تبليغاتX
دفتر خاطرات من
برای دل خودم
دیشب با مهربون رفتیم خرید کلی خرید کردیم ، تا ساعت دوازده شب داشتیم خریدها رو جا میدادیم ، از بیرون که اومدیم دقیقا از سر تا پامون عرق می ریخت ، مهربون هنوز پایین بود و داشت کم کم خریدها رو می آورد بالا من سریع پریدم و یه دوش توپ گرفتم و اومدم سراغ چیدن خریدها ، بعد هم مهربون رفت دوش گرفت و دو تایی چیدن و مرتب کردن رو انجام دادیم ، دلم لک زده بود واسه خیلی چیزهای ساده خیلی اتفاقات تکراری و ساده که شاید کسی باورش نشه دلتنگ این همه سادگی شده بودم.

امروز از صبح علی الطلوع تا لحظه الان داشتم مثل کوزت کار می کردم البته توی اداره ، حالا هم کلی خسته ام و کلی کار دارم و نوبت آرایشگاه دارم و باید برم یه شام توپ آماده کنم و باید برم کلی میوه بشورم و باید برم کلی جابجایی وسایل توی خونه دارم و باید برم و باید برم و باید برم...

با همه داغ که از گردش دوران دارم

من به زیبایی این زندگی ایمان دارم

                                                     "نیما یوشیج"

+ تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:13 نويسنده نگار |

بالاخره امتحانات تموم شد و من شادان و خندان برگشتم اداره ، مرخصی بودم و تازه برگشتم ، پنج شنبه بعد از ظهر که آخرین امتحانم رو دادم مثل این بود که بار سنگینی رو از روی دوش من برداشته باشن ، پنج شنبه شب رفتیم خونه بابای مهربون و من کادو روز مادر رو به مامان مهربون دادم ، توی امتحانات وقت سر خاروندن هم نداشتم چه رسد به خرید کادو و سر زدن ، جمعه ظهر هم خونه یکی از خواهرای مهربون بودیم و بعد از ظهر برگشتیم ، هنوز وقت خرید پیدا نکردم و احتمالا توی این هفته بریم یه خرید کلی انجام بدیم.

خیلی احساس خوبیه تا هر ساعتی که بخوای بخوابی و بعد هم بلند شی تلویزیون تماشا کنی ، بیرون بری و ... دیروز کلی کار انجام دادم ، یک کوه لباس کثیف بود که همه رو جدا کردم و مشکی ها جدا رنگی ها جدا و ... ریختم توی ماشین و همه رو سر و سامون دادم ، کلی لیوان و استکان بود که با سفیدکننده برق انداختم ، گردگیری کردم و تغییر دکوراسیون دادم ، خیلی از کارها رو باید توی این یه هفته انجام بدم ، برنامه ریزی کردم اساسی.

دلم واسه خودم تنگ شده بود ، دلم واسه مهربون تنگ شده بود ، دلم واسه همه چیز تنگ شده بود از بس صبح که از خواب بیدار می شدم سرم توی کتاب و جزوه بود تا شب ، خیلی خیلی خوبه همه چیز ، دلم برای خوندن وبلاگای شما دوستای گلم خیلی تنگ شده بود ، از صبح دارم می خونم ولی تمومی نداره ، هنوز معلوم نیست ترم تابستونی می گیرم یا نه ، بستگی به این داره که چی ارائه میشه؟ توی همین دانشگاه ارائه میشه یا باید برم یه شهر دیگه ، اگه برم چی میشه اگه نرم چی میشه؟

آخه من به خاطر کارم خیلی کم می تونم واحد بردارم و این باعث میشه که زمان زیادی رو از دست بدم. نمی دونم چی میشه ببینم خدا چی میخواد ، دعا کنین دانشگاه خودمون واحد ارائه بده که من بتونم بگیرم.

 

+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:43 نويسنده نگار |

همه حرفهایی که اینجا می نویسم حرفهای دلمه پس خواهش می کنم دلسوزانه بخونین و نظر بدین :

چند روزه دارم به این فکر می کنم که من به درد شغل دولتی اونم از نوع کارمندی نمی خورم ، از اینکه باید هر روز صبح زود بیدار شی و تند و تند بیای اداره و بعد هم در یه محیط خشک و خالی از احساس (نمیدونم بقیه ادارات هم همینطوره آیا؟) کار کنی متنفرم ، از اینکه مجبورم از صبح تا بعد از ظهر کسانی رو تحمل کنم متنفرم ، از اینکه نصف بیشتر عمرم رو پشت میز و صندلی بشینم و هر چی درد و مرضه توی دنیا بگیرم متنفرم ، اگر کارم راحت بود اگر محیط کارم اون آرامش رو داشت که من ازش لذت ببرم اگر همکارام جوری بودن که از بودن باهاشون لذت می بردم اگر و هزاران اگر دیگه شاید اینجوری فکر نمی کردم ولی حالا نمی تونم فکرش رو بکنم که سالها جون بکنم تا آیا تبدیل وضعیت بشم یا نه ، اگر رسمی این اداره دولتی بودم که اسمش تا فراسوی مرزهای کشورمون رفته و همه کشور ما رو به این نام میشناسن هیچ دلهره و اضطراب و نگرانی و ناراحتی نداشتم ولی حالا تمام کارها و بدبختی ها رو می کشیم و پولش توی جیب کسای دیگه میره

به سرم زده برم توی کار آزاد البته نه اینکه یه دفعه ای بیام خودم رو بدبخت کنم بیشتر دوست دارم از کم شروع کنم تا به زیاد برسم ، فعلن دارم پول جمع می کنم تا بتونم یه شرکت بزنم که هم خودم رئیس خودم باشم و هم اینکه بتونم به اون زندگی که مدنظرم هست برسم ، نه مسافرتی نه برنامه ای ، هر جا میری زیر ذره بینی نمی تونی درست بپوشی درست بگردی اونجوری که به سلیقه ات هست رفتار کنی ، نمی دونم شاید شما هم مشکل منو داشته باشین ولی من دیگه واقعا بریدم

فشار درسها و امتحانات از یه طرف ، فشار کاری از یه طرف ، مسئولیت خونه و زندگی هم از یه طرف دیگه و همه اینها به کنار مجبوری جوری زندگی کنی که تو نیستی ، قبل از اینکه بیام اداره بی نهایت شلوغ و شیطون و شاد و ترگل ورگل بودم ولی حالا چون خیلی از حرفها رو نباید بزنم خیلی کارها رو نباید انجام بدم خیلی جاها رو نباید برم و ... به یه فرد افسرده و عصبی تبدیل شدم

همه میخوان از کارت سردرآرن ، بدونن کجا زندگی می کنی چی می پوشی چی می خوری کجا میری با همسرت و خانواده همسرت رابطت چطوره ، خونوادت کین کجان چیکار می کنن و بعد هم بشینن و پشت سرت حرف بزنن ولی من اینجور زندگیها رو دوست ندارم ، دلم میخواد آزاد باشم فقط همین

دلم میخواد صبح که میشه با فکر باز روزم رو شروع کنم نه با یه عالمه فکر بیخود ، دلم میخواد هر روز چهره ام جوونتر و شاداب تر بشه نه اینکه مجبور باشم هر روز مثل یه مرده متحرک بیام اداره و اصلا ندونم چطوری ساعت شش بعد از ظهر شده ، بعد هم هول هولکی برم خونه و اصلا ندونم باید از کجا شروع کنم بخوابم و استراحت کنم شام بپزم خونه رو مرتب کنم و ... مهمون و مهمونی رفتن هم جای خودش

با توجه به رشته ام می تونم یه شرکت بزنم و تمام کارای مربوط به کامپیوتر رو انجام بدم فقط می مونه هزینه ای که باید برای این کار پس انداز کنم ، توی رشتم پیشرفت می کنم و راحت تر می تونم ادامه تحصیل بدم و به اون هدفی که مد نظرم هست برسم آخه میدونین من خیلی دوست دارم استاد دانشگاه بشم ، هر کلاسی دوست داشته باشم می تونم برم و استفاده کنم ، می تونم کلاس خصوصیهای زیادی برگزار کنم ، برنامه بنویسم کامپیوتر تعمیر کنم و کلی کارای دیگه و این باعث میشه که بتونم شرکتم رو گسترش بدم و بعد هم با همکاری همسرم چند نفر رو استخدام می کنیم و می تونیم از این راه زندگی خیلی خوبی داشته باشیم ، البته باید اول از نظر پشتوانه مالی به حد مطلوبی برسیم تا بتونیم شروع کنیم

اینجا من هیچ گونه پیشرفتی که نمی کنم هیچ حتی دارم از حوصله میرم دارم مریض میشم بی نهایت گوشه گیر و منزوی شدم و اصلا دچار بیزاری از محیط اطرافم شدم صبح ها به زور اداره میام و هر لحظه چشمم به ساعته ، دوست ندارم فکر کنین که چون امتحاناتم شروع شده اینجوری شدم نه اصلا اینطور نیست من ماههاست که دارم ذره ذره آب میشم و میشکنم ولی صدای شکستنم رو فقط خودم میشنوم و دیگه هیچ کس

همسرم به اینکه من شغل دولتی داشته باشم خیلی اصرار داره و معتقده که بعدها پشیمون میشم ولی آخه من احساس می کنم هر کسی را بهر کاری ساخته اند وقتی من می تونم درآمدی خیلی بیشتر از اینجا داشته باشم و برای خودم بیمه پرداخت کنم و در آینده حقوق بازنشستگی داشته باشم و در کنارش به علائقم برسم و بعد هم به هدفم برسم دیگه مشکلی نمی تونه وجود داشته باشه

تازه می تونم هر جا دوست دارم زندگی کنم نه اینکه خودم رو محصور به زندگی در جایی بکنم که هیچ پیشرفت و تنوع و شور زندگی درش نیست ، جايی که هیچ طراوت و تازگی نداره ، من نمی تونم تصور کنم که در آینده بچه من اینجا بزرگ بشه و اینجا زندگی کنه ، دوست دارم اون کمبودهایی رو که من توی زندگیم داشتم بچه من نداشته باشه ، زندگی که فقط پول و کار دولتی نیست ، زندگی چیزای دیگه هم هست زندگی لذت بردن از کاریه که انجام میدی نه اجبار برای بودن در جایی که تو نیستی

به نظر من کار دولتی برای کسایی خوبه که فن و رشتشون به درد کار آزاد نمی خوره یعنی در واقع یا تحصیلات ندارن ویا رشته تحصیلیشون فنی نباشه و در ضمن کار دولتی بیشتر به درد مردها می خوره که توی خونه نشینن بیان توی اداره و کلی دوست و رفیق پیدا کنن و ندونن کی شب شده و باید برن خونه ، جدی می گم هیچ کاری برای مردها راحت تر از کار اداری نیست ، ولی ما خانومها که کلی مسئولیت به گردنمون هست و تازشم خیلی زود فرسوده میشیم بر اثر مادر شدن و مادر موندن!!! یعنی تلاش یعنی زحمت برای فرزندی که تموم زندگیت رو حاضری به پاش بریزی یعنی استرس یعنی فشار

من دوست دارم هم منبع درآمدی داشته باشم که پر سود باشه تا درآینده تکیه گاه همسر و فرزندم باشم و هم اینکه بتونم با علم روز جلو برم نه اینکه همش درجا بزنم

الان که من دانشگاه میرم وقتی برای درس خوندن ندارم ، تو رو خدا نگین نه که دیوونه میشم ، مثلا من بعضی از روزها مجبورم تا ساعت پنج و نیم و شش اداره باشم و وقتی میرسم خونه یه جنازه تموم عیار میشم ، مثلا تصمیم گرفته بودم که زود برم خونه ولی باز هم نمیشه که نمیشه یعنی یه روز میشه دو روز نمیشه

خیلی وقته خرید نرفتیم کلی چیز میز توی خونه کم دارم ولی اصلا وقت خرید رفتن رو ندارم ، سردردهای عصبی زیادی می گیرم ، از همه کس و همه چیز بیزار شدم و دلم میخواد تنها باشم ، بعضی ها که اطرافم هستن بی نهایت حسودن و من دلم میخواد هیچ وقت اونا رو نبینم بعضی ها خیلی مغرورن و من دلم میخواد خفشون کنم بعضی ها خیلی ریاکارن و من دلم میخواد بکوبونمشون ، می دونم و می دونم و می دونم که شما هم با همچین آدمایی سر و کار دارین ولی شاید مثل من فکر نکنین

قبل از اینکه اداره بیام کلاسای هنری می رفتم رنگ و روغن و گاها شب شعر و کلاسای نقد شعر ، باورتون میشه هنوز وقت نکردم کتاب شعری رو که با زحمت چاپ کردم پخش کنم ، باورتون میشه دیگه حتی نمی تونم دو خط شعر حفظ کنم و یا دنبال کارای بقیه شعرام برم ، یادش بخیر اون موقع ها چقدر شاد بودم و هدفمند و چقدر انرژی داشتم

منتظر راهنماییهاتون هستم و احتمالا این پستم رو حذف کنم.

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:21 نويسنده نگار |

با خودم یک عالمه آلوچه آوردم و ریختم توی کشوی میزم ، از بچه ها بیشتر عاشق آلوچه ام ، دیش دیش و وانیا ، هر دفعه بسته بسته می گیرم و میارم اداره

از بس این روزها الکی فکر کردم و تلاش کردم برای اینکه بتونم رفتار دیگران رو و طرز فکرشون رو عوض کنم از خود بیزاری گرفتم

آدما آی آدمای روزگار...چی می مونه از شماها یادگار

درس می خونم و می خوابم و میام اداره و بعد دوباره میرم خونه درس می خونم و می خوابم و دوباره میام اداره و...

کسی می دونه زندگی چرا همیشه موقع امتحان قشنگ تر میشه و آدم دوست داره وقت داشته باشه بره بیرون بره خرید بره مهمونی بره مسافرت تلویزیون ببینه راحت بخوابه و ....

نمی دونم چجوری به رئیسم بگم یه هفته مرخصی میخوام ، آخه همه امتحاناتم پشت سر همه ، یعنی هر کدومشون فقط یه روز فرجه داره

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

تعطیلات با خانواده کلی خوش گذشت ، رفتم زیارت و خیلی حال روحیم بهتر شد ، جمعه شب ده و نیم بود رسیدیم خونه و جومونگ رو ندیدم ... دیروز ساعت سه رفتم خونه تا بتونم جومونگ رو ببینم و دیدم

دیگه اضافه کاری اجباری نمی مونم و سریع می رم خونه تا به درسام برسم ، به خاطر همین همش نگام به ساعته که کی ساعت چهار بشه و برم خونه ، نمی دونم چرا توی اداره ساعتا نمیگذره ولی همین که میرسی خونه مثل برق و باد عقربه های ساعت می چرخن ، باید ساعت اداره رو با ساعت خونه عوض کنم

همش دوست دارم برم خونه ، حوصله اداره رو اصلا ندارم

اینم از پرت و پلا گویی من

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:49 نويسنده نگار |

الان داشتم فیلم خاکسپاری فروغ رو نگاه می کردم و فکر می کردم چند درصد از ما آدما به فکر مرگمون هستیم و به فکر اینکه بعد از مرگمون چی میشه و دیگران در موردمون چی میگن ، روز خاکسپاریمون دیگران چه حسی دارن و نزدیکترین افراد خونوادمون چه حالی دارن و چی می کشن و چیکار می کنن و در همون لحظه روح ما چه احساسی داره ، چه کسایی ما رو تشییع می کنن ، کی ما رو می شوره ، چه کسایی زیر تابوت ما رو می گیرن ، کیا ما رو توی قبر میذارن ، کیا رومون خاک میریزن ، وقتی همه بر میگردن خونه و جای خالی ما رو می بینن چه حسی دارن ، واقعا تا حالا به این چیزا فکر کردیم ، اینکه توی این دنیا چیکار کردیم به چه چیزایی دلبستگی داریم که وقتی میخوایم ترکشون کنیم ناراحتیم ، فرزند همسر پدر مادر خواهر برادر ، اگر جز این باشه هیچ ارزشی نداره ، پست و مقام و جاه و جلال و غرور و تکبر و زیبایی و ... هیچ کدوم برای آدم نمی مونه همشون نیست و نابود میشن چون ما دیگه وجود نداریم ، تنها چیزی که از آدم می مونه نام نیکه و دل بزرگی که بتونه همه رو توی خودش جا بده ، ببینه و ببخشه و بگذره و تا می تونه محبت کنه و دست دیگرون رو بگیره ، البته منظورم شکستن غرور جلوی آدمای مغرور و بی شخصیت و خودخواه نیست که حدیث داریم توی اسلام اصلا این کار روا و جایز و شایسته نیست و باید با اینجور آدما همونجور برخورد بشه ولی من صحبتم اینه که خودمون اونجوری نباشیم.

به امید اینکه همه ما عمری باعزت داشته باشیم و هیچ گناه کبیره ای نداشته باشیم و گناهان کوچیکمون مورد عفو و بخشش خداوند قرار بگیره ، آمین یا رب العالمین.

این یه دلتنگی بود یه احساس که دلم می خواست با شما قسمتش کنم.

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:21 نويسنده نگار |

پنجاه و شش صفحه ترجمه انگلیسی سه شنبه شب به دستم رسید ، البته سی صفحه بود ولی چون فونتش رو از ده به سایز بزرگتری تغییر دادم بیشتر شد (آخه خیلی ریز بود به خوندن نمی رفت) ، از چهار شنبه شب تا جمعه ساعت هشت و سی دقیقه در حال تایپ کردن بودم ، چشمام سیاهی می رفت و سرم شدیدا گیج می رفت ، کمرم بی نهایت درد می کرد و دلم می خواست فقط دراز بکشم ، تا ساعت دوازده شب روز جمعه یعنی دیشب وقت داشتم که ایمیل کنم ، به حدی این دو روز خودم رو محدود به میز کامپیوتر کرده بودم و لیوانهای نسکافه و چای که پشت سر هم پر و خالی می شد ، داشت یادم می رفت که زندگی چیزای دیگه ای هم داره مثل ظرف شستن ، تلویزیون تماشا کردن ، لباس شستن ، اتو کردن و ... مهربون برای کاری رفته اصفهان و من تنها بودم، دقیقا زندگی دانشجویی ، غذای من کنسرو بود و تمام غذاهایی که از قبل توی یخچال مونده بود ، ظرفها روی هم تلمبار ؟؟؟(تلنبار؟؟؟)شده بود و تمام کارهای دیگه هم همینجور ، تمام لیوانها کثیف شده بود و دیگه لیوانی نبود ، شاید باورتون نشه در خونه همونجور که از چهارشنبه شب قفل شده بود همونجور مونده بود ، تماس با مهربون که هر یکی دو ساعتی یه بار بود تنها استراحت من بود. شب که می رفتم بخوابم به زور پتو رو می کشیدم روی خودم چون قبل از اینکه احساس کنم سرم روی بالشه خوابیده بودم.

دیشب وقتی تمام شد و ایمیل کردم ، احساس کردم یه زندانی هستم که تازه آزاد شدم ، سریع تمام ظرفها رو شستم ، یه لیوان بزرگ شیر و نسکافه برای خودم درست کردم و جومونگ رو دیدم با آزادی فکر و خیال ، بعد از اون هم فاکتور هشت رو دیدم و بعد هم رفتم و یه دوش آب گرم گرفتم و رفتم خوابیدم البته بعد از کلی زنگ زدن و گریه و زاری ، دلم بی نهایت نهایت نهایت برای مهربونم تنگ شده ،  امشب به امید خدا میرسه ، بعد از ظهر خیلی کار دارم ، اولین جایی که میرم گل فروشیه.

+ تاريخ شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:21 نويسنده نگار |

با دوست جون بعد از کلاس میریم بیرون که خرید کنیم ، شلوغی شهر کلافم می کنه جای پارک پیدا نمی کنم چند بار دور خودمون چرخیدیم و بعد هم توی یه پارکینگ خلوت یه جای خیلی تپل پیدا می کنیم و پارک می کنیم ، کلی اینور و اونور میریم ولی اصلا مانتویی که به درد ما بخوره پیدا نمیشه ، همه گوگولی مگولی و تنگ و کوتاه و مدل دار هستن که عمرا بشه واسه اداره استفاده کرد ، دوست جون میگه بی خیال پارچه می گیرم میدم بدوزن و بعد میریم یه شیرموزبستنی خنک می خوریم و کلی می خندیم ، میایم بیرون دوباره این همه راه رو توی گرما میریم تا پارکینگ و جزوه رو برمیداریم و میریم کپی بگیریم و کلی به پت و مت بودن خودمون می خندیم که چرا جزوه رو از همون اول با خودمون نیوردیم ، خیلی خسته شدیم و نای حرکت نداریم ، یکدفعه ای همه جا گرد و خاک شد ، به دوست جون میگم دیگه فایده نداره برگردیم. مهربون زنگ میزنه و میگه کجایین آدرس میدیم و میاد پیشمون ، ساعت از نه شب گذشته که عزیمت می کنیم به سوی منازلمان ، دوست جون رو می رسونیم و میایم خونه.

خیلی خستم خیلی زیاد ، گرما حالم رو بد کرده ، سریال سایه تنهایی رو می بینیم و شام می خوریم ، نمیدونم از خستگی کی خوابیدم ، ساعت دو گذشته بود که با حالت تهوع شدید از خواب پريدم و گلاب به روتون كلی شكوفه زدم ، تا یک ساعت می ترسیدم بخوابم و دوباره اینجوری شم ولی بعد کم کم چشام سنگین شد و خوابیدم ، سیستم بدنم کلا به هم ریخته ، به خاطر استرس امتحانات هست نمی دونم به خاطر گرما هست نمی دونم به خاطر دیر و زود شدن برنامه غذاییمون هست نمی دونم ، فقط میدونم از صبح که بیدار شدم تا حالا حال خوبی ندارم ، معدم كاملا خاليه و سوز شدیدی میده ولی اصلا دوست ندارم چیزی بخورم یعنی می ترسم ، البته فکر نکنید بار اولی هست که اینجوری شدم نه ... من گاهی اینجوری میشم ولی دیشب چون توی خواب بود خیلی ترسیدم.

به سرم زده بود امروز رو اداره نیام ولی دیدم با این همه تاخیر و تعجیلی که دارم و مرخصی ساعتی های چند تا چند تا دیگه جایی برای مرخصی ندارم ، پس کلی با خودم حرف زدم و خودم رو راضی کردم که بیام اداره و حالا خیلی پشیمونم چون اصلا حالم خوب نیست.

+ تاريخ دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:24 نويسنده نگار |

کلاسها تقریبا میشه گفت تموم شدن ، فقط مونده یه دونه آخری که یکشنبه رفع اشکال هست ، تحویل پروژه ها این هفته و هفته بعده و بعد هم فرجه های امتحانی هم داریم و بعد هم امتحان داریم و بعد هم نیناش ناش نیناش ناش استراحت و خواب و تفریح و خواب و خواب و خواب و منهای اداره.

یکشنبه قراره که با دوست جون همکلاسی بریم مانتو بخریم ، کلی برنامه ریزی کردیم واسه امتحانات که با هم درس بخونیم ، آخه ما هر دوتامون شاغلیم و تا بعد از ظهر سرکاریم ، از اونور کلاسا رو یه خط در میون رفتیم و از این ور هم جزوه ها رو گرفتیم و کپی کردیم و خلاصه کلی درس هوار شده روی سرمون ولی از اونجایی که هر دو جانبان کلی استعداد ترکوندیم و کلی بی خوابی کشیدیم تونستیم میانترمها رو خوب بدیم و صد البته می ماند دروسی که میانترم ندارند یعنی استاد یه جا امتحان می گیره و عرض نموده اند که میانترم موجود نیست و در ضمن دروسی که عوض میانترم پروژه های وحشتناک ارائه داده اند و این هم جای بسی نگرانی دارد ، اما.... از آنجایی که ما قصد داریم حتما همه دروس را پاس شده و تا جایی که در توان داریم نمره های بالا و عالی و بیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگیریم ، خوب این کلی روحیه و انرژی مثبت به ما میدهد که جای بسی شعف و شادمانی ست.

فقط اومدم كه بگم هستم و جایی نرفتم ، همین دور و برم ، توی ذهن دوستای گلم.

چرا من نمی تونم برای کسی کامنت بزارم؟؟؟؟؟ فکر می کنم ایراد از سرور کامنت دونی بلاگفا باشه.

+ تاريخ شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:51 نويسنده نگار |

دیروز ، ساعت سه تا پنج کلاس دارم و بعد هم پنج تا هشت ، دوست جون دقیقا همین دو تا کلاس رو توی ساعات دیگه ای داره یعنی دو تا پنج یکی و پنج تا هفت هم اون یکی ، دوست جون تلفن می زنه و میگه بیا با سکشن ما دوست دارم با هم باشیم -آخه تنها کلاسایی هست که با هم نیستیم- میگم نه من میخوام روی سکشن خودم برم کلاس آخه حوصله کلاس شما رو ندارم و یه جورایی دلم میخواست روی کلاس خودمون باشم آخه اونجوری مجبور میشدم یکساعت هم زودتر برم ، دوست جون گفت من کلاس اولی رو نمیرم و فقط پنج تا هفتیه رو میام دانشگاه ، خداحافظی می کنیم.

میرم کلاس می بینم جای سوزن انداختن نیست ، استاد محترمی که درس سه واحدی دارن و سه ساعت باید کلاسشون طول بکشه دقیقا چهل دقیقه ای کلاسش تموم شده و همه هجوم آوردن کلاس ما که با این سکشن هم اون یکی کلاسشون رو برن و ساعت پنج دیگه برن خونه هاشون بگیرن بخوابن.

به جرات می تونم بگم حدود صد نفری می شدیم ، دو تا کلاس شلوغ با هم ادغام شده بود اونم برای درسی که فقط فرمول و حل بود ، کلاس خودمون کوچیک بود و مجبور شدیم کلاس رو عوض کنیم و به یکی از بزرگترین کلاسا بریم ، تصور کنید همه با عجله میرفتن که جا بگیرن ، تقریبا نیمه کلاس بود که استاد گفت من سکشن بعدی را تشکیل نمیدم چون همه اومدن و توی این کلاس شرکت کردن ، من به خاطر دوست جون گفتم ولی استاد خیلی ها نیومدن ، استاد فهیم ما هم فرمودند به من ارتباطی نداره و من نمی تونم برای دو سه نفر کلاس تشکیل بدم ، سریع به دوست جون زنگ زدم و گفتم نمیخواد ساعت پنج بیای و جریان رو خلاصه گفتم.

آخرای کلاس چند نفری از بچه های سکشن بعدی اومدن دم در کلاس و با استاد کار داشتن ، استاد چند لحظه ای رفت دم در و برگشت ، بچه ها پرسیدن استاد بچه ها چی میگن ، استاد گفت اينا گير دادن كلاس بعد رو تشكيل بدم ولی اگه يه بار ديگه بخوان بامزه بازی در بیارن ، روی نمره امتحانشون تاثیر داره ، فکرشو بکنید داری روی سکشن خودت میای کلاس ولی باز هم اینجوری میگه ، حالا اون بچه های بیچاره چه گناهی کردن که اکثرا هم از شهرستان میان و یا ما بیچاره ها که توی اون ازدحام جمعیت و شوخی و طنز حتی فرصت سئوال پرسیدن و توضیح مجدد استاد رو نداشتیم ، بعد هم اعلام میکنه که امروز آخرین جلسه هست و تا امتحان ما دیگه همدیگرو نمی بینیم و بعد هم یه کتاب معرفی می کنه و میگه ده نمره از امتحانتون از این کتاب میاد ، دلم میخواست تک تک موهاشو در می آوردم ، آخه این چه وضعشه؟؟؟ دوست جون ادارشون موند و بعد هم رفت خونه ولی درس امروز خیلی مهم بود خیلی حیف شد که دوست جون نتونست سر کلاس حاضر بشه و متاسفم برای اینجور استادها که به راحتی حق رو به خودشون میدن ، استاد می تونست بچه های سکشن بعد رو سر کلاس راه نده می تونست کلاس بعدی رو تشکیل بده می تونست هر کاری کنه ولی سکشن بعد رو تعطیل نکنه ، فکر کنین کلاس به این مهمی حتی تا پای تابلو یعنی روی سکو هم صندلی گذاشته بودن که استاد عصبانی شد و گفت روی سکو کسی نشینه و بعد هم بچه ها مثل خرما چسبیدن به هم توی اون گرما و امکانات پایین ، برای خودمون متاسفم فقط همین.

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:36 نويسنده نگار |

دیروز اداره نیومدم و امروز که اومدم با کلی کار مواجه شدم ، میزم پر از نامه های جور واجوره و کلی نامه که باید تنظیم کنم ، واااااااااااای دارم کلافه میشم.

خدا رو هزاران مرتبه شکر مشکلی که تو کار مهربون پیش اومده بود و حدود هشت ماه ذهن و انرژی مثبت ما رو گرفته بود حل شد و از این بابت بی نهایت خوشحالم ، خدا جونم میدونم تمام دعاها و نذر و نیازهای ما رو بی جواب نمیذاری و هیچ وقت دست رد به سینه بنده ات نمی زنی ، خیلی دوست دارم خدای مهربونم.

داداشم اومده خونمون و تا چند روز می مونه ، چه کیفی میده بری خونه و ببینی داداشت خونست واااااااااااااای خیلی دوست دارم اینجوری ، کسایی که دور از خونواده هاشون زندگی می کنن منو می درکن.

گاهی اوقات به حال زنای خونه دار غبطه می خورم ، تا لنگ ظهر می خوابن و بعد هم پا میشن یه نهار توپ آماده می کنن و گاها در کنار همسرجانشون میل می کنن ، حالا یا بچه باید بره مهد و مدرسه یا باید برگرده و یا بچه کوچیکه و هیچ کدوم از این جاها نمیره و یا اصلا بچه ای وجود نداره ، بعد هم وقت گذرونی و مهمونی و اینجور کارا و بعد هم یه چرت ملس ظهرگاهانه و بعد هم بعد از ظهر و کلاس آشپزی و شیرینی پزی و رانندگی و زبان و آرایشگری و خوش گذرونی و چه میدونم هزار تا کلاس دیگه و در نهایت می بینی همسن تو هستن ولی سنشون نصف تو میزنه ، همیشه با حوصله همیشه توی مسافرت همیشه خوشگل کنان و شادان و رنگول منگول و نیناش ناش کنان و جینگیل مستون هستن و اینو من دیروز با تمام وجود درک کردم ، همچنان که مشغول درس خواندن بودم صدای موسقی بلند خانم طبقه بالا کل ساختمون رو در برگرفت و الان ساعت یازده بود و بعد هم صدای بچه اش در راه پله ، فهمیدم با اون همه سکوت قبل و این سر و صدا تازه از خواب بیدار شدن و بعد هم بقیه همسایه ها و سر و صداهای توی راهرو و بعد هم ظهر و بچه های توی پارکینگ ، وقتی پرسیدم مامان کو ؟ گفت خوابه و الان ساعت سه و نیم ظهره و من تند تند کنان و در هم و خسته و جزوه بدست در حال رفتن سر جلسه امتحان میانترم هستم و فرقی هم نمیکنه اگه اداره باشم باز هم خسته ام و چهره ام زرد و پژمرده و بی رنگ و رو هست و این یعنی ما خانومهای شاغل خیلی وقتها خودمون رو گول می زنیم. تازشم پر سر و دستشون طلاست و خونه هاشون معمولا از خونه های ما خانومای شاغل شیک تر و امروزی تره و در ضمن اکثرا خونه و ماشین شخصی دارن یعنی منظورم این هست که خونه به نامشون هست (زمانی که مهربون یه خونه که هنوز هم کامل درست نشده به نام من خرید دو تا از خواهراش و همینطور زن داداشش -البته زن داداشه شاغله و این تا حدودی قابل هضمه- خونه هاشون رو به نام خودشون کردن و این یعنی اینکه.....) و ماشین شخصی دارن ، چیزی که اکثر خانومای شاغل ندارن و یا اشتراکی دارن.

البته این احساسم همیشگی نیست ها ، بعضی وقتها دچار غغغغغغببببببططططططهههههه می شوم و نه همیشه.  البته میدونم اونا هم اکثرا به حال ما غبطه می خورن و باز اینو هم میدونم که زندگی یعنی همین.

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:11 نويسنده نگار |