت و انگور و پیچکهایی که کم مونده دور خودت تنیده بشن و صدای گنجشکها چه حال خوبی داره ، من دلم اون حال و هوا رو میخواد. روزای بارونی که نم نم بارون صورتت رو نوازش میده و بوی خاک بارون دیده چه حسی به آدم میده.

قشنگی های زندگی رو نمیشه توصیف کرد چرا که هر کسی یه جوری برای خودش تعریفش می کنه که می تونه خیلی خوب یا خیلی بد و یا خاکستری باشه یعنی نه سیاه و نه سفید.

من همیشه توی زندگیم یه جور نگرانی توام با ترس و دلهره همراهم هست و این برمیگرده به کودکی من و آزار و اذیتهایی که از طرف خانواده و مخصوصن برادرم می دیدم نمی دونم تا چه حد می تونه این کودک درونی که اینجوری رشد کرده و بزرگ شده رو تربیت کرد که دیگه همه چیز تموم شده و باید با آرامش و راحتی زندگی کنی.

با محیط اطرافم خیلی سخت ارتباط برقرار می کنم ولی دیگران خیلی به برقراری ارتباط با من علاقه دارن واقعا نمی دونم برای چی ، هر چی از دیگران بیشتر فاصله می گیرم بیشتر به طرفم میان ، از مکانهای شلوغ بدم میاد و دوست دارم بیشتر وقتم رو تنها و یا با دوستان خوبم باشم ، با خانواده همسرم زیاد احساس راحتی نمی کنم چون معتقدم دنیای اونا از دنیای من خیلی دوره و من هر وقت به دیدنشون میرم و یا اونا به دیدنم میان هیچ گونه حرف مشترکی ندارم.

به مادیات علاقه چندانی ندارم فقط در حد براورده کردن نیازهای اساسیم و آرامشم و از اینکه مثلا سوار یه پراید بشم و یا سوار پرشیا هیچ تفاوتی به حالم نمی کنه چون معتقدم فقط آرامش آدم رو شاداب نگه میداره نه خونه و ماشین چند میلیون تومانی برای من فرقی نمی کنه در آینده سوار بی ام و بشم یا توی بهترین جاها خونه داشته باشم ، من آرامش رو در یه همصحبتی خیلی دوستانه و گپ و گفت های دوره ای می بینم که همه حرف هم رو بفهمیم و با هم مسیرمون یکی باشه و توی اون محفل هنر نقش اساسی رو داشته باشه ، موسیقی نقاشی شعر و ...

دلم یه محفل ادبی و هنری میخواد و چند تا دوست مثل خودم که تمام حرفشون گرونی و پختن نهار و خرید و پول و پول و ثروت و ماشین و خونه و طلا نباشه من می خوام خودم باشم به همون اندازه ای که هستم از دنیا انتظار دارم که منو به آرزوهام برسونه. خدایا شکرت به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:27 توسط نگار| |

دیروز مرتب به خودم فکر می کردم به اینکه با آدمهای اطرافم چطوری برخورد می کنم و اینکه سهمم از زندگی چیه و تا حالا چیکار کردم به اینکه چرا اجازه میدم گاهی اوقات دیگران اینجوری باهام رفتار کنن و به اینکه چرا هنوز راه پیشرفتی رو که انتخاب کردم نرفتم و فقط منتظر این هستم که کسی دستم رو بگیره و توی این راه کورمال کورمال منو ببره ، نمی دونم چم شده این روزها احساس می کنم هدفهام بهم خیلی نزدیک شدن ولی خودم دیگه اون دختر پرشر و شور دیروزی نیستم نمی دونم چرا ، الان از لحاظ زندگی در فضایی خیلی خیلی مناسب تر از قبل زندگی می کنم ولی من یاد گرفتم برای بدست آوردن خواسته هام بجنگم و این راه پیشرفتم هست ، چند وقتیه که حوصله دید و بازدید رو ندارم دوست دارم وقتم تنظیم شده باشه دوست ندارم هر کسی هر وقت خواست توی حریم خصوصی من که همون خونه کوچیک و عاشقانمون هست وارد بشه ، من خودم زیاد اهل رفت و آمد نیستم ولی نمی دونم چه مهره ماری دارم که همه دوست دارن با من رفت و آمد کنن و از کارایی که می کنم و برنامه هایی که توی زندگیم دارم سر دربیارن.

سالها قبل کلاس شعر می رفتم و یه مجموعه شعر هم چاپ کردم حالا اون احساس ها به من دست میده ولی نه وقت کلاس شعر رو دارم و نه انگیزه ای برای رفتن ، احساس می کنم زندگیم داره از راه پر از جنب و جوشی که براش در نظر گرفته بودم به یه جاده باریک و یه طرفه ای به نام خانه تا اداره و دوباره از همون راه اداره تا خانه ختم میشه و من این جور زندگی تکراری و خسته کننده رو دوست ندارم.

نمی تونم کار نکنم چون اون موقع هم در خرج و مخارج زندگیمون می مونیم و هم اینکه من از خونه نشینی متنفرم ، خدایا ناشکری نمی کنم ولی تو می دونی می خواستم چی بنویسم ولی ننوشتم خودت کمکم کن که همه چیز درست پیش بره و من به اون هدف بزرگم توی زندگیم برسم. دیشب بدجوری سرم درد می کرد مجبور شدم قرص خواب آور بخورم و الان گیج گیج گیجم.

کاش زودتر عصر بیاد بعد شب بشه بعد این هفته ها هم بگذره و بعد من بتونم یه چند روزی راحت برم مسافرت فارغ از فکر اداره و کار و ....

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:0 توسط نگار| |

پرم از عشق و احساس پرم از واژه و تصویر حتمن امروز روز دیگری ست و حتمن این هفته هفته دیگریست پر از شور و عشق و شیدایی پر از مهربانی و عطوفت و پر از ایثار. احساس می کنم پاییز که می شود قدمهایم عاشقانه تر همراهم می شوند و پلکهایم قرار می گذارند با برگهای رنگارنگ و شبها می پرم از روی حواس پنجره و پر می کشم به آبشار زیبای ستارگان. نمی دانم پاییز که می شود شورانگیزتر از همیشه می شوم و مستم می نخورده مست مستم ، پاییزها را و زمستان ها را دوست دارم هر چند در کنارت هستم عاشقانه ، ولی باز مرا به یاد گذشته های قشنگمان که همه در پاییز و زمستان بود می اندازد. پاییز را دوست دارم چون مرا با تو آشنا کرد پاییز را دوست دارم چون با آن عاشق شدم و عشق شد همه وجودم و من سبز شدم و رفتم تا اوج ها و مثل پیچکی در حسی گرم و بهاری تنیده شدم به دور اندامت. پاییز من پاییز برگ ریز من دوستت دارم.

امروز ثبت نام کردم ، خدایا به امید تو.

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:23 توسط نگار| |

برای رسیدن به هر هدفی یه سری سختیها و مصائب و مشکلات رو باید پشت سر گذاشت ، هیچ آسایشی بدون رنج و سختی بدست نمیاد ، اگر میخوای پیشرفت کنی و به اهدافت برسی باید شب و روز تلاش کنی اونم توی یه مدت محدود و بعد یک عمر طعم اون چیزی رو که بدست آوری بچشی و لذت ببری ، نمی دونم چرا ما آدما تحمل رنج و سختی موقتی رو نداریم ولی می تونیم یک عمر با حسرت زندگی کنیم یعنی تحمل حسرت نداشتن رو تا آخر عمر می تونیم تحمل کنیم؟ نمی دونم فلسفه زندگی ما آدمها خیلی پیچیده هست و من در این باره نمی تونم حرفی بزنم چون از کوزه همان تراود که در اوست و نمی تونیم بیشتر از ظرفیت کسی ازش انتظار داشته باشیم.

این روزا روزای خیلی شلوغی رو پشت سر میگذرونم ، روزایی پر از خستگی و کمبود خواب ولی می دونم ثمره اش انقدر شیرین هست که بتونم تا ماهها پس از بدست آوردنش توی بیداری هم خواب باشم. خداجونم یعنی میشه ، خدایا خودت کمکم کن خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی. این یکی از بزرگترین اهداف زندگی منه یعنی در حال حاضر بزرگترین هدف زندگیم هست ، خدایا ناامیدم نکن.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:44 توسط نگار| |

این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای گذر عمرم رو و گذر روزهای قشنگ زندگیم رو احساس می کنم و دوست دارم که این دوران خیلی کند بگذره تا من لذت ببرم از لحظه لحظه بودنم در این لحظات ، زندگی منم مثل خیلی های دیگه پر از اتفاقهای خوب و بده ، نه همه چیز بر وفق مرادم پیش میره و نه از هر لحاظ مشکلی ندارم ، نه اتفاقا زندگی من خیلی معمولی و پر از اتفاقهای پیش پا افتادست ولی نمی دونم چرا احساس می کنم که می تونم از هر اتفاقی برداشت قشنگی داشته باشم حتی اونایی که اصلا باب میل من نیستن ، این روزهای قشنگ دیگه برنمیگردن روزهای جوونی و شادابی ، روزهایی که مثل الان فقط بیست و شش سالت باشه و پر باشی از آرزوهای بزرگ و رویاهای قشنگ.

اردیبهشت سال هشتاد و پنج به هم رسیدیم چقدر قشنگ بود اون اردیبهشت در صورتی که جشن ازدواج و رسیدنمون به هم اونجوری شد ولی باز هم خدا رو شکر که با آبرو برگزار شد. مهربونم هر وقت فکر می کنم که خدا تو رو به من داده تا در کنار تو به هر چی که دوست دارم برسم به خودم می بالم.

من بهترین همسر دنیا رو دارم و بخاطر همین هم هست که از همه لحظات زندگیم لذت می برم حتی اون لحظاتی که غمگینم ولی باز هم قشنگه همه چیز قشنگ و شیرینه برام ، فدای مهربونیات عزیزدلم.

آدمهایی اطرافمون هستن که فقط توی فکر مادیات زندگی هستن ، به فکر این هستن که خونشون رو دو تا کنن ، ماشینشون رو یه مدل بالاتر ببرن و زمینهایی رو بخرن که قراره در آینده قیمتشون زیادتر بشه ، نمی دونم فقط توی فکر طلا و پول و وسایل گرون قیمت هستن و توی این میون هیچ کس به عشق فکر نمی کنه به لطافت یک گل به گرمی یک قطره اشک از سر شوق و به زیبایی لبخندی که از سر رضایت به لبمون میاد ، نمیدونم این دنیا به کی وفا کرده که همه چسبیدن تا داشته هاشون رو چند برابر کنن ، خدای من آرامش فقط آرامش رو از زندگی ما نگیر و روز به روز احساس خوشبختی رو در زندگیمون افزون کن. آمین یا رب العالمین.

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:26 توسط نگار| |

راضیم می کنه

اینجا و این زندگی ، حتی همین اتفاقای تکراری

زندگی می کنم با همین روزای پشت سر هم و لحظه های قشنگ همیشه

دوباره میگم راضیم می کنه

همه چیز این زندگی منو راضی می کنه که بگم

بازم دوست دارم و تا همیشه دوست دارم مهربونم

و میخوام همیشه با تو باشم

به خاطر همه محبت هات ممنونم و ممنونم و ممنونم

همه این روزا تموم میشن ولی فقط خاطره های خوبه که به یاد می مونه

راستی عزیزم یادت میاد اولین روزی که همدیگرو دیدیم چقدر هوا قشنگ بود

بارونی بود و یکمی هم باد می اومد ، من اون حال و هوا رو دوست داشتم

راضیم می کنه همه چیز این زندگی منو راضی می کنه که فقط با تو باشم مثل روز اول آشناییمون.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:0 توسط نگار| |

دیروز بعد از ظهر میرم آموزشگاهی که قبلا تدریس می کردم کلی ذوق زده می شم و می شن و کلی می شینیم حرف می زنیم میام بیرون احساس سبکی می کنم هوای خنک پاییزی هم بهم انرژی مضاعفی میده و فکر می کنم به اینکه چقدر داشتن دوست خوبه خیلی وقته که دوستام رو ندیدم و بجز اونا هم نتونستم با کسی اینهمه صمیمی بشم و حالا بعد از مدتها با دوستانی برخورد کردم که مثل قدیم ها خوشحالم کردند هر چند رابطه عمیقی نداریم ولی منو یاد دوستای صمیمیم انداختن و کلی انرژی مثبت گرفتم آخه هیچ کدوم از دوستای صمیمیم توی شهری که زندگی می کنم نیستن ، میرم و یه مقدار خرید می کنم و برمیگردم خونه ، به مهربون زنگ می زنم می گم بیاد دنبالم بریم خونه بابا یعنی بابای مهربون ، میاد ولی میگه که خواهر بزرگه اونجاست و از اونجایی که رابطمون باهاشون خوب نیست نمیریم.

شام میخوریم و سریال تماشا می کنیم و بعد هم می خوابیم ، من که اصلن نفهمیدم کی خوابم برد چون حین تماشای سریال هم خواب بودم و هم بیدار.

امروز صبح بعد از مدتها صبحانه خوردیم ، خیلی چسبید و الان نه خستم و نه گرسنه حتی سمت فلاکس چای اداره هم نرفتم ، آخه من و مهربون اصلا عادت نداریم صبحانه بخوریم ولی از امروز تصمیم گرفتیم که یه تغییراتی در روند زندگیمون بدیم و این هم یکی از اون تغییرات هستش.

خدایا به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی و با دادنش قصد امتحان کردن من رو داری و همه نعمتهایی که به من ندادی و ندادنت حتما حکمتی داشته شکرت شکرت شکرت و هزاران هزار مرتبه شکرت.

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:51 توسط نگار| |

ساعت ۴:۴۵ همسرجان میاد دنبالم مهربونم خسته و گرسنه هست آخه نهار نخورده ، سر راه نون گرم میگیریم وقتی رسیدیم خونه نون گرم با انگور میخوریم ، مهربون میگه غذای زمان پیامبره ، بعد از اون یه چرت کوچیک و صدای تلفن که تمام قشنگی اون خواب رو از سرمون می پرونه.

بعد از ظهر مهربون برای کاری میره بیرون ، ساعت ۸ و خورده ای هست و من نمازم رو خوندم زنگ میزنم به مهربون میگم بیاد دنبالم ، میاد و میریم بیرون شام میخوریم ، بابا و مامان مهربون با داداش و زن داداشش توی پارک نشستن ولی من حوصله ندارم برم خیلی خستم و چشمام پر خوابه ، منو میرسونه خونه و میره که یه سری برگه های کاریش رو از داداشش بگیره ، من میام خونه و سریال روز حسرت رو می بینم ، بعد از سریال نمی دونم کی خوابم برد فقط تونستم خودم رو به رختخوابم برسونم.

امروز حالم زیاد خوب نیست ، یه دل درد شدید دارم نمی دونم مرخصی بگیرم برم خونه یا اینکه بمونم و کارم رو ادامه بدم و دندون رو جیگر بزارم و مرخصی هام رو جمع کنم تا اینکه یه مرخصی تپل بشه و بتونم برم یه چند روزی مسافرت.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:28 توسط نگار| |

یه چای داغ برای خودم می ریزم و پیش خودم میگم زندگی خیلی قشنگه خیلی قشنگ تر از اینکه ما بخوایم با افکار موذی و پلید اونو توی نظرمون زشت جلوه بدیم. یه کاکائو از توی کیفم درمیارم از همونایی که با همسرجان از مغازه دوستش خریدیم ولی فرداش که برای درد معده همسرجان رفتیم دکتر کاکائو هم جزو یکی از اون مواد غذایی بود که نمی بایست بخوره و حالا من موندم با یه عالمه کاکائو که خیلیهاش رو بخشیدم و بقیشو هم میارم اداره که با چایی بخورم.

این دو سه روزی که پهلوی خانوادم بودم خیلی خوش گذشت با تمام اتفاقهای خوب و بدش و اون دعوایی که داداشم درست کرد ولی خوب به هر حال کلا خوب بود. 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:51 توسط نگار| |

عید فطر رو به همه اونایی که اینجا رو می خونن تبریک میگم و امیدوارم تا عید فطر سال آینده به آرزوهاتون رسیده باشین.

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:53 توسط نگار| |

سرم درد می کنه ، سرم داره می ترکه ، عصبانیم خیلی زیاد ، خسته ام و کارم هم زیاده ، یه عالمه نامه مونده که باید سروسامون بدم ، من خستم خسته خسته خسته.
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:50 توسط نگار| |

من اطمینان دارم هیچ آدمی به طور کامل از زندگیش راضی نیست و یه لحظاتی دوست داره که توی خودش باشه و از نارضایتی هاش با هیچ کس حرف نزنه و همه رو بریزه توی خودش.

فردا عیده ولی من امشب تنهام و همسرجان برای کاری داره میره اصفهان ، انشاا... که سلامت بره و برگرده ، خداجونم خودت مواظب عزیزدلم باش ، من تنها گل زندگیم رو به تو می سپارم.

عید سعید فطر رو پیشاپیش به هر کسی که این مطلب رو می خونه تبریک میگم.

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:8 توسط نگار| |

ماه رمضون با تموم خاطرات خوبش داره میره و معلوم نیست ما سال آینده هستیم یا نه که بتونیم از شبهای قدرش بهره ای ببریم و توی این ماه خودمون رو از نو بسازیم. فردا آخرین روز ماه رمضونه ، خداجونم قربون حکمتت قربون رحمتت چی داری توی این ماه که ما رو اینهمه شیفته خودش میکنه ، وقتای خواب آلودی سحر و دعاهای از ته دل ، وقتای افطاری و نذری پذون و مهمونی ، وقتای دعادعا خوندنای زیرلب و وردای تموم نشدنی شب قدر ، جوشن کبیر و الغوث الغوث ، همشون تموم شدن و حالا عید فطر منتظره تا ما درو به روش وا کنیم. خداجونم به خاطر همه چیز شکرت.
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:2 توسط نگار| |

من اینجا رو برای نوشتن خاطراتم انتخاب کردم ، محیط مجازی که می تونه کلی دوستای واقعی برام پیدا کنه.

تولد وبلاگم مبارک.

فعلا همین.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:17 توسط نگار| |


Design By : Night Skin