دفتر خاطرات من
برای دل خودم
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر سفر نکنیم اگر مطالعه نکنیم اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر بنده ی عادتهای خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم اگر دچار روزمرگی شويم اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نكنيم همان احساسات زيبايی كه موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش در می آورد مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم اگر حاشيه ی امنيت خود را براي آرزويی نامطمئن به خطر نياندازيم اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتی عاقلانه بگريزيم اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم! شاد بودن را فراموش نكنيم! مهم اینه که خدای خودت همه چیز رو دربارت بدونه ، یه بزرگی می گفتش که راز شکست آدما در راضی نگه داشتن دیگران هست و واقعا راست می گفت ، نمیشه تو یه جوری زندگی کنی که همه ازت راضی باشن اونوقته که هم ازت توقع زیادی دارن و هم زندگی خودت رو اونجوری که میخوای نمی تونی بسازی. خدایا خودت کمکم کن ، هیچ وقت ناشکری نمی کنم اگه دردودلی می کنم منو ببخش خدایا بخاطر این هست که خیلی وقتها صبرم از دست خیلی آدمها سر میره خدایا اونقدر ایمانم رو قوی کن که هیچ کس و هیچ چیز نتونه منو عصبانی و ناراحت کنه ، خدایا ازت ممنونم به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی. از وجدان به نگارجون : بی خیال نگارجون چون میگذرد غمی نیست. از نگارجون به وجدان : اما آخه ای وجدان آگاه چون بگذرد کمی نیست. می دونین هیچ چی بیشتر از توقع زیاد منو عصبانی نمی کنه مثلا روزای جمعه تنها روزی هست که مهربون میتونه بخوابه و تقریبا استراحت کنه ، پنج شنبه شب همین خواهر مهربون تماس می گیرن و می فرماین که دایی مادرشون فوت کرده و مادرشون و خودش و یکی دیگه از خواهرها ( همون دوتا خواهری که دیشب اومدن خونمون ) قراره که فردا برن برای خاکسپاری ، حالا اصلا این دایی مادره رو سالهاست که اصلا اسمش رو هم نشنیدن چه رسد به اینکه ببیننش و از مهربون خواستن که ببره اونا رو برسونه ، خونه دایی مادره توی یه شهر دیگست و مهربون هم گفته بود که من مهمان دارم و نمی تونم اینکار رو بکنم گفتن خوب پس مامان چیکار کنه ؟؟؟؟؟؟!!!!!! حالا این در حالی هست که یکی از این خواهرها ماشین داره و میتونن با اون برن مهربون گفت خوب با ماشین اونا برین که گفتن ماشینش خرابه ولی دیشب با ماشین خودشون اومدن خونمون !!!! مهربون گفت در هر صورت من مهمان دارم ، دوباره تماس گرفتن و گفتن که خوب پس بیا ما رو برسون و برگرد نمیخواد بمونی باهامون برگردی ، مهربون خیلی عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد ، حالا من می خوام حتمن توی خونه خودشون جوابشون رو بدم دیشب خواستم بحثش رو پیش بکشم ولی گفتم هر چی باشه مهمان هستن و این اصلا درست نیست. خلاصه کلی توقعات دیگه هم دارن که اگه بخوام بنویسم کلی زمان میبره ولی تصمیم گرفتم که حتما جوابشون رو بدم ، مثلا توی اون سه روز تعطیلی عید فطر ورداشتن رفتن دنبال پدر و مادرشون که از اصفهان برشون گردونن ، پدر و مادره رفتن هواخوری خونه دخترشون و حالا این دوتا برادر باید با ماشین خودشون برن دنبالشون برشون گردونن مبادا اونا دست توی جیب کنن و با سرویس بیان تازشم اگه با سرویس میومدن می بایست این دو تا برادر حساب می کردن ، خلاصه به خاطر اینکه پدرشون نازک نارنجی تشریف دارن و حتمن باید بعد از هر مسافتی بایستن و استراحت کنن و صبحانه و نهار و شام بخورن بایستی که اینا دنبالشون میرفتن و وقت و پول نازنینشون رو هدر می دادن ، اونم برای پدری که زندگیشون رو از این رو به اون رو کرده ، خدایا منو ببخش دارم کلافه میشم از دستشون. می دونم پدر و مادر به گردن بچه هاشون حق زیادی دارن اما نه در این حد که گاهی زندگی بچه هاشون رو به نابودی بکشونن ، مثلا اون روزی که رفته بودن دنبال پدر و مادرشون نزدیک بوده برن توی دره چون هر دوتا خسته بودن و دوست داشتن زودتر برن و برگردن که کنار همسراشون باشن ، من کلی برای اون سه روز نقشه کشیده بودم ولی در هر صورت من همه نقشه هام رو عملی کردم زنگ زدم به دامادمون و گفتم بیاد دنبالم اون طفلک هم از شهرستان ورداشته اومده دنبالم چون من گواهینامم یکساله هست و نمی تونم خارج از شهر رانندگی کنم ، ماشینمون رو ورداشتیم رفتیم خونشون و بعد هم به اتفاق خواهرم و خواهرزاده هام رفتیم شهر پدر و مادرم اینا و کلی با خونوادم خوش گذشت ، اینا فکر کردن اگه مهربون بره منم مجبورم توی خونه بمونم و ... می دونم سرتون رو درد آوردم ولی دیگه داشتم می ترکیدم ، مهربون از دستشون کلافه هست و قراره جفتمون سنگهامون رو باهاشون وابکنیم. چهارشنبه شب : همراه با رییس همسرجان و خانمش در شهر می چرخیم و حرف می زنیم البته در ماشین هستیم نه پیاده ، به جای باصفایی می رویم و شام را میل می نماییم و دوباره می چرخیم و می آییم خانه ما و شب نشینی می نماییم تا دیروقت و بعد آنها می روند هتلشان و ما هم پنج شنبه صبح : کلی کار ریخته روی سرم و در حال آماده کردن نهار هستم که متوجه میشوم برای سالاد کاهو ندارم خیلی سریع به سرعت برق و باد می پرم میدون تره بار و کاهو می خرم همراه با دوغ و نوشابه و کلی فکر می کنم که چیزی کم دارم یا نه که می بینم چیزی کم ندارم و می آیم خانه. پنج شنبه ظهر : آبجی کوچیکه و همسرشون تشریف میارن و بعد از کلی خوشحالی نمودن و صرف نهار ظهرنشینی می کنیم و قرار بیرون را می گذاریم. آقایون : ما می خوایم یه چرت بخوابیم. خانومها : با روغن لادن کسی بعد از نهار چرت نمی زنه بعد از ظهر پنج شنبه : کلی می گردیم و می چرخیم و اندکی خرید می نماییم و شام را در جوجه کبابی جایتان سبز می خوریم و باز هم ماشین بازی می کنیم و می آییم خانه. پنج شنبه شب : تا ساعت پنج صبح با آبجی کوچیکه حرف می زنیم و کلی دردودل می کنیم و از شادیها و ناراحتیها و دغدغه های خودمان می گوییم و بعد جمعه صبح : مهربون من برای نهار ماهی خریده و تازه از بیرون آمده و سپس همراه با همسرجان آبجی کوچیکه سفره صبحانه رو ساعت ۱۱:۱۵ پهن می دهند و ما صبحانه میل می نماییم. جمعه ظهر : ساعت از ۴ گذشته که ما مشغول خوردن باقالی پلو با ماهی می شویم جای همگی سبز. جمعه شب : باز هم ماشین بازی و گشت و گذار و خرید و اما این دفعه خرید به میزان ولخرجی از مام و ادکلن گرفته تا هله هوله و لباس و ... و شام را در ساعت ۲۰ دقیقه به دوازده شب در یک مکان سنتی میل می نماییم. شنبه صبح : ساعت ۲۰ دقیقه به ۹ صبح همراه با آبجی کوچیکه و همسرجانش به اداره می آیم و آنها به ترمینال می روند جهت عزیمت به شهرشان. خدا را شکر به سلامت رسیدند و من حالا خوشحالم که همه چیز به خوبی و خوشی سپری شد ، در این دو روزه کلی به شوخی های بامزه همسرگرام آبجی کوچیکه خندیدیم واقعا بانمک تشریف دارند. روزها خیلی سریع می گذرن و اصلا این اجازه رو به آدم نمیدن که در موردشون بخواد فکر کنه باورم نمیشه که امروز چهارشنبه هست گاهی اوقات از اینکه اینهمه گذر زمان رو احساس نمی کنم کلافه میشم و دلم میخواد داد بزنم که " چی بگم از دست تو ای روزگار ای که در ناپایداری پایدار " . خیلی قشنگه که یکی به فکرت باشه و از ته دل همیشه دوست داشته باشه و نفسش به نفست بند باشه و تو هم دلت بخواد براش بمیری ولی توی این میون با همدیگه دعوا هم بکنین و بعدش از اون آشتی های شیرینی که دلتون رو خالی می کنه هم باشه ما دیروز یه دعوای سوری داشتیم و یه آشتی توی همون مایه ها ، البته من همیشه دعوا رو راه میندازم و گلکم اصلا مقصر نیست بیشتر اوقات به خودم می گم وقتی که رفتم مهمانی و یا مهمان که واسم اومد دیگه اصلن پرحرفی نمی کنم و میزارم همه چیز قشنگ و طبق روال معمولی پیش بره ولی سریع تا یه بحث میشه من در مقابل رفتار خانواده همسرم جبهه می گیرم و ریز ریز رفتارهاشون رو زیرسئوال می برم نمی دونم چرا نمی تونم این حس رو از وجودم ریشه کن کنم. آخه از خیلی از رفتارهاشون و انتظاراتشون ناراحتم و دیگه صبرم به آخر رسیده نمی دونم چی کار کنم از خانوادم دورم و هیچ کس رو برای دردودل نمی شناسم و به خاطر همین هم بعضی از دوستها رو که می بینم تا حدودی از این دردودل ها رو باهاش دارم ، خلاصه اینم از شانس دیشب ما بود. تا الان توی فکر دیشبم و سرم یه جورایی درد می کنه و نمی دونم تا کی این وضعیت میخواد ادامه پیدا کنه منظورم همین سردرد لعنتی هست ولی خوب دیگه کاریش نمیشه کرد. بازم خدا رو شکر که خیلی حرفها رو نزدم وگرنه ... من یه عادتی دارم که وقتی غیبت می کنم عذاب خیلی سختی می کشم البته خودم خودم رو عذاب میدم و این به نظر خودم خیلی خوبه و باعث میشه که خیلی کم غیبت کنم و به طور غیرمستقیم. خدایا هر چیزی که به صلاحمه سر راهم قرار بده ، خدایا من دیگه نمی تونم دیشب رو درستش کنم ولی کمکم کن دیگه شبهایی مثل دیشب رو برای خودم خراب نکنم. البته ناگفته نماند که فقط همون چند دقیقه اش از خودم بدم اومد ولی در کل شب خیلی خوبی بود و عالی گذشت ، خداجونم شکرت. دیشب با همسرجان پیاده راه افتادیم و رفتیم سمت نمایشگاه کتاب ولی اونقدر صف خرید طولانی بود که از خریدن منصرف شدیم و همینطور قدم می زدیم تا اینکه با رییس همسرجان و خانومش تماس گرفتیم که اونا رو ببینیم و بعد از اینکه همدیگه رو دیدیم و کلی گشتیم دعوتشون کردیم برای امشب ، از پارسال که خونشون رفته بودیم دیگه من خانومش رو ندیده بودم تا امسال ، خیلی خانوم ماهی هست من خیلی دوسش دارم. خداجونم امشب رو به بهترین نحو برامون مقدر کن. خداجونم شکرت شکرت شکرت. من می تونم دیگران رو ببخشم پس مهربونم. من می تونم روی دیگران تاثیر بذارم پس نباید خودم رو دست کم بگیرم. من می تونم توی کارم بهترین باشم پس اعتماد به نفس دارم. من می تونم با آرامش زندگی کنم پس حق انتخاب دارم. من می تونم به آرزوهام برسم پس اراده و آرمان دارم. من می نویسم پس هستم. قشنگی های زندگی رو نمیشه توصیف کرد چرا که هر کسی یه جوری برای خودش تعریفش می کنه که می تونه خیلی خوب یا خیلی بد و یا خاکستری باشه یعنی نه سیاه و نه سفید. من همیشه توی زندگیم یه جور نگرانی توام با ترس و دلهره همراهم هست و این برمیگرده به کودکی من و آزار و اذیتهایی که از طرف خانواده و مخصوصن برادرم می دیدم نمی دونم تا چه حد می تونه این کودک درونی که اینجوری رشد کرده و بزرگ شده رو تربیت کرد که دیگه همه چیز تموم شده و باید با آرامش و راحتی زندگی کنی. با محیط اطرافم خیلی سخت ارتباط برقرار می کنم ولی دیگران خیلی به برقراری ارتباط با من علاقه دارن واقعا نمی دونم برای چی ، هر چی از دیگران بیشتر فاصله می گیرم بیشتر به طرفم میان ، از مکانهای شلوغ بدم میاد و دوست دارم بیشتر وقتم رو تنها و یا با دوستان خوبم باشم ، با خانواده همسرم زیاد احساس راحتی نمی کنم چون معتقدم دنیای اونا از دنیای من خیلی دوره و من هر وقت به دیدنشون میرم و یا اونا به دیدنم میان هیچ گونه حرف مشترکی ندارم. به مادیات علاقه چندانی ندارم فقط در حد براورده کردن نیازهای اساسیم و آرامشم و از اینکه مثلا سوار یه پراید بشم و یا سوار پرشیا هیچ تفاوتی به حالم نمی کنه چون معتقدم فقط آرامش آدم رو شاداب نگه میداره نه خونه و ماشین چند میلیون تومانی برای من فرقی نمی کنه در آینده سوار بی ام و بشم یا توی بهترین جاها خونه داشته باشم ، من آرامش رو در یه همصحبتی خیلی دوستانه و گپ و گفت های دوره ای می بینم که همه حرف هم رو بفهمیم و با هم مسیرمون یکی باشه و توی اون محفل هنر نقش اساسی رو داشته باشه ، موسیقی نقاشی شعر و ... دلم یه محفل ادبی و هنری میخواد و چند تا دوست مثل خودم که تمام حرفشون گرونی و پختن نهار و خرید و پول و پول و ثروت و ماشین و خونه و طلا نباشه من می خوام خودم باشم به همون اندازه ای که هستم از دنیا انتظار دارم که منو به آرزوهام برسونه. خدایا شکرت به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی. سالها قبل کلاس شعر می رفتم و یه مجموعه شعر هم چاپ کردم حالا اون احساس ها به من دست میده ولی نه وقت کلاس شعر رو دارم و نه انگیزه ای برای رفتن ، احساس می کنم زندگیم داره از راه پر از جنب و جوشی که براش در نظر گرفته بودم به یه جاده باریک و یه طرفه ای به نام خانه تا اداره و دوباره از همون راه اداره تا خانه ختم میشه و من این جور زندگی تکراری و خسته کننده رو دوست ندارم. نمی تونم کار نکنم چون اون موقع هم در خرج و مخارج زندگیمون می مونیم و هم اینکه من از خونه نشینی متنفرم ، خدایا ناشکری نمی کنم ولی تو می دونی می خواستم چی بنویسم ولی ننوشتم خودت کمکم کن که همه چیز درست پیش بره و من به اون هدف بزرگم توی زندگیم برسم. دیشب بدجوری سرم درد می کرد مجبور شدم قرص خواب آور بخورم و الان گیج گیج گیجم. کاش زودتر عصر بیاد بعد شب بشه بعد این هفته ها هم بگذره و بعد من بتونم یه چند روزی راحت برم مسافرت فارغ از فکر اداره و کار و .... امروز ثبت نام کردم ، خدایا به امید تو. این روزا روزای خیلی شلوغی رو پشت سر میگذرونم ، روزایی پر از خستگی و کمبود خواب ولی می دونم ثمره اش انقدر شیرین هست که بتونم تا ماهها پس از بدست آوردنش توی بیداری هم خواب باشم. خداجونم یعنی میشه ، خدایا خودت کمکم کن خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی. این یکی از بزرگترین اهداف زندگی منه یعنی در حال حاضر بزرگترین هدف زندگیم هست ، خدایا ناامیدم نکن. اردیبهشت سال هشتاد و پنج به هم رسیدیم چقدر قشنگ بود اون اردیبهشت در صورتی که جشن ازدواج و رسیدنمون به هم اونجوری شد ولی باز هم خدا رو شکر که با آبرو برگزار شد. مهربونم هر وقت فکر می کنم که خدا تو رو به من داده تا در کنار تو به هر چی که دوست دارم برسم به خودم می بالم. من بهترین همسر دنیا رو دارم و بخاطر همین هم هست که از همه لحظات زندگیم لذت می برم حتی اون لحظاتی که غمگینم ولی باز هم قشنگه همه چیز قشنگ و شیرینه برام ، فدای مهربونیات عزیزدلم. آدمهایی اطرافمون هستن که فقط توی فکر مادیات زندگی هستن ، به فکر این هستن که خونشون رو دو تا کنن ، ماشینشون رو یه مدل بالاتر ببرن و زمینهایی رو بخرن که قراره در آینده قیمتشون زیادتر بشه ، نمی دونم فقط توی فکر طلا و پول و وسایل گرون قیمت هستن و توی این میون هیچ کس به عشق فکر نمی کنه به لطافت یک گل به گرمی یک قطره اشک از سر شوق و به زیبایی لبخندی که از سر رضایت به لبمون میاد ، نمیدونم این دنیا به کی وفا کرده که همه چسبیدن تا داشته هاشون رو چند برابر کنن ، خدای من آرامش فقط آرامش رو از زندگی ما نگیر و روز به روز احساس خوشبختی رو در زندگیمون افزون کن. آمین یا رب العالمین. اینجا و این زندگی ، حتی همین اتفاقای تکراری زندگی می کنم با همین روزای پشت سر هم و لحظه های قشنگ همیشه دوباره میگم راضیم می کنه همه چیز این زندگی منو راضی می کنه که بگم بازم دوست دارم و تا همیشه دوست دارم مهربونم و میخوام همیشه با تو باشم به خاطر همه محبت هات ممنونم و ممنونم و ممنونم همه این روزا تموم میشن ولی فقط خاطره های خوبه که به یاد می مونه راستی عزیزم یادت میاد اولین روزی که همدیگرو دیدیم چقدر هوا قشنگ بود بارونی بود و یکمی هم باد می اومد ، من اون حال و هوا رو دوست داشتم راضیم می کنه همه چیز این زندگی منو راضی می کنه که فقط با تو باشم مثل روز اول آشناییمون. شام میخوریم و سریال تماشا می کنیم و بعد هم می خوابیم ، من که اصلن نفهمیدم کی خوابم برد چون حین تماشای سریال هم خواب بودم و هم بیدار. امروز صبح بعد از مدتها صبحانه خوردیم ، خیلی چسبید و الان نه خستم و نه گرسنه حتی سمت فلاکس چای اداره هم نرفتم ، آخه من و مهربون اصلا عادت نداریم صبحانه بخوریم ولی از امروز تصمیم گرفتیم که یه تغییراتی در روند زندگیمون بدیم و این هم یکی از اون تغییرات هستش. خدایا به خاطر همه نعمتهایی که به من دادی و با دادنش قصد امتحان کردن من رو داری و همه نعمتهایی که به من ندادی و ندادنت حتما حکمتی داشته شکرت شکرت شکرت و هزاران هزار مرتبه شکرت. بعد از ظهر مهربون برای کاری میره بیرون ، ساعت ۸ و خورده ای هست و من نمازم رو خوندم زنگ میزنم به مهربون میگم بیاد دنبالم ، میاد و میریم بیرون شام میخوریم ، بابا و مامان مهربون با داداش و زن داداشش توی پارک نشستن ولی من حوصله ندارم برم خیلی خستم و چشمام پر خوابه ، منو میرسونه خونه و میره که یه سری برگه های کاریش رو از داداشش بگیره ، من میام خونه و سریال روز حسرت رو می بینم ، بعد از سریال نمی دونم کی خوابم برد فقط تونستم خودم رو به رختخوابم برسونم. امروز حالم زیاد خوب نیست ، یه دل درد شدید دارم نمی دونم مرخصی بگیرم برم خونه یا اینکه بمونم و کارم رو ادامه بدم و دندون رو جیگر بزارم و مرخصی هام رو جمع کنم تا اینکه یه مرخصی تپل بشه و بتونم برم یه چند روزی مسافرت. این دو سه روزی که پهلوی خانوادم بودم خیلی خوش گذشت با تمام اتفاقهای خوب و بدش و اون دعوایی که داداشم درست کرد ولی خوب به هر حال کلا خوب بود. فردا عیده ولی من امشب تنهام و همسرجان برای کاری داره میره اصفهان ، انشاا... که سلامت بره و برگرده ، خداجونم خودت مواظب عزیزدلم باش ، من تنها گل زندگیم رو به تو می سپارم. عید سعید فطر رو پیشاپیش به هر کسی که این مطلب رو می خونه تبریک میگم. تولد وبلاگم مبارک. فعلا همین.
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


